<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>مهنــا - موضوع: "حکایت"</title>
		<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>عشق ولی</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/عشق-ولی</link>
			<pubDate>23:58:00 +0430 پنجشنبه، 25 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="alt">امام زمان عج الله تعالی</category>
<category domain="main">حکایت</category>
<category domain="alt">ولایت</category>			<guid isPermaLink="false">1866518@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آیت الله حسنعلی نجابت (رحمة الله):&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یک آقایی بود مرتب می گفت خدایا مرا برسان به حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، شب و روز گریه می کرد که مرا برسان به حضرت ولی عصر مدام می گفت یا امام زمان مُردم پس کی می شود شما را ببینم؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;حضرت امر کردند به یکی از خواص خودشان که برو و این مرد را بردار و بیاور، او هم مامور شد با آن هنری که دارد او را به حضرت برساند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;این هم گفت من عاشق امام زمان هستم می روم و دستش را در دست مامور حضرت گذاشت و از روی دریا و خشکی می گذشتند ناگهان یک تکه ابر بالای سرشان پیدا شد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;این آقا که امام زمان را می خواست بقال بود یادش افتاد که صابونها را پشت بام منزل پهن کرده تا خشک بشوند، در ذهنش گفت که الان باران می آید و همه صابونها خراب می شود تا این خیال برای او آمد تا زانو به درون آب رفت تا این وضع پیش آمد ندای حضرت به گوش رسید این شخص صابون پرست است امام زمان را که نمی خواهد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عشق است و داو اوّل بر نقد آن توان زد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;این هوس رانی ها با عشق جمع نمی شود بلبل زبانی کردن و هیچ نفهیدن که جمع نمی شود سر و سویدای انسان باید از غیر خدا بریده شود و الّا این شخص ، فردی صابونی است‌.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/عشق-ولی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>آیت الله حسنعلی نجابت (رحمة الله):</strong></p>
<p> </p>
<p><strong>یک آقایی بود مرتب می گفت خدایا مرا برسان به حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، شب و روز گریه می کرد که مرا برسان به حضرت ولی عصر مدام می گفت یا امام زمان مُردم پس کی می شود شما را ببینم؟</strong></p>
<p> </p>
<p><strong>حضرت امر کردند به یکی از خواص خودشان که برو و این مرد را بردار و بیاور، او هم مامور شد با آن هنری که دارد او را به حضرت برساند.</strong></p>
<p> </p>
<p><strong>این هم گفت من عاشق امام زمان هستم می روم و دستش را در دست مامور حضرت گذاشت و از روی دریا و خشکی می گذشتند ناگهان یک تکه ابر بالای سرشان پیدا شد.</strong></p>
<p> </p>
<p><strong>این آقا که امام زمان را می خواست بقال بود یادش افتاد که صابونها را پشت بام منزل پهن کرده تا خشک بشوند، در ذهنش گفت که الان باران می آید و همه صابونها خراب می شود تا این خیال برای او آمد تا زانو به درون آب رفت تا این وضع پیش آمد ندای حضرت به گوش رسید این شخص صابون پرست است امام زمان را که نمی خواهد.</strong></p>
<p> </p>
<p><strong>اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند</strong></p>
<p><strong>عشق است و داو اوّل بر نقد آن توان زد</strong></p>
<p> </p>
<p><strong>این هوس رانی ها با عشق جمع نمی شود بلبل زبانی کردن و هیچ نفهیدن که جمع نمی شود سر و سویدای انسان باید از غیر خدا بریده شود و الّا این شخص ، فردی صابونی است‌.</strong></p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/عشق-ولی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/عشق-ولی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1866518</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>نرمی و ملایمت</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/نرمی-و-ملایمت</link>
			<pubDate>06:58:00 +0430 جمعه، 7 فروردین 1405</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="alt">داستان</category>
<category domain="alt">حکایت</category>
<category domain="main">اخلاق</category>			<guid isPermaLink="false">1854091@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;روزی عایشه، همسر رسول اکرم (ص) در حضور او نشسته بود که مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای «سلام علیکم» گفت: «السام علیکم»؛ یعنی «مرگ بر شما».&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد. او هم به جای سلام گفت: «السام علیکم». معلوم بود که آنها می خواستند با زبان، رسول اکرم (ص) را آزار دهند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عایشه سخت خشمناک شد و فریاد بر آورد که: «مرگ بر خود شما و&amp;#8230;». آن حضرت فرمود: ای عایشه! ناسزا مگو، اگر ناسزا مجسّم گردد، بدترین و زشت ترین صورت ها را دارد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; اما نرمی، ملایمت و بردباری روی هر چه گذاشته شود، آن را زیبا می کند و زینت می دهد و از روی هر چیزی برداشته شود، از قشنگی و زیبایی آن می کاهد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چرا عصبی و خشمگین شدی؟ عایشه گفت: مگر نمی بینی که با کمال وقاحت و بی شرمی به جای سلام چه می گویند؟ رسول اکرم (ص) فرمود: من هم در جواب گفتم: «علیکم» (بر خود شما)، همین قدر کافی بود./&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;به نقل از: داستان راستان، نوشته استاد مرتضی مطهری&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/نرمی-و-ملایمت&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>روزی عایشه، همسر رسول اکرم (ص) در حضور او نشسته بود که مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای «سلام علیکم» گفت: «السام علیکم»؛ یعنی «مرگ بر شما».</strong></p>
<p><br /><strong> طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد. او هم به جای سلام گفت: «السام علیکم». معلوم بود که آنها می خواستند با زبان، رسول اکرم (ص) را آزار دهند.</strong></p>
<p><strong>عایشه سخت خشمناک شد و فریاد بر آورد که: «مرگ بر خود شما و&#8230;». آن حضرت فرمود: ای عایشه! ناسزا مگو، اگر ناسزا مجسّم گردد، بدترین و زشت ترین صورت ها را دارد</strong></p>
<p><br /><strong> اما نرمی، ملایمت و بردباری روی هر چه گذاشته شود، آن را زیبا می کند و زینت می دهد و از روی هر چیزی برداشته شود، از قشنگی و زیبایی آن می کاهد.</strong></p>
<p><strong>چرا عصبی و خشمگین شدی؟ عایشه گفت: مگر نمی بینی که با کمال وقاحت و بی شرمی به جای سلام چه می گویند؟ رسول اکرم (ص) فرمود: من هم در جواب گفتم: «علیکم» (بر خود شما)، همین قدر کافی بود./</strong></p>
<p> </p>
<p><strong>به نقل از: داستان راستان، نوشته استاد مرتضی مطهری</strong></p>
<p> </p>
<p><strong>الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم</strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/نرمی-و-ملایمت">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/نرمی-و-ملایمت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1854091</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>خیانت وطن فروشان</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/خیانت-وطن-فروشان</link>
			<pubDate>07:19:00 +0430 سه شنبه، 4 فروردین 1405</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="alt">داستان</category>
<category domain="alt">حکایت</category>
<category domain="main">زندگی</category>			<guid isPermaLink="false">1853758@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;داستانی آموزنده از خیانت وطن فروشان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یکی از سلاطین به نام «اساطرون» در شهری کنار فرات سلطنت می کرد. شاپور در فکر تسخیر شهر اساطرون افتاد، سپاهی مجهز حرکت داد و گرداگرد شهر را گرفت، ولی بواسطه استحکام حصار، شاپور از فتح آن مایوس گردید و پیوسته در قسمت خارجی شهر راه می رفت تا شاید چاره ای برای اینکار پیدا کند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روزی دختر اساطرون بالای حصار شهر آمده لشکر دشمن را تماشا می کرد ناگاه چشمش بقامت &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; شاپور افتاد، با همین یک نگاه فریفته او شد و دست به خیانت زد ، نهانی نامه ای نوشت اگر مرا به ازدواج خود در آوری وسیله تسخیر شهر را فراهم می کند. شاپور نیز تقاضا دختر را پذیرفت دختر با تدبر شبانه وسائل ورود لشگریان را فراهم نمود،&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شاپور با سپاه خویش وارد شهر شد آنجا را فتح کرد و اساطرون را کشت، دستور داد سرش را بر نیزه ای نهاد به مردم جهت عبرت نشان دهند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مردم وقتی که چنین صحنه را مشاهده کردن از شاپور اطاعت کردند، شهریار ایران به پیمان خود وفا نمود، با دختر ازدواج کرد مدتی با هم زندگی کردند، شب چشم شاپور بر پشت دختر افتاد که بر اثر خراشیدگی خون آلود شده بود، پرسید این زخم از چیست؟ گفت شب گذشته در محل استراحت من(برگ درخت مرده ای) بوده که بر اثر تماس بدنم به آن برگ خراش برداشته است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شاپور گفت پدرت تو را چه اندازه به ناز و نعمت پرورده که پوستی با این لطیفی پیدا کردی؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;او در جواب گفت پدرم با بهترین وسائل و استراحت پرورش می داد، غذایم را مغز سر گوسفند زرده تخم مرغ و عسل قرار داده بود! شاپور از شنیدن این حرف متعجب شد سر به زیر انداخت و مدتی در تفکر و اندیشه بود،&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پس از مدتی سربرداشت و گفت تو با پدری چنین مهربان این طور بی وفائی کردی آیا با من پایداری خواهی کرد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;امر کرد گیسوان او را بر دم اسبی بسته در میان خارستانی کشیدند تا هلاک شد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پیر پیمان کش ما که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پند تایخ، ج2، به نقل از داستان زنان، ص188&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/خیانت-وطن-فروشان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>داستانی آموزنده از خیانت وطن فروشان</strong></p>
<p><br /><strong>یکی از سلاطین به نام «اساطرون» در شهری کنار فرات سلطنت می کرد. شاپور در فکر تسخیر شهر اساطرون افتاد، سپاهی مجهز حرکت داد و گرداگرد شهر را گرفت، ولی بواسطه استحکام حصار، شاپور از فتح آن مایوس گردید و پیوسته در قسمت خارجی شهر راه می رفت تا شاید چاره ای برای اینکار پیدا کند.</strong></p>
<p><br /><strong>روزی دختر اساطرون بالای حصار شهر آمده لشکر دشمن را تماشا می کرد ناگاه چشمش بقامت </strong><br /><strong> شاپور افتاد، با همین یک نگاه فریفته او شد و دست به خیانت زد ، نهانی نامه ای نوشت اگر مرا به ازدواج خود در آوری وسیله تسخیر شهر را فراهم می کند. شاپور نیز تقاضا دختر را پذیرفت دختر با تدبر شبانه وسائل ورود لشگریان را فراهم نمود،</strong></p>
<p><strong>شاپور با سپاه خویش وارد شهر شد آنجا را فتح کرد و اساطرون را کشت، دستور داد سرش را بر نیزه ای نهاد به مردم جهت عبرت نشان دهند.</strong><br /><strong>مردم وقتی که چنین صحنه را مشاهده کردن از شاپور اطاعت کردند، شهریار ایران به پیمان خود وفا نمود، با دختر ازدواج کرد مدتی با هم زندگی کردند، شب چشم شاپور بر پشت دختر افتاد که بر اثر خراشیدگی خون آلود شده بود، پرسید این زخم از چیست؟ گفت شب گذشته در محل استراحت من(برگ درخت مرده ای) بوده که بر اثر تماس بدنم به آن برگ خراش برداشته است.</strong></p>
<p><strong>شاپور گفت پدرت تو را چه اندازه به ناز و نعمت پرورده که پوستی با این لطیفی پیدا کردی؟</strong></p>
<p><strong>او در جواب گفت پدرم با بهترین وسائل و استراحت پرورش می داد، غذایم را مغز سر گوسفند زرده تخم مرغ و عسل قرار داده بود! شاپور از شنیدن این حرف متعجب شد سر به زیر انداخت و مدتی در تفکر و اندیشه بود،</strong></p>
<p><strong>پس از مدتی سربرداشت و گفت تو با پدری چنین مهربان این طور بی وفائی کردی آیا با من پایداری خواهی کرد؟</strong></p>
<p><strong>امر کرد گیسوان او را بر دم اسبی بسته در میان خارستانی کشیدند تا هلاک شد</strong><br /><strong>پیر پیمان کش ما که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان</strong></p>
<p><br /><strong>پند تایخ، ج2، به نقل از داستان زنان، ص188</strong></p>
<p><strong> </strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/خیانت-وطن-فروشان">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/خیانت-وطن-فروشان#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1853758</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حکایت امروز</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/حکایت-امروز</link>
			<pubDate>20:36:00 +0330 جمعه، 2 آبان 1404</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">سبک زندگی</category>
<category domain="alt">حکایت</category>
<category domain="alt">زندگی</category>			<guid isPermaLink="false">1839330@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;b&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دم بریده ها زیاد شدن&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;یه روزی روباهی دمشو توی حادثه‌ای از دست داد. رفت پیش گله روباها. همه روباه ها بهش خندیدن. گفتن پس دمت کو. گفت اتفاقاً از روزی که دم ندارم خیلی راحت ترم. انگاری دارم پرواز می‌کنم، آزاد شدم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;یه روباه ساده لوحی رفت و دم خودشو قطع کرد. اینقدر درد داشت که اومد پیش روباه گفت تو منو گول زدی. تو که گفتی ما پرواز می‌کنیم، تو که گفتی ما آزاد شدیم. کو؟ من که دارم درد می‌کشم. روباه گفت هیچی نگو. اگه گله روباه ها بفهمن به ما می خندن.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;داستان به جایی کشیده شد که اینقدر دم بریده ها زیاد شدن که به روباهی که دم داشت می خندیدن.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;این حکایت امروز خیلی آشناست. دم بریده ها زیاد شدن و به افراد سالم ایراد می‌گیرند&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;👌فشار اجتماعی باعث میشه مردم از افراد نادان تقلید کنند و:&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;👈همدیگه راتشویق به عمل های زیبایی کنند&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;👈 علم‌آموزی را وقت تلف کنی بدانند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;👈 خانواده‌محوری را بی‌کلاسی&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;👈 پوشش و حجاب را عقب ماندگی&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;👈 زندگی پاک و بدون خیانت را بی‌حسی&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;👈 به سختی وسیله غیرضروری بخرند تا از قافله تجمل عقب نیافتند&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;مراقب فضاسازی رسانه‌ها و فضای جهل زده باشیم تا داستان دم بریده‌ها تکرار نشود&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;🖌دکتر جعفر علیگلی&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/حکایت-امروز&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b>​<span style="font-size: 16px;">دم بریده ها زیاد شدن&#8230;</span></b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>یه روزی روباهی دمشو توی حادثه‌ای از دست داد. رفت پیش گله روباها. همه روباه ها بهش خندیدن. گفتن پس دمت کو. گفت اتفاقاً از روزی که دم ندارم خیلی راحت ترم. انگاری دارم پرواز می‌کنم، آزاد شدم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>یه روباه ساده لوحی رفت و دم خودشو قطع کرد. اینقدر درد داشت که اومد پیش روباه گفت تو منو گول زدی. تو که گفتی ما پرواز می‌کنیم، تو که گفتی ما آزاد شدیم. کو؟ من که دارم درد می‌کشم. روباه گفت هیچی نگو. اگه گله روباه ها بفهمن به ما می خندن.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;داستان به جایی کشیده شد که اینقدر دم بریده ها زیاد شدن که به روباهی که دم داشت می خندیدن.&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>این حکایت امروز خیلی آشناست. دم بریده ها زیاد شدن و به افراد سالم ایراد می‌گیرند&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>👌فشار اجتماعی باعث میشه مردم از افراد نادان تقلید کنند و:&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>👈همدیگه راتشویق به عمل های زیبایی کنند</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>👈 علم‌آموزی را وقت تلف کنی بدانند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>👈 خانواده‌محوری را بی‌کلاسی</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>👈 پوشش و حجاب را عقب ماندگی</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>👈 زندگی پاک و بدون خیانت را بی‌حسی</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>👈 به سختی وسیله غیرضروری بخرند تا از قافله تجمل عقب نیافتند</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>مراقب فضاسازی رسانه‌ها و فضای جهل زده باشیم تا داستان دم بریده‌ها تکرار نشود</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>🖌دکتر جعفر علیگلی</b></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/حکایت-امروز">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/حکایت-امروز#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1839330</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مجازات گناه</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/مجازات-گناه</link>
			<pubDate>18:15:00 +0330 چهارشنبه، 30 مهر 1404</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">داستان</category>
<category domain="alt">حکایت</category>			<guid isPermaLink="false">1839026@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;b&gt;پیرمردی بود زاهد که در دل کوه،&lt;/b&gt;&lt;b&gt;توی دخمه‌ای عبادت می‌کرد و از علف‌ها&lt;/b&gt;&lt;b&gt;و میوه‌های جنگلی کوه هم می‌خورد.&lt;/b&gt;&lt;b&gt;روزی از کوه به زیر آمد و به طرف ده راه&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید،&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;مزرعه گندمی دید.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;خیلی خوشش آمد، پیش رفت و دو تا سنبله از گندم‌ها چید و کف دستش خرد کرد و آن چند دانه گندم تازه را خورد،&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;بعد از آنکه چند قدمی به طرف ده&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;پیش رفت، به خودش گفت:&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;ای مرد! این گندم از مال که بود خوردی؟…&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;حرام بود؟…&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;حلال بود؟…&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;زاهد سرگردان و پریشان شد و گفت:&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;خدایا! من طاقت و توش عذاب آن دنیا را ندارم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;هرچه می‌خواهی بکنی و به هر شکلی که جایز می‌دانی مجازاتم کن و تقاص این چند دانه گندم را در همین دنیا از من بگیر!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;خدا دعا و درخواست او را قبول کرد و او را به شکل گاوی درآورد و به چرا مشغول شد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;صاحب مزرعه که آمد و یک گاوی در گندم‌زارش دید هرچه در حول و حوش نگاه کرد کسی را ندیدـ&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;ناچار طرف غروب، گاو را به خانه آورد و مدت هشت سال از او بهره گرفت، آخر که از گوشت و پوست او هم استفاده کرد،&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;کله خشک او را برای مزرعه‌اش «داهول» کرد یعنی مترسک کرد و توی زمین سر چوب کرد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;روزی که صاحب زمین مزرعه‌اش را چید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;و کوبید و گندم را خرمن کرد، شب دزدها آمدند و جوال‌هاشان را از گندم پر کردند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;ناگهان صدای غش‌غش خنده از کله&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;خشک گاو بلند شد، دزدها مات و حیران&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;شدند و خشکشان زد!&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;هرچه به این طرف و آن طرف نگاه کردند دیدند هیچکس نیست اول خیلی ترسیدند&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;و گندم جوال کردن را ول کردند.&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;بعد آمدند پیش کله و ایستادند و گفتند:&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;«ای کله! ترا خدا بگو ببینم چرا می‌خندی؟ تو که هستی؟ چرا اینطور می‌خندی و ما را مسخره می‌کنی؟»&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;کله به زبان آمد و شرح احوالش را گفت و آخر هم گفت: «من به تقاص دو تا سنبله گندم دارم چنین مکافاتی می‌بینم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;وای به حال شما که جوال جوال می برید.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/مجازات-گناه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b>پیرمردی بود زاهد که در دل کوه،</b><b>توی دخمه‌ای عبادت می‌کرد و از علف‌ها</b><b>و میوه‌های جنگلی کوه هم می‌خورد.</b><b>روزی از کوه به زیر آمد و به طرف ده راه&nbsp;</b><b>افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید،&nbsp;</b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>مزرعه گندمی دید.&nbsp;</b></span><b>خیلی خوشش آمد، پیش رفت و دو تا سنبله از گندم‌ها چید و کف دستش خرد کرد و آن چند دانه گندم تازه را خورد،</b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>بعد از آنکه چند قدمی به طرف ده&nbsp;</b></span><b>پیش رفت، به خودش گفت:</b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>ای مرد! این گندم از مال که بود خوردی؟…</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>حرام بود؟…&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>حلال بود؟…</b></span></p>

<p><b>زاهد سرگردان و پریشان شد و گفت:&nbsp;</b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>خدایا! من طاقت و توش عذاب آن دنیا را ندارم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>هرچه می‌خواهی بکنی و به هر شکلی که جایز می‌دانی مجازاتم کن و تقاص این چند دانه گندم را در همین دنیا از من بگیر!</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>خدا دعا و درخواست او را قبول کرد و او را به شکل گاوی درآورد و به چرا مشغول شد.</b></span></p>

<p><b>صاحب مزرعه که آمد و یک گاوی در گندم‌زارش دید هرچه در حول و حوش نگاه کرد کسی را ندیدـ</b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>ناچار طرف غروب، گاو را به خانه آورد و مدت هشت سال از او بهره گرفت، آخر که از گوشت و پوست او هم استفاده کرد،&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>کله خشک او را برای مزرعه‌اش «داهول» کرد یعنی مترسک کرد و توی زمین سر چوب کرد.</b></span></p>

<p><b>روزی که صاحب زمین مزرعه‌اش را چید</b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>و کوبید و گندم را خرمن کرد، شب دزدها آمدند و جوال‌هاشان را از گندم پر کردند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>ناگهان صدای غش‌غش خنده از کله&nbsp;</b></span><b>خشک گاو بلند شد، دزدها مات و حیران&nbsp;</b><b>شدند و خشکشان زد!</b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>هرچه به این طرف و آن طرف نگاه کردند دیدند هیچکس نیست اول خیلی ترسیدند&nbsp;</b></span><b>و گندم جوال کردن را ول کردند.</b></p>

<p><b>بعد آمدند پیش کله و ایستادند و گفتند:</b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>«ای کله! ترا خدا بگو ببینم چرا می‌خندی؟ تو که هستی؟ چرا اینطور می‌خندی و ما را مسخره می‌کنی؟»</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>کله به زبان آمد و شرح احوالش را گفت و آخر هم گفت: «من به تقاص دو تا سنبله گندم دارم چنین مکافاتی می‌بینم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>وای به حال شما که جوال جوال می برید.</b></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/مجازات-گناه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/مجازات-گناه#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1839026</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>پدر پیر و دیوار</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/پدر-پیر-و-دیوار</link>
			<pubDate>09:52:00 +0430 سه شنبه، 21 مرداد 1404</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">سبک زندگی</category>
<category domain="alt">حکایت</category>			<guid isPermaLink="false">1789832@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;b&gt;پدرم دیگر پیر شده بود. هنگام راه‌رفتن، اکثراً به دیوار تکیه می‌داد. به‌تدریج، آثار انگشتانش روی دیوارها نمایان می‌شد — آثاری که نشانه‌ای از ضعف و ناتوانی‌اش بود.&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;همسرم از این نشانه‌ها ناراحت می‌شد. او زیاد شکایت می‌کرد که دیوارها کثیف شده‌اند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;روزی پدرم سردرد شدید داشت. روغن به سرش مالید و طبق عادت به دیوار تکیه داد، که باعث شد لکه‌های روغن روی دیوار بیفتد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;زنم از این کار ناراحت شد و با لحنی تند به پدرم گفت:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;#8220;لطفاً به دیوار دست نزنید!&amp;#8221;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;پدرم خاموش شد. در چشمانش اندوه عمیقی دیده می‌شد.&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;شب گذشته بین من و همسرم مشاجره‌ای صورت گرفته بود، بخاطر همین چیزی نگفتم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;یعنی، از رفتار بی‌ادبانه‌ی همسرم خجالت کشیدم، ولی چیزی نگفتم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;از آن روز به بعد، پدرم دیگر به دیوار تکیه نداد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;تا این‌که یک روز تعادلش را از دست داد و افتاد. استخوان رانش شکست. عمل جراحی انجام شد، اما به‌طور کامل خوب نشد و بعد از چند روز ما را گریان تنها گذاشت.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;احساس پشیمانی شدیدی در دلم بود. نگاه خاموش پدرم هنوز هم مرا رها نمی‌کند. نه می‌توانم او را فراموش کنم، نه خودم را ببخشم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;مدتی بعد تصمیم گرفتیم خانه را رنگ کنیم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;وقتی نقاش‌ها آمدند، پسرم که پدربزرگش&amp;nbsp; را بسیار دوست داشت، نگذاشت دیوارهایی که نشانه‌های انگشتان پدربزرگش را داشتند رنگ شوند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;نقاش‌ها آدم‌های فهمیده‌ای بودند. دور آن نشانه‌ها دایره‌های زیبایی کشیدند، طوری‌که گویی دیوارها اثر هنری زیبایی بودند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;به‌تدریج، آن نشانه‌ها به نشانه‌ی خانه‌ی ما تبدیل شدند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;هر که می‌آمد، حتماً از آن دیوار تعریف می‌کرد، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که پشت آن زیبایی، یک حقیقت دردناک نهفته است.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;زمان گذشت، و من نیز اکنون پیر شده‌ام.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;روزی هنگام راه‌رفتن به دیوار تکیه دادم. همان لحظه گذشته به خاطرم آمد — برخورد همسرم با پدرم، سکوت او، و رنج او. خواستم بدون تکیه قدم بزنم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;پسرم که همه چیز را می‌دید، فوراً پیش آمد و گفت:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;#8220;بابا، لطفاً به دیوار تکیه بدهید، وگرنه ممکن است بیفتید!&amp;#8221;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;سپس نوه‌ام دوان‌دوان آمد و گفت:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;#8220;بابا بزرگ، می‌توانید از شانه‌ی من بگیرید!&amp;#8221;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;با شنیدن این حرف‌ها چشمانم پر از اشک شد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;کاش… کاش من هم با پدرم همین‌گونه مهربانی کرده بودم — شاید هنوز چند روزی بیشتر با ما می‌ماند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;پسرم و نوه‌ام مرا به آرامی تا اتاقم رساندند. بعد نوه‌ام کتاب رسم خود را آورد. نشانم داد که معلمش از یکی از نقاشی‌هایش زیاد تعریف کرده — آن تصویر، تصویر همان دیواری بود که آثار انگشتان پدرم را داشت.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;در پایین آن تصویر، معلم نوشته بود:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;#8220;چه خوب است اگر هر کودک با بزرگان خود چنین مهربانی داشته باشد!&amp;#8221;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;رفتم به اتاقم، و در حالی‌که در یاد پدر مرحومم آهسته آهسته گریه می‌کردم، از خداوند طلب&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;ما همه روزی پیر خواهیم شد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;بزرگانی که امروز در کنار ما هستند، نماد زنده‌ی زحمت‌ها، قربانی‌ها، و مهربانی‌های گذشته‌اند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;قدم‌های لرزان‌شان تمسخر نمی‌خواهند، بلکه تکیه‌گاه می‌خواهند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;صدای لرزان‌شان خاموشی نمی‌خواهد، بلکه جواب محبت‌آمیز می‌طلبد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;یاد داشته باشید:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;محبتی که امروز به بزرگان‌تان می‌کنید، فردا فرزندان‌تان همان محبت را به شما خواهند کرد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;اگر در جامعه و خانه‌تان بزرگ‌تری&amp;nbsp; دارید&amp;#8230;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;امروز دست‌شان را بگیرید — شاید فردا دیر شود.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/پدر-پیر-و-دیوار&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b>پدرم دیگر پیر شده بود. هنگام راه‌رفتن، اکثراً به دیوار تکیه می‌داد. به‌تدریج، آثار انگشتانش روی دیوارها نمایان می‌شد — آثاری که نشانه‌ای از ضعف و ناتوانی‌اش بود.</b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>همسرم از این نشانه‌ها ناراحت می‌شد. او زیاد شکایت می‌کرد که دیوارها کثیف شده‌اند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>روزی پدرم سردرد شدید داشت. روغن به سرش مالید و طبق عادت به دیوار تکیه داد، که باعث شد لکه‌های روغن روی دیوار بیفتد.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>زنم از این کار ناراحت شد و با لحنی تند به پدرم گفت:</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&#8220;لطفاً به دیوار دست نزنید!&#8221;</b></span></p>

<p><b>پدرم خاموش شد. در چشمانش اندوه عمیقی دیده می‌شد.</b></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>شب گذشته بین من و همسرم مشاجره‌ای صورت گرفته بود، بخاطر همین چیزی نگفتم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>یعنی، از رفتار بی‌ادبانه‌ی همسرم خجالت کشیدم، ولی چیزی نگفتم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>از آن روز به بعد، پدرم دیگر به دیوار تکیه نداد.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>تا این‌که یک روز تعادلش را از دست داد و افتاد. استخوان رانش شکست. عمل جراحی انجام شد، اما به‌طور کامل خوب نشد و بعد از چند روز ما را گریان تنها گذاشت.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>احساس پشیمانی شدیدی در دلم بود. نگاه خاموش پدرم هنوز هم مرا رها نمی‌کند. نه می‌توانم او را فراموش کنم، نه خودم را ببخشم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>مدتی بعد تصمیم گرفتیم خانه را رنگ کنیم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>وقتی نقاش‌ها آمدند، پسرم که پدربزرگش&nbsp; را بسیار دوست داشت، نگذاشت دیوارهایی که نشانه‌های انگشتان پدربزرگش را داشتند رنگ شوند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>نقاش‌ها آدم‌های فهمیده‌ای بودند. دور آن نشانه‌ها دایره‌های زیبایی کشیدند، طوری‌که گویی دیوارها اثر هنری زیبایی بودند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>به‌تدریج، آن نشانه‌ها به نشانه‌ی خانه‌ی ما تبدیل شدند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>هر که می‌آمد، حتماً از آن دیوار تعریف می‌کرد، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که پشت آن زیبایی، یک حقیقت دردناک نهفته است.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>زمان گذشت، و من نیز اکنون پیر شده‌ام.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>روزی هنگام راه‌رفتن به دیوار تکیه دادم. همان لحظه گذشته به خاطرم آمد — برخورد همسرم با پدرم، سکوت او، و رنج او. خواستم بدون تکیه قدم بزنم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>پسرم که همه چیز را می‌دید، فوراً پیش آمد و گفت:</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&#8220;بابا، لطفاً به دیوار تکیه بدهید، وگرنه ممکن است بیفتید!&#8221;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>سپس نوه‌ام دوان‌دوان آمد و گفت:</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&#8220;بابا بزرگ، می‌توانید از شانه‌ی من بگیرید!&#8221;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>با شنیدن این حرف‌ها چشمانم پر از اشک شد.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>کاش… کاش من هم با پدرم همین‌گونه مهربانی کرده بودم — شاید هنوز چند روزی بیشتر با ما می‌ماند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>پسرم و نوه‌ام مرا به آرامی تا اتاقم رساندند. بعد نوه‌ام کتاب رسم خود را آورد. نشانم داد که معلمش از یکی از نقاشی‌هایش زیاد تعریف کرده — آن تصویر، تصویر همان دیواری بود که آثار انگشتان پدرم را داشت.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>در پایین آن تصویر، معلم نوشته بود:</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&#8220;چه خوب است اگر هر کودک با بزرگان خود چنین مهربانی داشته باشد!&#8221;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>رفتم به اتاقم، و در حالی‌که در یاد پدر مرحومم آهسته آهسته گریه می‌کردم، از خداوند طلب&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>ما همه روزی پیر خواهیم شد.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>بزرگانی که امروز در کنار ما هستند، نماد زنده‌ی زحمت‌ها، قربانی‌ها، و مهربانی‌های گذشته‌اند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>قدم‌های لرزان‌شان تمسخر نمی‌خواهند، بلکه تکیه‌گاه می‌خواهند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>صدای لرزان‌شان خاموشی نمی‌خواهد، بلکه جواب محبت‌آمیز می‌طلبد.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>یاد داشته باشید:</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>محبتی که امروز به بزرگان‌تان می‌کنید، فردا فرزندان‌تان همان محبت را به شما خواهند کرد.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>اگر در جامعه و خانه‌تان بزرگ‌تری&nbsp; دارید&#8230;&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>امروز دست‌شان را بگیرید — شاید فردا دیر شود.</b></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/پدر-پیر-و-دیوار">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/پدر-پیر-و-دیوار#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1789832</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ظهر پاییزی</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/ظهر-پاییزی-1</link>
			<pubDate>12:18:00 +0330 چهارشنبه، 2 آبان 1403</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">دعا</category>
<category domain="alt">حکایت</category>
<category domain="alt">زندگی</category>			<guid isPermaLink="false">1696387@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000246150.jpg?mtime=1729673192&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;img src=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000246150.jpg?mtime=1729673192&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-397669 alignnone size-full&quot; width=&quot;1280&quot; height=&quot;1280&quot; /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;​میگن دعا هنگام باران استجابت داره&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;یک ظهر قشنگ و دلے آرام&amp;nbsp;&lt;/span&gt;یک شادی بے پایان&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;یک نور از جنس امید&amp;nbsp;یک لب خندون&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;یک زندگے عاشقانه&amp;nbsp;و هزاران آرزوی زیبا&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;ازخداوند براتون خواهانم لحظاتتون پر از لبخند&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/ظهر-پاییزی-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b></b></p>

<p><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000246150.jpg?mtime=1729673192"><b><img src="https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000246150.jpg?mtime=1729673192" alt="" class="wp-image-397669 alignnone size-full" width="1280" height="1280" /></b></a></p>

<p><b>​میگن دعا هنگام باران استجابت داره</b></p>

<p><b><span style="font-size: 16px;">یک ظهر قشنگ و دلے آرام&nbsp;</span>یک شادی بے پایان</b></p>

<p><b>یک نور از جنس امید&nbsp;یک لب خندون&nbsp;</b></p>

<p><b>یک زندگے عاشقانه&nbsp;و هزاران آرزوی زیبا</b></p>

<p><b>ازخداوند براتون خواهانم لحظاتتون پر از لبخند</b></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/ظهر-پاییزی-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/ظهر-پاییزی-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1696387</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>تربیت یا اصالت</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/تربیت-یا-اصالت</link>
			<pubDate>10:22:00 +0330 دوشنبه، 16 مهر 1403</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">حرف حساب</category>
<category domain="alt">حرف حساب</category>
<category domain="alt">تربیت فرزند</category>
<category domain="alt">حکایت</category>			<guid isPermaLink="false">1695637@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;b&gt;​ آزمایش عجیب شیخ بهایی! تربیت گربه یا تربیت شاه؟&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;video controls=&quot;controls&quot; poster=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000237503_std.original.jpg&quot;&gt;&lt;source src=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000237503.mp4?mtime&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/تربیت-یا-اصالت&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b>​ آزمایش عجیب شیخ بهایی! تربیت گربه یا تربیت شاه؟</b></p>

<p><video controls="controls" poster="https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000237503_std.original.jpg"><source src="https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000237503.mp4?mtime" /></video></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/تربیت-یا-اصالت">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/تربیت-یا-اصالت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1695637</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رسم رفاقت!</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/رسم-رفاقت-10</link>
			<pubDate>19:40:00 +0430 یکشنبه، 28 مرداد 1403</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">سبک زندگی</category>
<category domain="alt">حکایت</category>
<category domain="alt">اخلاق</category>			<guid isPermaLink="false">1693650@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000210178.jpg?mtime=1723993784&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;img src=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000210178.jpg?mtime=1723993784&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-396415 alignnone size-full&quot; width=&quot;600&quot; height=&quot;600&quot; /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;در راهِ مشهد، شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;به شیخ بهایی که اَسبش جلو میرفت گفت: این میرداماد چقدر بی عرضه است اَسبش دائِم عقب می‌ماند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;شیخ بهائی گفت: کوهی از علم و دانش بر آن اسب سوار است، حیوان کِشش این همه عظمت را ندارد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;ساعتی بعد شیخ بهائی عقب ماند، به میرداماد گفت:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;این شیخ بهائی رعایت نمی‌کند، دائم جلو می‌تازد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;میرداماد گفت: اسبِ او از اینکه آدم بزرگی چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمی‌شناسد و می‌خواهد از شوق، بال در آورد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;در غیابِ یکدیگر حافظِ آبروی هم باشیم&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;این است &amp;#8220;رسم رفاقت&amp;#8221;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/رسم-رفاقت-10&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b></b></p>

<p><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000210178.jpg?mtime=1723993784"><b><img src="https://mohana93.kowsarblog.ir/media/blogs/mohana93/mobile/1000210178.jpg?mtime=1723993784" alt="" class="wp-image-396415 alignnone size-full" width="600" height="600" /></b></a><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>در راهِ مشهد، شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند!</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>به شیخ بهایی که اَسبش جلو میرفت گفت: این میرداماد چقدر بی عرضه است اَسبش دائِم عقب می‌ماند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>شیخ بهائی گفت: کوهی از علم و دانش بر آن اسب سوار است، حیوان کِشش این همه عظمت را ندارد.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>ساعتی بعد شیخ بهائی عقب ماند، به میرداماد گفت:</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>این شیخ بهائی رعایت نمی‌کند، دائم جلو می‌تازد.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>میرداماد گفت: اسبِ او از اینکه آدم بزرگی چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمی‌شناسد و می‌خواهد از شوق، بال در آورد.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>در غیابِ یکدیگر حافظِ آبروی هم باشیم</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>این است &#8220;رسم رفاقت&#8221;</b></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/رسم-رفاقت-10">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/رسم-رفاقت-10#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1693650</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سه پند</title>
			<link>https://mohana93.kowsarblog.ir/سه-پند-3</link>
			<pubDate>10:32:00 +0430 یکشنبه، 21 مرداد 1403</pubDate>			<dc:creator>مهنــــا</dc:creator>
			<category domain="main">سبک زندگی</category>
<category domain="alt">حکایت</category>			<guid isPermaLink="false">1693320@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;شیطان به حضور حضرت موسی علیه السلام آمد و گفت:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;میخواهی تو را هزار و سه پند بیاموزم&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;فرمود:آنچه که میدانی من بیشتر میدانم، نیازی به پند تو ندارم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;جبرئیل امین، نازل شد و عرض کرد: یا موسی خداوند میفرماید:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;هزار پند او فریب است اما سه پند او را بشنو.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;حضرت موسی به شیطان فرمود:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;سه پند از هزار و سه پندت را بگو.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;شیطان گفت:&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;۱. چنانچه در خاطرت انجام دادن کار نیکی را گذراندی،&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;زود شتاب کن وگرنه تو را پشیمان میکنم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;۲. اگر با زن بیگانه و نامحرم نشستی، غافل از من مباش!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;که تو را به زنا وادار میکنم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;۳. چون غضب بر تو مستولی شد، جای خود را عوض کن وگرنه فتنه به پا میکنم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;اکنون که تو را سه پند دادم تو هم از خدا بخواه تا مورد آمرزش و رحمتش قرار گیرم.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;موسی بن عمران خواسته وی را به عرض خداوند رسانید،&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;ندا رسید :&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;یا موسی!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;شرط آمرزش شیطان این است که برود روی قبر آدم و او را سجده کند.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;حضرت موسی امر پروردگار را به وی فرمود.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;شیطان گفت:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;یا موسی من موقع زنده بودن آدم وی را سجده نکردم،&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;چگونه حالا حاضر میشوم،&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;خاک قبر او را سجده کنم!؟&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;b&gt;کتاب قصص الله، جلد 1&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mohana93.kowsarblog.ir/سه-پند-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 16px;"><b>شیطان به حضور حضرت موسی علیه السلام آمد و گفت:</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;میخواهی تو را هزار و سه پند بیاموزم&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;فرمود:آنچه که میدانی من بیشتر میدانم، نیازی به پند تو ندارم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;جبرئیل امین، نازل شد و عرض کرد: یا موسی خداوند میفرماید:</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>هزار پند او فریب است اما سه پند او را بشنو.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;حضرت موسی به شیطان فرمود:</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;سه پند از هزار و سه پندت را بگو.&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;شیطان گفت:&nbsp;</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>۱. چنانچه در خاطرت انجام دادن کار نیکی را گذراندی،</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;زود شتاب کن وگرنه تو را پشیمان میکنم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>۲. اگر با زن بیگانه و نامحرم نشستی، غافل از من مباش!</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;که تو را به زنا وادار میکنم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>۳. چون غضب بر تو مستولی شد، جای خود را عوض کن وگرنه فتنه به پا میکنم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;اکنون که تو را سه پند دادم تو هم از خدا بخواه تا مورد آمرزش و رحمتش قرار گیرم.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;موسی بن عمران خواسته وی را به عرض خداوند رسانید،</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;ندا رسید :</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>یا موسی!</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;شرط آمرزش شیطان این است که برود روی قبر آدم و او را سجده کند.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;حضرت موسی امر پروردگار را به وی فرمود.</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;شیطان گفت:</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;یا موسی من موقع زنده بودن آدم وی را سجده نکردم،</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;چگونه حالا حاضر میشوم،</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>&nbsp;خاک قبر او را سجده کنم!؟</b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b></b></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"><b>کتاب قصص الله، جلد 1</b></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mohana93.kowsarblog.ir/سه-پند-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mohana93.kowsarblog.ir/سه-پند-3#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mohana93.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1693320</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
