کلید واژه: "داستان"

ببخشیم و بگذریم

​​​​ کشاورزي يک مزرعه بزرگ گندم داشت زمين حاصلخيزي که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.هنگام برداشت محصول بود شبي از شبها روباهي وارد گندمزار شد و بخش کوچکي از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمي ضررزد. پيرمردکينه روباه را به دل گرفت بعد از چند روز روباه را… بیشتر »

کینه ای نباشیم...

​ کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود. هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد. پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز… بیشتر »

شناخت

زنگوله ای برگردن می‌گویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه می‌تاخته، بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده و آخر ر‌هایش می‌کرده.! تا اینجا ظاهراً مشکلی نیست، البته که روباه بسیار… بیشتر »

تو هم مثل من عاجزی

​ روزی حضرت سلیمان با لشکریان خود بر مرکب باد می گذشت . کشاورزی را دید که با بیل کار میکند و هیچ به حشمت سلیمان و سپاه او نمی نگرد .سلیمان در شگفت شد و گفت : ما از هر جا که گذشتیم کسی نبود که ما را و حشمت ما را نظاره نکند و پیش خود گفت این مرد یا خیلی… بیشتر »

زود قضاوت نکنیم...

روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت:من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند ؛ هر روز و گاه نيز شب مردان متفاوتى آنجا رفت و آمد دارند…مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست ؛ -عارف گفت: شايد اقوام باشند -گفت: نه… بیشتر »

خدا نگاه زیبای ما را دوست دارد

تو مطب پزشک نشسته بودم و منتظر نوبت برای مادرم. خانمی کنارم بود به من گفت: چه پولی درميارن اين دکترا، فکر کن روزی پنجاه نفر رو که ويزيت کنه ميشه. مشغول محاسبه درآمد تقريبی پزشک بود  که پيرمردی از روبرو گفت: چرا به اين فکر نمیکنين که امشب پنجاه… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت سی وسوم   مامان آروم گفت_ چقدر دیر کردین _ ببخشید دیگه بعدا بهت میگم آروم زیر گوش مامان گفتم _ مامان ماکارانیو بیار که دیگه طاغت ندارم مامان_ باشه سبدی که آورده بودیم برداشت و قابلمرو آورد بیرون نرگس جون_ وای فاطمه جون شما… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت سی و دوم   نازنین_ اا زینب هنوز حالت خوب نشده _ نه خوبم نگران نباش هر کاری کرد راضی نشدم رفتم رو صندلی نشستم چند دقیقه بعد جوابو بهمون دادن و باز طاها برداشت ببینتش. اومد رو صندلی نشست. ساکت داشت به برگه نگاه میکرد بهش خیره… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت سی ویکم   طاها رفت نزدیکش_ جون داداشی؟ مظلوم گفت_ من بازم شیطونی کردم؟ طاها_ نه عزیز داداش شیطونی نکردی زد زیر گریه_ پس چرا بازم آمپول قلبم داشت آتیش میگرفت نمیدونم چرا رو گریش اینقدر حساسم طاها_ آبجی جونم تو رو خدا گریه نکن… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت سی   دستمو محکم گذاشتم رو قلبم و چنگ زدم بهش و یه دفعه تمام توانم رفت دستم افتاد پایین و سرم متمایل شد به سمت چپ لحظه ی اخر فقط صدای داد اون سه نفر بود که پیچیده بود تو گوشم . . محمد وقتی زینب حالش بد شد خیلی ترسیدم و همش به… بیشتر »
1 3 4 5