موضوع: "زندگی"

اوقات گرانبها

مردی شب‌ هنگام قبل از سپیده دم در ساحل دریا نشست و کیسه‌ای پر از سنگ یافت. پس دستش را داخل کیسه برد و سنگی از آن برداشت و به دریا انداخت. از صدای سنگ خوشش آمد که در دریا فرو می‌رفت لذا سنگی دیگر را برداشت و به دریا انداخت و همین‌طور به انداختن سنگ‌های داخل کیسه به دریا ادامه داد چرا که صدای سنگ‌ها به هنگام افتادن در آب ، این مرد را خوشحال می‌کرد و او را به وجد می‌آورد.

به کارش ادامه داد تا اینکه هوا رو به روشنایی نهاد و معلوم شد در کیسه‌ای که کنارش قرار داشته فقط یک سنگ باقی مانده است

هوا کاملا روشن شد و آن شخص به سنگ باقیمانده نگریست و دید که یک جواهر است و متوجه شد تمام آنهایی که قبلا به دریا انداخته و فکر کرده سنگ هستند جواهر بوده‌اند!

لذا پیوسته انگشت پشیمانی خود می‌گزید و به خود می‌گفت : چقدر احمق هستم که آن همه جواهر را به دریا انداختم و فکر می‌کردم که همگی سنگ هستند آن هم بخاطر اینکه از صدای افتادن آنها در آب لذت ببرم!!

به خدا قسم اگر از ارزش آنها باخبر بودم حتی یکی از آنها را نیز از دست نمی‌دادم.

همه ما مانند آن مرد هستیم :

کیسه جواهرات همان عمری است که داریم ساعت به ساعت به دریا می‌اندازیم.

صدای آب همان کالاها، لذتها، شهوتها و تمایلات فناپذیر دنیا است.

تاریکی شب همان غفلت و بی‌خبری است.

برآمدن روشنایی روز نیز آشکار شدن این حقیقت است که هنگام آمدن مرگ، بازگشتی در کار نیست،

لذا از همین الآن بیدار شو و اوقات گرانبهای همچون جواهر خود را بدون فایده از دست نده چرا که پشیمان می‌شوی و پشیمانی هم سودی برایت ندارد.

فریاد مظلوم

گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.

در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.

پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ….

پرسیدند چه شد که چنین به هیجان آمدی؟ گفت: 20 سال پیش اسفندیار نوجوانی بود که بچه یتیمی بر او خندید. اسفندیار عصبانی شده و از درخت بیدی که این جا بود، شاخه ای شکست و آن قدر بر سر و صورت او زد که چشمانش کور شد.

طفل یتیم خون چشمش با اشک چشم اش آمیخت و شاخه درخت بید را گرفت و انتهای شکسته شاخه را نزدیک چشمش آورد و خون و اشک چشمش بر آن مالید و بر زمین فرو کرد و گفت: ای شاخه درخت بید، مرا با تو به ناحق و با تکیه بر زور بازوی اش، اسفندیار کور کرد. من تو را به نیت دادخواهی بر زمین زدم، اگر من زنده هم نبودم، تو عمرت بر زمین خواهد بود، انتقام مرا از ظالم بگیر. وگرنه در آن دنیا تو را نخواهم بخشید که مرا با تو کور کرده است.

چند سال بعد آن طفل یتیم با دوستانش صحرا رفت و چند گرگ به آنها حمله کردند. دوستانش فرار نمودند اما او نابینا بود و راه را نتوانست پیدا کند و طعمه گرگ ها شد. و نتوانست انتقام خود را بگیرد ولی این شاخه درخت پیام او را شنید و با او پیمان بست و کنون بعد از سالها پیمان خود را عملی کرد و با هدیه شاخه ای از خود به دست رستم، چشمان ظالم را کور کرد.

استرس کودکان

در مواقعی که کودکتان استرس دارد ⁣اينگونه رفتار كنيد

سعی کنید با کودک خود حرف بزنید و به او نشان دهید که او را درک می‌کنید.

 ⁣احساسات او را به زبان آورید و درباره آن با او صحبت کنید.

برای مثال به او بگویید: «به نظر می‌رسد ناراحت هستی. می‌توانی علتش را به من بگویی» 

⁣یا «به نظر می‌رسد هنوز بابت این اتفاق نگران هستی.» هرگز کودک را سرزنش نکنید و سعی نکنید احساس او را ناچیز بشمارید.

 ⁣به او نگویید: «هنوز هم ناراحتی؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟!»

به گونه‌ای بااو حرف بزنید که کودک بداند می‌خواهید با شما درباره‌ی اضطرابش صحبت کند.

قول ما به امام زمان عج

نماز اول وقت قول ما باشه به امام زمان علیه السلام 

استاد‌ عالی:

ماجرای راننده کامیونی که با امام زمان (عج) دیدار کرد

فوتبال و هویت ایرانی  اسلامی


فوتبال و هویت ایرانی _ اسلامی

 برد ایران مقابل ژاپن خیلی شیرین و دلچسب بود. آنقدر که همه را به وجد آورد. اما شیرینی این برد را می‌توان در آینه بودنش از حقایق اصیلی دید که کمتر مورد توجه است.

بعد از برد امیرخان قلعه‌نویی به‌ سجده می‌افتد و بقیه بازیکن‌ها هم همینطور. 

🔹 انصاری فرد ماجرای سپردن پنالتی به جهانبخش را تعریف می‌کند و می‌گوید به امیرخان گفتم مادر  علیرضا داخل استادیوم است و امکان ندارد مادر دعا کند و نشود.

🔹 محمد محبی استوری می‌گذارد که مگر می‌شود به ابالفضل العباس متوسل شوی و نتیجه نگیری و خود را الی الابد مدیون عباس می‌داند.

 

 این کلیدواژه‌ها فقط چند کلمه نیستند: سجده، دعا، مادر، عباس… این‌ها عمق هویتی ما هستند که به طول یک تاریخ در فرهنگ ما ریشه دوانیده اند. 

ماهیت مبارزه و پیروزی و حتی شکست ايرانی از اساس متفاوت است با بقیه. اینجا یک تابلو از غیرت ایرانی در کنار هویت دینی می‌بینی که همه‌جا فریاد می‌شود. دین در نهاد انسان ايرانی ریشه دارد به هر رنگ و مدلی که باشد. این هویت دینی را نبايد کم گرفت.

برای ایرانی هویت ملی اش بسیار مقدس است. وقتی مبارزه می‌کند برای دل ملتش می‌جنگد چه در زمین فوتبال و تشک کشتی مقابل تیلور باشد، چه پشت #خاکریز یا دمشق و حلب.

 امروز همه ما ایرانی ها شاد شدیم و دشمن دقیقاً این ما را هدف گرفته است. روزهای تلخ فوتبال در جام جهانی را یادمان نرفته که چقدر کوشیدند این ما تکه تکه و در مقابل هم شود. باید تا می‌توانیم این ما را حفظ کنیم، تقویت کنیم، همان چیزی که رهبرعزیز از آن به وحدت و انسجام ملی یاد کردند.

آغاز گر خوبی باشیم...


آغاز گر خوبی باشیم

 كلمات را با دقت خرج كنيم …

 کلمه میتواند: 

تو را مشتاق کند؛ مثل : دوستت دارم 

تو را ویران کند مثل : از تو بیزارم

 تو را تلخ کند مثل : خسته‌ام 

تو را سبز کند مثل : خوشحالم

 تو را زیبا کند مثل : سپاسگزارم 

تو را سست کند مثل : نمی‌توانم 

 تو را پیش بِبَرَد مثل : ایمان دارم

 تو را خاموش کند مثل : شانس ندارم 

 کلمه میتواند تو را آغاز کند مثل :

از همین لحظه شروع میکنم

از همین نقطه تغییر میکنم

از همین دم یک طرح نو میزنم

میتوانم، میخواهم، میشود…

روز پدر بدون ...

تقدیم به پدری که ندارم …

میان تمام نداشتن ها دوستت دارم …

شانس دیدنت را هر روز ندارم …

ولی دوستت دارم …

وقتی دلم هوایت را میکند حق شنیدن صدایت را ندارم …

ولی دوستت دارم …

وقت هایی که روحم درد دارد و میشکند شانه هایت را برای گریستن کم دارم …

ولی دوستت دارم …

وقت دلتنگی هایم , آغوشت را برای آرام شدن ندارم …

ولی دوستت دارم ….

آری همه وجودمی ولی هیچ جای زندگیم ندارمت و میان تمام نداشتن ها باز هم با تمام وجودم …

دوستت دارم پدرم روحت قرین رحمت الهی 

بهمن ۱۴۰۲

تلنگر

داستان به مناسبت شهادت امام هادی

مسعودی در مروج الذهب گفته است که عده ای نزد متوکل آمده و سخن چینی و بدگویی کردند که در منزل حضرت امام هادی اسلحه و نامه های زیادی از طرف شیعیانش از اهالی قم برای او فرستاده اند موجود است. او میخواهد علیه حکومت تو شورش کرده و انقلاب کند.

متوکل پس از شنیدن این جریان گروهی از ترکان را که از دژخیمان او بودند شبانه به خانه حضرت روانه کرد آنان در آن دل شب خانه امام هادی را مورد هجوم و تفتیش قرار دادند، ولی چیزی پیدا نکردند. دیدند حضرت در منزل در بسته ای لباس پشم پوشیده و روی ریگ و خاک، رو به قبله نشسته و قرآن میخواند.

مأموران متوکل آن امام مظلوم را به همان هیئت و حالت به نزد متوکل آوردند و این چنین گزارش دادند ما به جستجوی خانه علی النقی پرداختیم ولی چیزی نیافتیم دیدیم او رو به قبله نشسته و قرآن میخواند متوکل در کنار سفره شراب نشسته بود و در دستش جام شراب بود. برخاست و با احترام آن حضرت را در کنار خود نشانید و جام شراب را به حضرت تعارف کرد.

امام هادی فرمود: «والله ما يُخَامِرُ لَحْمِي وَدَمِی قَطُّ، فَأَعْفِنِی» به خدا سوگند! هرگز گوشت و خون من با شراب آمیخته نشده، مرا معاف بدار.

متوکل او را معاف داشت. سپس گفت: «اَنشِدنی شِعرا» برایم شعری بخوان.

 امام فرمود: من با شعر چندان سر و کاری ندارم کم روایت میکنم متوکل گفت: باید بخوانی حضرت امام هادی این اشعار را که در دیوان امام علی ، و در مورد بی وفائی دنیا است خواند؛

باتُوا عَلَى قُلَلِ الْأَجْبَالِ تَحْرُسُهُمْ

 غُلْبُ الرِّجَالِ فَلَمْ تَنْفَعُهُمُ الْقُلَلُ

شب را در ‌های کوه‌ها آرمیدند و مردان دلاور آنان را پاسداری کردند ولی قله‌های کوه برای آنان سود نبخشید.

وَاسْتُنْزِلُوا بَعْدَ عِزُّ عَنْ مَعَاقِلِهِمْ

إِلَى مَقَابِرِهِمْ يَا بِئْسَ مَا نَزَلُوا

بعد از عزتی آنان را از پناهگاههای خود به سوی قبرهایشان فرود آوردند، آه چه بد فرود آمدند؟!

ناداهُمْ صَارِحٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمْ

أَيْنَ الْأَسِرَّةُ وَالتَّيجَانُ وَالْحُلَلُ

بعد از دفن آنان، منادی صدا زد: تخت تاج و لباسهای شما کجا است؟!

أَيْنَ الْوُجُوهُ اللَّتِي كَانَتْ مُنَعَمَةٌ

مِنْ دُونِهَا تُضْرَبُ الْأَسْتَارُ وَالْكَلَلُ

کجا رفت آن چهره های مرفه که برابرشان پرده ها و آذین ها آویخته می شد؟

فَأَفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حِينَ سَائَلَهُمْ

 تِلْكَ الْوُجُوهُ عَلَيْهَا الدُّودُ

پس قبر به زبان فصیح از آنان پرسش کرد و گفت: این همان صورت های نیکویی هستند که کرم ها بر آنها میغلطند و محل تاخت و تاز کرمها شده اند.

قَدْ طَالَ مَا أَكَلُوا دَهْراً وَقَدْ شَرِبُوا

وَأَصْبَحُوا الْيَوْمَ بَعْدَ الْأَكْلِ قَدْ أَكِلُوا

آنها مدت طولانی خوردند و نوشیدند و اکنون خود خوراک خاک و کرمها شده اند. 

راوی می گوید: «فَبَكَى الْمُتَوَكِّلُ حَتَّى بَلْتَ لِحْيَتَهُ دُمُوعُ عَيْنَيْهِ وَبَكَى الْحَاضِرُونَ»

 متوكل تحت تأثیر اشعار حضرت قرار گرفت و چنان گریه کرد که ریشش خیس شد.

حاضران نیز گریه کردند سپس دستور داد امام هادی را با احترام به خانه اش باز گرداندند.

روایت شده است متوکل چنان متغیر شد که کاسه شراب را بر زمین زد و آن روز عيش او به عزا مبدل گردید.

 پیام

همه امامان ، هدایت گران الهی در روی زمین هستند و امام هادی (ع) نیز در هدایت افراد نادان و غافل همواره تلاش و مجاهدت داشته اند.

البته هدایت گری داری مراحل مختلف است.

و قابلیت هدایت  نیز با توجه به ظرفیت افراد، دارای مراتب است.

گاهی مخاطب هدایت گری قابلیت هدایت تامه دارد یعنی با یک تلنگر مسیر زندگی ش تغیر میکند اما گاهی هدایت تامه پیدا نمیکند اما میتوان با تلنگر و نصیحت و نهی از منکر او را به طور مقطعی از برخی گناهان بازداشت.

از این رو انسان تکلیف هدایت گری را باید حتی از این دسته از افراد دریغ نکند. 

به عنوان مثال ، اگر چه متوکلِ ملعون با آنهمه جنایت که مرتکب شده بود لیاقت و قابلیت هدایت یافتن و اصلاح مسیر را نداشت اما ، امام هادی(ع) به طور موردی او را از غفلت در آن جلسه و گستاخی و میگساری در محضر امام معصوم بازداشتند.

ذکاوت


پادشاهی برای انتخاب وزیری جوان، مسابقاتی را بین جوانان برگزار نمود؛ دو جوان به مرحله نهایی رسیدند؛ مسابقه آنان به این شکل بود پادشاه هر روز پنج نخ ماهیگیری به آنان میداد و آنها باید ده روز از دریاچه ماهی می‌گرفتند؛ کسی که در انتهای ده روز ماهی بیشتری میگرفت به عنوان برنده مسابقه انتخاب می‌شد.

جوان اول که بسیار پر انرژی و باهمت بود از همان ابتدا برای نخ‌ها قلاب تهیه و به آنان وصل نمود، سپس ساعتی را به دنبال طعمه برای قلاب‌ها می‌گذارنید و سر انجام قلاب‌هایی که ساخته بود را برای ماهیگیری به دریاچه می‌انداخت؛ او ‌اینگونه هر روز با هر قلاب چند ماهی می‌گرفت.

اما جوان دیگر پس از دریافت نخ‌ها، ساعتی به کلبه‌ای می‌رفت و بعد از آن به امور دیگر زندگی خود می‌پرداخت!

روز نهم بود و کم‌کم همه به این نتیجه رسیده بودند که جوان اول برنده مسابقه می‌شود زیرا جوان دوم تا آن لحظه هیچ ماهی نگرفته ‌بود!

جالب آنکه روز نهم، جوانِ دوم در شهر راه افتاد و‌ تمام مردم شهر را به ضیافت مهمانیِ فردا که روز آخر مسابقه بود با حضور جناب پادشاه دعوت نمود!

روز پایانی مسابقه بود، جوان اول که آثار خوشحالی در چهره او‌ پیدا بود طبق معمول با نخ‌‌ها، قلاب ماهیگیری ساخت و‌ به سمت دریاچه رفت؛ 

جوان دوم پس از ساعتی از کلبه بیرون آمد؛ همه شگفت زده شدند! او همراه خود تور ماهیگیری بیرون آورد! او ‌با نخ‌هایی که هر روز می‌گرفت تور ماهیگیری درست کرده بود! سپس به قسمتی از دریاچه رفت که رودخانه‌ای به آن وارد می‌شد و تور خود را به گونه‌ای جلو مسیر ورودی رودخانه بست که هیچ ماهیِ متوسط و بزرگی نمی‌توانست از آن عبور کند و ماهیان در تور او گرفتار می‌شدند.

هر نیمساعت، تور جوان دوم مملو از ماهیان بزرگ می‌شد؛ در تور او در همان مرتبه اول به اندازه تمام ده روز جوان اول ماهی گرفتار شد!

او‌ در پایان روز دهم چند هزار ماهی بزرگ صید کرده بود!

همه از هوش او شگفت زده شده بودند؛ چرا که طی این مدت، او نه تنها به کارهای روز مره خود هم پرداخته بود بلکه همه مردم و پادشاه را به ضیافت ماهیِ تازه دعوت کرده بود!

پادشاه از ذکاوت او بسیار خوشحال شد به خصوص آنکه جوان تور را طوری بافته بود که فقط ماهیان بزرگ در آن گرفتار می‌شدند و ماهیان کوچک می‌توانستند از سوراخ‌های تور عبور کنند و‌ وارد دریاچه شوند تا در دریاچه رشد نمایند؛ همچنین از این مسئله خوشحال بود که جوان، بزرگ فکر کرده بود و ماهیان دریاچه را برای مردم قرار داده است.

پادشاه او را به عنوان وزیر خود معرفی نمود و به او توصیه کرد از جوان دیگر در کارها کمک بگیرد.

آزاد

حکیمی را پرسیدند: «چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند، هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد. درین چه حکمت است؟»

گفت: «هر درختی را ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوشست و این است صفت آزادگان.»

به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى

پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم

ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

منبع گلستان