کلید واژه: "داستان"

هدیه زندگی

در منزلِ دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم. زنگ منزل را زدند و پدربزرگ خانواده از راه رسید.  پدربزرگ با لبــخند، یک جعبه مـداد رنگی به نوه‌اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات. پسر، جعبۀ مداد… بیشتر »

خوبی

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند :كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌ (( درست نیست كه… بیشتر »

ببخشیم و بگذریم

​​​​ کشاورزي يک مزرعه بزرگ گندم داشت زمين حاصلخيزي که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.هنگام برداشت محصول بود شبي از شبها روباهي وارد گندمزار شد و بخش کوچکي از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمي ضررزد. پيرمردکينه روباه را به دل گرفت بعد از چند روز روباه را… بیشتر »

کینه ای نباشیم...

​ کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود. هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد. پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز… بیشتر »

شناخت

زنگوله ای برگردن می‌گویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه می‌تاخته، بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده و آخر ر‌هایش می‌کرده.! تا اینجا ظاهراً مشکلی نیست، البته که روباه بسیار… بیشتر »

تو هم مثل من عاجزی

​ روزی حضرت سلیمان با لشکریان خود بر مرکب باد می گذشت . کشاورزی را دید که با بیل کار میکند و هیچ به حشمت سلیمان و سپاه او نمی نگرد .سلیمان در شگفت شد و گفت : ما از هر جا که گذشتیم کسی نبود که ما را و حشمت ما را نظاره نکند و پیش خود گفت این مرد یا خیلی… بیشتر »

زود قضاوت نکنیم...

روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت:من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند ؛ هر روز و گاه نيز شب مردان متفاوتى آنجا رفت و آمد دارند…مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست ؛ -عارف گفت: شايد اقوام باشند -گفت: نه… بیشتر »

خدا نگاه زیبای ما را دوست دارد

تو مطب پزشک نشسته بودم و منتظر نوبت برای مادرم. خانمی کنارم بود به من گفت: چه پولی درميارن اين دکترا، فکر کن روزی پنجاه نفر رو که ويزيت کنه ميشه. مشغول محاسبه درآمد تقريبی پزشک بود  که پيرمردی از روبرو گفت: چرا به اين فکر نمیکنين که امشب پنجاه… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت سی وسوم   مامان آروم گفت_ چقدر دیر کردین _ ببخشید دیگه بعدا بهت میگم آروم زیر گوش مامان گفتم _ مامان ماکارانیو بیار که دیگه طاغت ندارم مامان_ باشه سبدی که آورده بودیم برداشت و قابلمرو آورد بیرون نرگس جون_ وای فاطمه جون شما… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت سی و دوم   نازنین_ اا زینب هنوز حالت خوب نشده _ نه خوبم نگران نباش هر کاری کرد راضی نشدم رفتم رو صندلی نشستم چند دقیقه بعد جوابو بهمون دادن و باز طاها برداشت ببینتش. اومد رو صندلی نشست. ساکت داشت به برگه نگاه میکرد بهش خیره… بیشتر »
1 3 4 5 6
 
خبرگزاری کوثرنیوز