<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>مهنــا - موضوع: "روایت"</title>
		<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>تنها یار ایرانی امام حسین(ع)</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/تنها-یار-ایرانی-امام-حسین-ع</link>
			<pubDate>10:57:00 +0430 جمعه، 5 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">روایت</category>
<category domain="alt">محرم</category>			<guid isPermaLink="false">1864216@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;یار ایرانی امام حسین علیه‌السلام &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;یکی از یاران امام حسین علیه‌السلام که جز ۷۲ تن از شهدا عاشورا محسوب می شود غلام ترک زبان به نام اسلم ترکی است که قاری قرآن و کاتب امام حسین بود. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;اسلم را تنها یار ایرانی امام حسین علیه‌السلام دانسته اند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;او امام حسین را راضی کرد که اذن میدان دهد و با رجز معروف «أَمیری حُسَیْن وَنِعْمَ الْامیر» •به لشکر یزدی حمله کرد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;اسلم دلاورانه جنگید و به سپاه کفر حمله کرد و عده زیادی را به جهنم فرستاد، که بعضی از مورخین تعداد کشتگان توسط او را هفتاد نفر بحساب آورده اند. سرانجام وقتی بر زمین افتاد، امام به بالین او آمد و گریست و چهره بر چهره اش نهاد. اسلم، چشم گشود و حسین علیه السلام را بر بالین خود دید، تبسمى کرد و گفت: «مَن مثلی و ابنُ رسول الله واضع خدّه علی خدّی»؛ کیست مثل من که پسر پیغمبر صورت بر صورتم نهاده. با گفتن این جمله از شوق، جان به جان آفرین تسلیم کرد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;به قلم حجه‌الاسلام حسینی لیلابی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/تنها-یار-ایرانی-امام-حسین-ع&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="color: #000000;">یار ایرانی امام حسین علیه‌السلام </span></strong></p>
<p> </p>
<p><strong><span style="color: #000000;">یکی از یاران امام حسین علیه‌السلام که جز ۷۲ تن از شهدا عاشورا محسوب می شود غلام ترک زبان به نام اسلم ترکی است که قاری قرآن و کاتب امام حسین بود. </span></strong></p>
<p><strong><span style="color: #000000;">اسلم را تنها یار ایرانی امام حسین علیه‌السلام دانسته اند.</span></strong></p>
<p><strong><span style="color: #000000;">او امام حسین را راضی کرد که اذن میدان دهد و با رجز معروف «أَمیری حُسَیْن وَنِعْمَ الْامیر» •به لشکر یزدی حمله کرد. </span></strong></p>
<p> </p>
<p><strong><span style="color: #000000;">اسلم دلاورانه جنگید و به سپاه کفر حمله کرد و عده زیادی را به جهنم فرستاد، که بعضی از مورخین تعداد کشتگان توسط او را هفتاد نفر بحساب آورده اند. سرانجام وقتی بر زمین افتاد، امام به بالین او آمد و گریست و چهره بر چهره اش نهاد. اسلم، چشم گشود و حسین علیه السلام را بر بالین خود دید، تبسمى کرد و گفت: «مَن مثلی و ابنُ رسول الله واضع خدّه علی خدّی»؛ کیست مثل من که پسر پیغمبر صورت بر صورتم نهاده. با گفتن این جمله از شوق، جان به جان آفرین تسلیم کرد. </span></strong></p>
<p><strong><span style="color: #000000;">به قلم حجه‌الاسلام حسینی لیلابی</span></strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/تنها-یار-ایرانی-امام-حسین-ع">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/تنها-یار-ایرانی-امام-حسین-ع#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1864216</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ثروتمند پابرهنه</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/ثروتمند-پابرهنه</link>
			<pubDate>18:14:00 +0430 شنبه، 16 خرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="alt">مناسبت</category>
<category domain="alt">داستان</category>
<category domain="main">روایت</category>			<guid isPermaLink="false">1862065@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;💫 به مناسبت ولادت حضرت امام موسی کاظم علیه‌السلام (۱۲۸ ه. ق)&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;✅ بشر حافى/ ثروتمند پابرهنه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;📖 داستانک:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;🔸 صداى ساز و آواز بلند بود. هرکس که از نزدیک آن خانه می‌گذشت، می‌توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبرهاست؟ بساط عشرت و می‌گسارى پهن بود و جام «مى» بود که پیاپى نوشیده می‌شد. کنیزک خدمتکار درون خانه را جاروب زده و خاکروبه‌‌ها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در کنارى بریزد. در همین لحظه مردى که آثار عبادت زیاد از چهره‌‌اش نمایان بود و پیشانی‌اش از سجده‌‌هاى طولانى حکایت می‌کرد از آنجا می‌گذشت،&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;❓ از آن کنیزک پرسید: «صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟».&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;♻️ – آزاد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;✨ – معلوم است که آزاد است. اگر بنده می‌بود پرواى صاحب و مالک و خداوندگار خویش را می‌داشت و این بساط را پهن نمی‌کرد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;🔹 رد و بدل شدن این سخنان بین کنیزک و آن مرد موجب شد که کنیزک مکث زیادترى در بیرون خانه بکند. هنگامى که به خانه برگشت اربابش پرسید: «چرا این قدر دیر آمدى؟»&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;🔹 کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت: «مردى با چنین وضع و هیئت می‌گذشت و چنان پرسشى کرد و من چنین پاسخى دادم.»&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;🔹 شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد. مخصوصاً آن جمله (اگر بنده مى‌بود از صاحب اختیار خود پروا مى‌کرد) مثل تیر بر قلبش نشست. بى‌اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش پوشیدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوینده سخن رفت. دوید تا خود را به صاحب سخن که جز امام هفتم حضرت موسى بن جعفر علیه‌السلام نبود رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد، و دیگر به افتخار آن روز که با پاى برهنه به شرف توبه نائل آمده بود کفش به پا نکرد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;❇️ او که تا آن روز به «بشر بن حارث بن عبد الرحمن مروزى» معروف بود، از آن به بعد لقب «الحافى» یعنى «پابرهنه» یافت و به «بشر حافى» معروف و مشهور گشت. تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گِرد گناه نگشت. تا آن روز در سلک اشراف‌زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد در سلک مردان پرهیزکار و درآمد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;📚 منبع: مجموعه‌ آثار استاد شهید مطهرى (داستان راستان)، جلد ‌۱۸، صفحه ۲۸۶، بنده است یا آزاد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;_______________________&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ما هم اگر بنده باشیم ان‌شاءالله به جایگاه‌های مهمی خواهیم رسید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/ثروتمند-پابرهنه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>💫 به مناسبت ولادت حضرت امام موسی کاظم علیه‌السلام (۱۲۸ ه. ق)</strong></p>
<p><strong>✅ بشر حافى/ ثروتمند پابرهنه</strong></p>
<p><strong>📖 داستانک:</strong></p>
<p><strong>🔸 صداى ساز و آواز بلند بود. هرکس که از نزدیک آن خانه می‌گذشت، می‌توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبرهاست؟ بساط عشرت و می‌گسارى پهن بود و جام «مى» بود که پیاپى نوشیده می‌شد. کنیزک خدمتکار درون خانه را جاروب زده و خاکروبه‌‌ها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در کنارى بریزد. در همین لحظه مردى که آثار عبادت زیاد از چهره‌‌اش نمایان بود و پیشانی‌اش از سجده‌‌هاى طولانى حکایت می‌کرد از آنجا می‌گذشت،</strong></p>
<p><strong>❓ از آن کنیزک پرسید: «صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟».</strong></p>
<p><strong>♻️ – آزاد.</strong></p>
<p><strong>✨ – معلوم است که آزاد است. اگر بنده می‌بود پرواى صاحب و مالک و خداوندگار خویش را می‌داشت و این بساط را پهن نمی‌کرد.</strong></p>
<p><strong>🔹 رد و بدل شدن این سخنان بین کنیزک و آن مرد موجب شد که کنیزک مکث زیادترى در بیرون خانه بکند. هنگامى که به خانه برگشت اربابش پرسید: «چرا این قدر دیر آمدى؟»</strong></p>
<p><strong>🔹 کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت: «مردى با چنین وضع و هیئت می‌گذشت و چنان پرسشى کرد و من چنین پاسخى دادم.»</strong></p>
<p><strong>🔹 شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد. مخصوصاً آن جمله (اگر بنده مى‌بود از صاحب اختیار خود پروا مى‌کرد) مثل تیر بر قلبش نشست. بى‌اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش پوشیدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوینده سخن رفت. دوید تا خود را به صاحب سخن که جز امام هفتم حضرت موسى بن جعفر علیه‌السلام نبود رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد، و دیگر به افتخار آن روز که با پاى برهنه به شرف توبه نائل آمده بود کفش به پا نکرد.</strong></p>
<p><strong>❇️ او که تا آن روز به «بشر بن حارث بن عبد الرحمن مروزى» معروف بود، از آن به بعد لقب «الحافى» یعنى «پابرهنه» یافت و به «بشر حافى» معروف و مشهور گشت. تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گِرد گناه نگشت. تا آن روز در سلک اشراف‌زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد در سلک مردان پرهیزکار و درآمد.</strong></p>
<p><strong>📚 منبع: مجموعه‌ آثار استاد شهید مطهرى (داستان راستان)، جلد ‌۱۸، صفحه ۲۸۶، بنده است یا آزاد؟</strong><br /><strong>_______________________</strong></p>
<p><strong>ما هم اگر بنده باشیم ان‌شاءالله به جایگاه‌های مهمی خواهیم رسید.</strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/ثروتمند-پابرهنه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/ثروتمند-پابرهنه#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1862065</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>تکبیر عیدقربان</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/تکبیر-عیدقربان</link>
			<pubDate>21:24:00 +0430 چهارشنبه، 6 خرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="alt">مناسبت</category>
<category domain="main">روایت</category>			<guid isPermaLink="false">1860698@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;در روايات آمده است:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;strong&gt; هنگامى كه حضرت ابراهیم علیه السلام از آن امتحان سخت سربلند بیرون آمد ،جبرئيل از سر تعجب صدا زد:« الله اكبر»«الله اكبر»!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;و اسماعیل(ع) صدا زد:« لا اله الا الله، و الله اكبر! &amp;#8230;»، &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;و ابراهیم گفت:« الله اكبر و لله الحمد»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;این همان تكبيراتى است كه ما روز عيد قربان مى گوئيم؛&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;اَللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا هَدَانَا وَ لَهُ الشُّكْرُ عَلَى مَا أَوْلاَنَا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;به قلم حسینی لیلابی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/تکبیر-عیدقربان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #000000;"><strong>در روايات آمده است:</strong></span></p>
<p> </p>
<p><span style="color: #000000;"><strong> هنگامى كه حضرت ابراهیم علیه السلام از آن امتحان سخت سربلند بیرون آمد ،جبرئيل از سر تعجب صدا زد:« الله اكبر»«الله اكبر»!</strong></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><strong>و اسماعیل(ع) صدا زد:« لا اله الا الله، و الله اكبر! &#8230;»، </strong></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><strong>و ابراهیم گفت:« الله اكبر و لله الحمد»</strong></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><strong>این همان تكبيراتى است كه ما روز عيد قربان مى گوئيم؛</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>اَللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا هَدَانَا وَ لَهُ الشُّكْرُ عَلَى مَا أَوْلاَنَا</strong></span></p>
<p> </p>
<p><span style="color: #000000;"><strong>به قلم حسینی لیلابی</strong></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/تکبیر-عیدقربان">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/تکبیر-عیدقربان#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1860698</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>معجزه ذکر</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/معجزه-ذکر</link>
			<pubDate>17:50:00 +0430 دوشنبه، 3 فروردین 1405</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="alt">کلامکم نور</category>
<category domain="alt">ذکر</category>
<category domain="main">روایت</category>			<guid isPermaLink="false">1853654@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;معجزه ی ذکر &amp;#8220;ایّاک نعبد و ایّاک نستعین&amp;#8221;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;طلحه گفت: با حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله در بعضی از غزوات بودم،&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چون کار سخت می شد و جبهه جنگ و کارزار گرم می گشت و مسلمانان با مشرکین در نبرد بودند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;حضرت رسول صلی الله علیه و آله سر بر می داشت و می فرمود:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;یا مالک یوم الدین، ایّاک نعبد وایّاک نستعین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یک وقت مشاهده کردم،دیدم سرهای کفّار از پیکرهایشان جدا می شد و بر زمین می افتاد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; و من کسی را نمی دیدم که به آنها شمشیر بزند، ولی کافرین یا کشته و یا مجروح می شدند و یا فرار می کردند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;از پیغمبر صلی الله علیه و آله ماجرا را پرسیدم ،حضرت فرمود:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فرشته ها بودند که سرها را از بدن جدا می کردند و شما آنها را نمی دیدید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در روایت است که :&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;وقتی کار بر مؤمن تنگ شود،مداومت به گفتن &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;مالک یوم الدین، ایّاک نعبد وایّاک نستعین &lt;/span&gt;کند؛&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کار بر او سهل و آسان شود.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;قصه های قرآنی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زبدة التفاسیر،ص۹۳&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/معجزه-ذکر&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>معجزه ی ذکر &#8220;ایّاک نعبد و ایّاک نستعین&#8221;</strong></p>
<p><strong>طلحه گفت: با حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله در بعضی از غزوات بودم،</strong><br /><strong>چون کار سخت می شد و جبهه جنگ و کارزار گرم می گشت و مسلمانان با مشرکین در نبرد بودند.</strong></p>
<p><strong>حضرت رسول صلی الله علیه و آله سر بر می داشت و می فرمود:</strong><br /><span style="color: #0000ff;"><strong>یا مالک یوم الدین، ایّاک نعبد وایّاک نستعین</strong></span></p>
<p><strong>یک وقت مشاهده کردم،دیدم سرهای کفّار از پیکرهایشان جدا می شد و بر زمین می افتاد</strong></p>
<p><strong> و من کسی را نمی دیدم که به آنها شمشیر بزند، ولی کافرین یا کشته و یا مجروح می شدند و یا فرار می کردند.</strong></p>
<p><strong>از پیغمبر صلی الله علیه و آله ماجرا را پرسیدم ،حضرت فرمود:</strong><br /><strong>فرشته ها بودند که سرها را از بدن جدا می کردند و شما آنها را نمی دیدید.</strong></p>
<p><strong>در روایت است که :</strong><br /><strong>وقتی کار بر مؤمن تنگ شود،مداومت به گفتن <span style="color: #0000ff;">مالک یوم الدین، ایّاک نعبد وایّاک نستعین </span>کند؛</strong><br /><strong>کار بر او سهل و آسان شود.</strong></p>
<p> </p>
<p><strong>قصه های قرآنی</strong><br /><strong>زبدة التفاسیر،ص۹۳</strong></p>
<p> </p>
<p><strong>‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین</strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/معجزه-ذکر">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/معجزه-ذکر#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1853654</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اطاعت از ولی فقیه</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/اطاعت-از-ولی-فقیه-1</link>
			<pubDate>12:26:00 +0330 شنبه، 20 دی 1404</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">روایت</category>			<guid isPermaLink="false">1846771@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تنها التماس ولی فقیه، از مردم ایران که مطابق قرآن، اطاعتش همچون اطاعتِ رسول الله است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عبد الله بن سعد: وی قبلا مسلمان شده بود و جزء نویسندگان وحى بود ولى پس از چندى مرتد شد و بحال شرک برگشت و بنزد قریش رفت.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عبد الله بن سعد که برادر رضاعى خلیفه سوم عثمان بن عفان بود هنگامى که اطلاع پیدا کرد پیغمبر اسلام دستور قتلش را صادر کرده مخفیانه خود را بعثمان بن عفان رسانید و باو پناهنده شد،&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عثمان او را در پناه خود گرفته بنزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آورد و از آن حضرت خواست تا او را عفو کند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پیغمبر اسلام مدت زیادى سکوت کرد آنگاه بخواهش عثمان جواب مثبت داده او را عفو کرد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; ولى هنگامى که عثمان از نزد آن حضرت رفت رسول خدا صلى الله علیه و آله رو به اطرافیان خود کرده فرمود:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;من سکوت کردم تا بلکه یکى از شما برخیزد و گردن این مرد را بزند! مردى از انصار عرض کرد: یا رسول الله خوب بود بمن اشاره میکردى تا من گردنش را بزنم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: پیمبران با اشاره دستور قتل کسى را صادر نمیکنند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بالجملة عبد الله بن سعد پس از این جریان دوباره مسلمان شد و هنگامى که خلیفه دوم به قدرت رسید یعنی عمر بن خطاب  او را بامارت قسمتى از سرزمینهاى اسلامى منصوب کرد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;  پس از او نیز خلیفه سوم عثمان او را بامارت منصوب کرد.،( این فرد  مسول همان کسی بود که ولی فقیه  و رهبر انقلاب آن زمان یعنی خاتم الانبیا دستور قتل او را صادر کرد ، نه تنها او را نکشتند بلکه مسولیت هم به او دادند )&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;(سیره ابن هشام، ترجمه: زندگانى محمد ص ج 2،ص:272)&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/اطاعت-از-ولی-فقیه-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>تنها التماس ولی فقیه، از مردم ایران که مطابق قرآن، اطاعتش همچون اطاعتِ رسول الله است.</strong></p>
<p><br /><strong>عبد الله بن سعد: وی قبلا مسلمان شده بود و جزء نویسندگان وحى بود ولى پس از چندى مرتد شد و بحال شرک برگشت و بنزد قریش رفت.</strong></p>
<p><br /><strong>عبد الله بن سعد که برادر رضاعى خلیفه سوم عثمان بن عفان بود هنگامى که اطلاع پیدا کرد پیغمبر اسلام دستور قتلش را صادر کرده مخفیانه خود را بعثمان بن عفان رسانید و باو پناهنده شد،</strong></p>
<p><strong>عثمان او را در پناه خود گرفته بنزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آورد و از آن حضرت خواست تا او را عفو کند.</strong></p>
<p><br /><strong>پیغمبر اسلام مدت زیادى سکوت کرد آنگاه بخواهش عثمان جواب مثبت داده او را عفو کرد.</strong><br /><strong> ولى هنگامى که عثمان از نزد آن حضرت رفت رسول خدا صلى الله علیه و آله رو به اطرافیان خود کرده فرمود:</strong></p>
<p><strong>من سکوت کردم تا بلکه یکى از شما برخیزد و گردن این مرد را بزند! مردى از انصار عرض کرد: یا رسول الله خوب بود بمن اشاره میکردى تا من گردنش را بزنم</strong></p>
<p><br /><strong>رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: پیمبران با اشاره دستور قتل کسى را صادر نمیکنند.</strong></p>
<p><strong>بالجملة عبد الله بن سعد پس از این جریان دوباره مسلمان شد و هنگامى که خلیفه دوم به قدرت رسید یعنی عمر بن خطاب  او را بامارت قسمتى از سرزمینهاى اسلامى منصوب کرد</strong></p>
<p><strong>  پس از او نیز خلیفه سوم عثمان او را بامارت منصوب کرد.،( این فرد  مسول همان کسی بود که ولی فقیه  و رهبر انقلاب آن زمان یعنی خاتم الانبیا دستور قتل او را صادر کرد ، نه تنها او را نکشتند بلکه مسولیت هم به او دادند )</strong></p>
<p><strong>(سیره ابن هشام، ترجمه: زندگانى محمد ص ج 2،ص:272)</strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/اطاعت-از-ولی-فقیه-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/اطاعت-از-ولی-فقیه-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1846771</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حرف بزن</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/حرف-بزن-1</link>
			<pubDate>08:47:00 +0330 چهارشنبه، 3 دی 1404</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="alt">حدیث بندگی</category>
<category domain="main">روایت</category>			<guid isPermaLink="false">1844938@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;در زمان امام هادی علیه السلام شخصى خدمت آن حضرت از یکی از شهرهای دور، نامه‌ای نوشت که:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;آقا من دور از شما هستم. گاهی حاجاتی دارم، مشکلاتی دارم، به هر حال چه کنم؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;حضرت در جواب ایشان نوشتند:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;«إِنْ کَانَتْ لَکَ حَاجَةٌ فَحَرِّکْ شَفَتَیْک‌»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;#8221; لبت را حرکت بده، حرف بزن. بگو. ما دور نیستیم. &amp;#8220;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;بحارالانوار،ج۵۰،ص۱۵۵&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/حرف-بزن-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #000000;"><strong>در زمان امام هادی علیه السلام شخصى خدمت آن حضرت از یکی از شهرهای دور، نامه‌ای نوشت که:</strong></span></p>
<p> </p>
<p><span style="color: #000000;"><strong>آقا من دور از شما هستم. گاهی حاجاتی دارم، مشکلاتی دارم، به هر حال چه کنم؟</strong></span></p>
<p> </p>
<p><span style="color: #000000;"><strong>حضرت در جواب ایشان نوشتند:</strong></span></p>
<p> </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>«إِنْ کَانَتْ لَکَ حَاجَةٌ فَحَرِّکْ شَفَتَیْک‌»</strong></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><strong>&#8221; لبت را حرکت بده، حرف بزن. بگو. ما دور نیستیم. &#8220;</strong></span></p>
<p> </p>
<p><span style="color: #000000;"><strong>بحارالانوار،ج۵۰،ص۱۵۵</strong></span></p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/حرف-بزن-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/حرف-بزن-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1844938</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>داستان معاد</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/داستان-معاد</link>
			<pubDate>01:12:00 +0330 سه شنبه، 6 آبان 1404</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">سبک زندگی</category>
<category domain="alt">داستان</category>
<category domain="alt">روایت</category>			<guid isPermaLink="false">1839853@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;b&gt;از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمودند: پیامبر خدا، نماز صبح را با مردم خواند. سپس جوانی را در مسجد دید که از شدّت بی خوابی سر می جنباند. رنگش زرد بود، جسمش لاغر و چشمانش در کاسه سر فرو رفته بود. پیامبر(ص) به وی فرمود: جوان! چگونه صبح کردی؟&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;گفت: ای پیامبر! با یقین صبح کردم.پیامبر(ص) از سخنش شگفت زده شد و فرمود: هر یقینی حقیقتی دارد. حقیقت یقین تو چیست؟ گفت: ای پیامبر! یقین من همان است که مرا اندوهگین ساخته و شبها بیدار نگاهم داشته و روزها (با روزه داری) تشنه ام کرده است. خود را از دنیا و آنچه در آن است، رها ساختم. گویا بر عرش پروردگارم می نگرم که برای رستاخیز برپا شده، و مردم برای حسابرسی از قبرها سر برآورده اند و من در میان آنانم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;پیامبر خدا به یارانش فرمود: او بنده ای است که خداوند دلش را به نور ایمان روشن ساخته است. سپس فرمود: آنچه داری نگهدار!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;جوان گفت: ای رسول خدا!برایم دعا کن که همراه تو به شهادت نایل آیم!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;پیامبر(ص) برایش دعا کرد. چیزی نگذشت که در یکی از جنگهای پیامبر شرکت جست و پس از به شهادت رسیدن نه نفر، به شهادت رسید و او دهمین نفر بود.»&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;منبع: کافی، ج 2، ص 53&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/داستان-معاد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b>از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمودند: پیامبر خدا، نماز صبح را با مردم خواند. سپس جوانی را در مسجد دید که از شدّت بی خوابی سر می جنباند. رنگش زرد بود، جسمش لاغر و چشمانش در کاسه سر فرو رفته بود. پیامبر(ص) به وی فرمود: جوان! چگونه صبح کردی؟</b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>گفت: ای پیامبر! با یقین صبح کردم.پیامبر(ص) از سخنش شگفت زده شد و فرمود: هر یقینی حقیقتی دارد. حقیقت یقین تو چیست؟ گفت: ای پیامبر! یقین من همان است که مرا اندوهگین ساخته و شبها بیدار نگاهم داشته و روزها (با روزه داری) تشنه ام کرده است. خود را از دنیا و آنچه در آن است، رها ساختم. گویا بر عرش پروردگارم می نگرم که برای رستاخیز برپا شده، و مردم برای حسابرسی از قبرها سر برآورده اند و من در میان آنانم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>پیامبر خدا به یارانش فرمود: او بنده ای است که خداوند دلش را به نور ایمان روشن ساخته است. سپس فرمود: آنچه داری نگهدار!</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>جوان گفت: ای رسول خدا!برایم دعا کن که همراه تو به شهادت نایل آیم!</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>پیامبر(ص) برایش دعا کرد. چیزی نگذشت که در یکی از جنگهای پیامبر شرکت جست و پس از به شهادت رسیدن نه نفر، به شهادت رسید و او دهمین نفر بود.»</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>منبع: کافی، ج 2، ص 53</b></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/داستان-معاد">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/داستان-معاد#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1839853</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کرم درون بینی قاضی</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/کرم-درون-بینی-قاضی</link>
			<pubDate>23:14:00 +0330 سه شنبه، 22 مهر 1404</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">داستان</category>
<category domain="alt">روایت</category>			<guid isPermaLink="false">1838202@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;b&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بخش كرمى درون بينى قاضی!!!&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;از امام باقر(ع) نقل شده که:در بين بنى اسرائيل قاضى اى بود كه ميان مردم عادلانه قضاوت مى كرد. وقتى كه در بستر مرگ افتاد، به همسرش گفت :&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;- هنگامى كه مُردم ، مرا غسل بده و كفن كن و چهره ام را بپوشان و مرا بر روى تخت (تابوت ) بگذار، كه به خواست خدا، چيز بد و ناگوار نخواهى ديد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;وقتى كه مُرد، همسرش طبق وصيت او رفتار كرد. پس از چند دقيقه كه روپوش را از روى صورتش كنار زد، ناگهان ! كرمى را ديد كه بينى او را قطعه قطعه مى كند. از اين منظره وحشت زده شد! روپوش را به صورتش ‍ افكند، و مردم آمدند و جنازه او را بردند و دفن كردند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;همان شب در عالم خواب ، شوهرش را ديد. شوهرش به او گفت :&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;- آيا از ديدن كرم وحشت كردى ؟&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;زن گفت :&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;- آرى !&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;قاضى گفت :&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;- سوگند به خدا! آن منظره وحشتناك به خاطر جانب دارى من در قضاوت راجع به برادرت بود!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;روزى برادرت با كسى نزاع داشت و نزد من آمد. وقتى براى قضاوت نزد من نشستند، من پيش خود گفتم : خدايا حق را با برادر زنم قرار بده !&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;وقتى كه به نزاع آنان رسيدگى نمودم ، اتفاقا حق با برادر تو بود، و من خوشحال شدم . آنچه از كرم ديدى ، مكافات انديشه من بود كه چرا مايل بودم حق با برادر زنم باشد و بى طرفى را حتى در خواهش ‍ قلبى ام به خاطر هواى نفس - حفظ نكردم .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;بحار، ج ۱۴، ص ۴۸۹&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/کرم-درون-بینی-قاضی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b>​<span style="font-size: 16px;">بخش كرمى درون بينى قاضی!!!</span></b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>از امام باقر(ع) نقل شده که:در بين بنى اسرائيل قاضى اى بود كه ميان مردم عادلانه قضاوت مى كرد. وقتى كه در بستر مرگ افتاد، به همسرش گفت :</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>- هنگامى كه مُردم ، مرا غسل بده و كفن كن و چهره ام را بپوشان و مرا بر روى تخت (تابوت ) بگذار، كه به خواست خدا، چيز بد و ناگوار نخواهى ديد.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>وقتى كه مُرد، همسرش طبق وصيت او رفتار كرد. پس از چند دقيقه كه روپوش را از روى صورتش كنار زد، ناگهان ! كرمى را ديد كه بينى او را قطعه قطعه مى كند. از اين منظره وحشت زده شد! روپوش را به صورتش ‍ افكند، و مردم آمدند و جنازه او را بردند و دفن كردند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>همان شب در عالم خواب ، شوهرش را ديد. شوهرش به او گفت :</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>- آيا از ديدن كرم وحشت كردى ؟</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>زن گفت :</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>- آرى !</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>قاضى گفت :</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>- سوگند به خدا! آن منظره وحشتناك به خاطر جانب دارى من در قضاوت راجع به برادرت بود!</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>روزى برادرت با كسى نزاع داشت و نزد من آمد. وقتى براى قضاوت نزد من نشستند، من پيش خود گفتم : خدايا حق را با برادر زنم قرار بده !</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>وقتى كه به نزاع آنان رسيدگى نمودم ، اتفاقا حق با برادر تو بود، و من خوشحال شدم . آنچه از كرم ديدى ، مكافات انديشه من بود كه چرا مايل بودم حق با برادر زنم باشد و بى طرفى را حتى در خواهش ‍ قلبى ام به خاطر هواى نفس - حفظ نكردم .</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>بحار، ج ۱۴، ص ۴۸۹</b></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/کرم-درون-بینی-قاضی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/کرم-درون-بینی-قاضی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1838202</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>برای چه جن و شيطان از خرما بدشان می آيد؟!</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/برای-چه-جن-و-شيطان-از-خرما-بدشان-می-آيد</link>
			<pubDate>13:05:00 +0330 یکشنبه، 6 مهر 1404</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">کلامکم نور</category>
<category domain="alt">تغذیه</category>
<category domain="alt">روایت</category>			<guid isPermaLink="false">1836305@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;b&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;برای چه جن و شيطان از خرما بدشان می آيد و نفرت دارند ؟!&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;رسول الله&amp;nbsp; وصيت كرده اند كه هر روز خرما بخوريم&amp;nbsp; ، به خصوص صبح ۳ و يا ۵ و يا ۷ دانه بخوريم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;چرا پيامبر صلوات الله علیه وصيت كرده اند كه خرما را به شكل فرد بخوريم نه زوج ؟&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;فايده ی خوردن خرما به شكل فرد چيست و چرا وصيت كرده اند به خوردن خرما و نه ميوه ای ديگر ؟!!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;تحقيقات علمی نشان داده است كه خوردن خرما باعث توليد انرژی در بدن ميشود كه بصورت طيف آبی رنگ و نامرئی تمام اطراف بدن را فرا ميگيرد و بدن را از ورود جن و شيطان و سحر و چشم در امان نگاه می دارد&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;به شرطی كه ما خرما را بصورت فرد مصرف كنيم .&amp;nbsp; &amp;nbsp;( ۳ یا ۵ یا ۷ عدد)&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;اما چه اتفاقی می افتد اگر خرما را بصورت دانه های زوج مصرف كنيم؟&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;️در اين صورت خرما بصورت شكر در بدن ذخيره شده و باعث بيماری قند ميشود.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;دانشمندان جهان شگفت زده اند كه پيامبر (ص) چگونه از زمان های قديم راه حلی برای دفاع از ورود شيطان و جن را به ما داده است.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;وجود نازنین پیامبر اکرم صلوات الله علیه :&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;واقعا خرما دارویی عجیب است&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;اگر کم‌ خونی دارید نیاز نیست قرص و کپسول های شیمیایی استفاده کنید&amp;nbsp; ، فقط روزی چند عدد خرما بخورید، کم‌ خونی شما برطرف خواهد شد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;کبدتان چرب یا بزرگ است روزی هفت عدد خرما صبحانه میل کنید چربی شما ، قطعا آب می‌شود .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;اگر سرد مزاج هستید حتما روزی سه عدد خرما بخورید&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;سرطان تهدیدی جدی برای هر مسلمانی است آیا می دانید راه پیش گیری و علاج آن&amp;nbsp; خرما است .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;در روایت داریم رسول الله ﷺ فرمودند : خانه‌ای که در آن خرما&amp;nbsp; نیست ، قطعا آن خانواده گرسنه هستند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/برای-چه-جن-و-شيطان-از-خرما-بدشان-می-آيد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b>​<span style="font-size: 16px;">برای چه جن و شيطان از خرما بدشان می آيد و نفرت دارند ؟!</span></b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>رسول الله&nbsp; وصيت كرده اند كه هر روز خرما بخوريم&nbsp; ، به خصوص صبح ۳ و يا ۵ و يا ۷ دانه بخوريم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>چرا پيامبر صلوات الله علیه وصيت كرده اند كه خرما را به شكل فرد بخوريم نه زوج ؟</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>فايده ی خوردن خرما به شكل فرد چيست و چرا وصيت كرده اند به خوردن خرما و نه ميوه ای ديگر ؟!!</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>تحقيقات علمی نشان داده است كه خوردن خرما باعث توليد انرژی در بدن ميشود كه بصورت طيف آبی رنگ و نامرئی تمام اطراف بدن را فرا ميگيرد و بدن را از ورود جن و شيطان و سحر و چشم در امان نگاه می دارد</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>به شرطی كه ما خرما را بصورت فرد مصرف كنيم .&nbsp; &nbsp;( ۳ یا ۵ یا ۷ عدد)&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>اما چه اتفاقی می افتد اگر خرما را بصورت دانه های زوج مصرف كنيم؟</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>️در اين صورت خرما بصورت شكر در بدن ذخيره شده و باعث بيماری قند ميشود.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>دانشمندان جهان شگفت زده اند كه پيامبر (ص) چگونه از زمان های قديم راه حلی برای دفاع از ورود شيطان و جن را به ما داده است.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>وجود نازنین پیامبر اکرم صلوات الله علیه :&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>واقعا خرما دارویی عجیب است</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>اگر کم‌ خونی دارید نیاز نیست قرص و کپسول های شیمیایی استفاده کنید&nbsp; ، فقط روزی چند عدد خرما بخورید، کم‌ خونی شما برطرف خواهد شد .</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>کبدتان چرب یا بزرگ است روزی هفت عدد خرما صبحانه میل کنید چربی شما ، قطعا آب می‌شود .</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>اگر سرد مزاج هستید حتما روزی سه عدد خرما بخورید</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>سرطان تهدیدی جدی برای هر مسلمانی است آیا می دانید راه پیش گیری و علاج آن&nbsp; خرما است .</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>در روایت داریم رسول الله ﷺ فرمودند : خانه‌ای که در آن خرما&nbsp; نیست ، قطعا آن خانواده گرسنه هستند.</b></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/برای-چه-جن-و-شيطان-از-خرما-بدشان-می-آيد">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/برای-چه-جن-و-شيطان-از-خرما-بدشان-می-آيد#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1836305</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بعد از پیامبر</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/بعد-از-پیامبر</link>
			<pubDate>16:36:00 +0430 جمعه، 31 مرداد 1404</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">مناسبت</category>
<category domain="alt">روایت</category>
<category domain="alt">مناسبت</category>			<guid isPermaLink="false">1811890@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;b&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;جبرییل بعد رحلت از پیامبر&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;➖پیامبر اکرم(ص) از جناب جبرئیل پرسید: آیا بعد از من به زمین خواهی آمد؟&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;➖جبرئیل گفت: بله! ای رسول خدا، ده بار به زمین خواهم آمد و ده گوهر گرانبها را خواهم برد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;➖ پیامبر فرمود: این گوهرهای گرانبها کدام‌اند؟&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;➖جبرئیل گفت: اول: برکت؛ دوم: رحمت؛ سوم: حیاء از چشم زنان؛ چهارم: غیرت مردان؛ پنجم: عدل از دل سلاطین؛ ششم: راستی و درستی از دل دوستان؛ هفتم: سخاوت از دل ثروتمندان؛ هشتم: صبر از فقرا؛ نهم: حکمت از حکیمان؛ دهم: ایمان از دل‌های مؤمنان.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;اثنی عشریة فی المواعظ العددیه،ص۵۴۴&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;🖋توضیح&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;یعنی جامعه ی بشری به مثابه یک پیکر ، با فاصله گرفتن از معنویت اصیل ، لیاقت داشتن جواهرات زیبا و معنوی را از دست می دهد پس جبرییل آثار ملکوتی آنها را از جامعه بر می گیرد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;استاد حسینی لیلابی&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/بعد-از-پیامبر&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b>​<span style="font-size: 16px;">جبرییل بعد رحلت از پیامبر</span></b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>➖پیامبر اکرم(ص) از جناب جبرئیل پرسید: آیا بعد از من به زمین خواهی آمد؟&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>➖جبرئیل گفت: بله! ای رسول خدا، ده بار به زمین خواهم آمد و ده گوهر گرانبها را خواهم برد.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>➖ پیامبر فرمود: این گوهرهای گرانبها کدام‌اند؟&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>➖جبرئیل گفت: اول: برکت؛ دوم: رحمت؛ سوم: حیاء از چشم زنان؛ چهارم: غیرت مردان؛ پنجم: عدل از دل سلاطین؛ ششم: راستی و درستی از دل دوستان؛ هفتم: سخاوت از دل ثروتمندان؛ هشتم: صبر از فقرا؛ نهم: حکمت از حکیمان؛ دهم: ایمان از دل‌های مؤمنان.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>اثنی عشریة فی المواعظ العددیه،ص۵۴۴</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>🖋توضیح&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>یعنی جامعه ی بشری به مثابه یک پیکر ، با فاصله گرفتن از معنویت اصیل ، لیاقت داشتن جواهرات زیبا و معنوی را از دست می دهد پس جبرییل آثار ملکوتی آنها را از جامعه بر می گیرد.</b></span></p>

<p><b>استاد حسینی لیلابی</b></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/بعد-از-پیامبر">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/بعد-از-پیامبر#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1811890</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
