موضوع: "حکایت"

عشق ولی

آیت الله حسنعلی نجابت (رحمة الله):

 

یک آقایی بود مرتب می گفت خدایا مرا برسان به حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، شب و روز گریه می کرد که مرا برسان به حضرت ولی عصر مدام می گفت یا امام زمان مُردم پس کی می شود شما را ببینم؟

 

حضرت امر کردند به یکی از خواص خودشان که برو و این مرد را بردار و بیاور، او هم مامور شد با آن هنری که دارد او را به حضرت برساند.

 

این هم گفت من عاشق امام زمان هستم می روم و دستش را در دست مامور حضرت گذاشت و از روی دریا و خشکی می گذشتند ناگهان یک تکه ابر بالای سرشان پیدا شد.

 

این آقا که امام زمان را می خواست بقال بود یادش افتاد که صابونها را پشت بام منزل پهن کرده تا خشک بشوند، در ذهنش گفت که الان باران می آید و همه صابونها خراب می شود تا این خیال برای او آمد تا زانو به درون آب رفت تا این وضع پیش آمد ندای حضرت به گوش رسید این شخص صابون پرست است امام زمان را که نمی خواهد.

 

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشق است و داو اوّل بر نقد آن توان زد

 

این هوس رانی ها با عشق جمع نمی شود بلبل زبانی کردن و هیچ نفهیدن که جمع نمی شود سر و سویدای انسان باید از غیر خدا بریده شود و الّا این شخص ، فردی صابونی است‌.

 

نرمی و ملایمت

روزی عایشه، همسر رسول اکرم (ص) در حضور او نشسته بود که مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای «سلام علیکم» گفت: «السام علیکم»؛ یعنی «مرگ بر شما».


طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد. او هم به جای سلام گفت: «السام علیکم». معلوم بود که آنها می خواستند با زبان، رسول اکرم (ص) را آزار دهند.

عایشه سخت خشمناک شد و فریاد بر آورد که: «مرگ بر خود شما و…». آن حضرت فرمود: ای عایشه! ناسزا مگو، اگر ناسزا مجسّم گردد، بدترین و زشت ترین صورت ها را دارد


اما نرمی، ملایمت و بردباری روی هر چه گذاشته شود، آن را زیبا می کند و زینت می دهد و از روی هر چیزی برداشته شود، از قشنگی و زیبایی آن می کاهد.

چرا عصبی و خشمگین شدی؟ عایشه گفت: مگر نمی بینی که با کمال وقاحت و بی شرمی به جای سلام چه می گویند؟ رسول اکرم (ص) فرمود: من هم در جواب گفتم: «علیکم» (بر خود شما)، همین قدر کافی بود./

 

به نقل از: داستان راستان، نوشته استاد مرتضی مطهری

 

الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم

خیانت وطن فروشان

داستانی آموزنده از خیانت وطن فروشان


یکی از سلاطین به نام «اساطرون» در شهری کنار فرات سلطنت می کرد. شاپور در فکر تسخیر شهر اساطرون افتاد، سپاهی مجهز حرکت داد و گرداگرد شهر را گرفت، ولی بواسطه استحکام حصار، شاپور از فتح آن مایوس گردید و پیوسته در قسمت خارجی شهر راه می رفت تا شاید چاره ای برای اینکار پیدا کند.


روزی دختر اساطرون بالای حصار شهر آمده لشکر دشمن را تماشا می کرد ناگاه چشمش بقامت
شاپور افتاد، با همین یک نگاه فریفته او شد و دست به خیانت زد ، نهانی نامه ای نوشت اگر مرا به ازدواج خود در آوری وسیله تسخیر شهر را فراهم می کند. شاپور نیز تقاضا دختر را پذیرفت دختر با تدبر شبانه وسائل ورود لشگریان را فراهم نمود،

شاپور با سپاه خویش وارد شهر شد آنجا را فتح کرد و اساطرون را کشت، دستور داد سرش را بر نیزه ای نهاد به مردم جهت عبرت نشان دهند.
مردم وقتی که چنین صحنه را مشاهده کردن از شاپور اطاعت کردند، شهریار ایران به پیمان خود وفا نمود، با دختر ازدواج کرد مدتی با هم زندگی کردند، شب چشم شاپور بر پشت دختر افتاد که بر اثر خراشیدگی خون آلود شده بود، پرسید این زخم از چیست؟ گفت شب گذشته در محل استراحت من(برگ درخت مرده ای) بوده که بر اثر تماس بدنم به آن برگ خراش برداشته است.

شاپور گفت پدرت تو را چه اندازه به ناز و نعمت پرورده که پوستی با این لطیفی پیدا کردی؟

او در جواب گفت پدرم با بهترین وسائل و استراحت پرورش می داد، غذایم را مغز سر گوسفند زرده تخم مرغ و عسل قرار داده بود! شاپور از شنیدن این حرف متعجب شد سر به زیر انداخت و مدتی در تفکر و اندیشه بود،

پس از مدتی سربرداشت و گفت تو با پدری چنین مهربان این طور بی وفائی کردی آیا با من پایداری خواهی کرد؟

امر کرد گیسوان او را بر دم اسبی بسته در میان خارستانی کشیدند تا هلاک شد
پیر پیمان کش ما که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان


پند تایخ، ج2، به نقل از داستان زنان، ص188

 

حکایت امروز

دم بریده ها زیاد شدن…

یه روزی روباهی دمشو توی حادثه‌ای از دست داد. رفت پیش گله روباها. همه روباه ها بهش خندیدن. گفتن پس دمت کو. گفت اتفاقاً از روزی که دم ندارم خیلی راحت ترم. انگاری دارم پرواز می‌کنم، آزاد شدم.

یه روباه ساده لوحی رفت و دم خودشو قطع کرد. اینقدر درد داشت که اومد پیش روباه گفت تو منو گول زدی. تو که گفتی ما پرواز می‌کنیم، تو که گفتی ما آزاد شدیم. کو؟ من که دارم درد می‌کشم. روباه گفت هیچی نگو. اگه گله روباه ها بفهمن به ما می خندن.

 داستان به جایی کشیده شد که اینقدر دم بریده ها زیاد شدن که به روباهی که دم داشت می خندیدن. 

این حکایت امروز خیلی آشناست. دم بریده ها زیاد شدن و به افراد سالم ایراد می‌گیرند 

👌فشار اجتماعی باعث میشه مردم از افراد نادان تقلید کنند و: 

👈همدیگه راتشویق به عمل های زیبایی کنند

👈 علم‌آموزی را وقت تلف کنی بدانند.

👈 خانواده‌محوری را بی‌کلاسی

👈 پوشش و حجاب را عقب ماندگی

👈 زندگی پاک و بدون خیانت را بی‌حسی

👈 به سختی وسیله غیرضروری بخرند تا از قافله تجمل عقب نیافتند

مراقب فضاسازی رسانه‌ها و فضای جهل زده باشیم تا داستان دم بریده‌ها تکرار نشود

🖌دکتر جعفر علیگلی

مجازات گناه

پیرمردی بود زاهد که در دل کوه،توی دخمه‌ای عبادت می‌کرد و از علف‌هاو میوه‌های جنگلی کوه هم می‌خورد.روزی از کوه به زیر آمد و به طرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید، 

مزرعه گندمی دید. خیلی خوشش آمد، پیش رفت و دو تا سنبله از گندم‌ها چید و کف دستش خرد کرد و آن چند دانه گندم تازه را خورد،

بعد از آنکه چند قدمی به طرف ده پیش رفت، به خودش گفت:

ای مرد! این گندم از مال که بود خوردی؟…

حرام بود؟… 

حلال بود؟…

زاهد سرگردان و پریشان شد و گفت: 

خدایا! من طاقت و توش عذاب آن دنیا را ندارم.

هرچه می‌خواهی بکنی و به هر شکلی که جایز می‌دانی مجازاتم کن و تقاص این چند دانه گندم را در همین دنیا از من بگیر!

خدا دعا و درخواست او را قبول کرد و او را به شکل گاوی درآورد و به چرا مشغول شد.

صاحب مزرعه که آمد و یک گاوی در گندم‌زارش دید هرچه در حول و حوش نگاه کرد کسی را ندیدـ

ناچار طرف غروب، گاو را به خانه آورد و مدت هشت سال از او بهره گرفت، آخر که از گوشت و پوست او هم استفاده کرد، 

کله خشک او را برای مزرعه‌اش «داهول» کرد یعنی مترسک کرد و توی زمین سر چوب کرد.

روزی که صاحب زمین مزرعه‌اش را چید

و کوبید و گندم را خرمن کرد، شب دزدها آمدند و جوال‌هاشان را از گندم پر کردند.

ناگهان صدای غش‌غش خنده از کله خشک گاو بلند شد، دزدها مات و حیران شدند و خشکشان زد!

هرچه به این طرف و آن طرف نگاه کردند دیدند هیچکس نیست اول خیلی ترسیدند و گندم جوال کردن را ول کردند.

بعد آمدند پیش کله و ایستادند و گفتند:

«ای کله! ترا خدا بگو ببینم چرا می‌خندی؟ تو که هستی؟ چرا اینطور می‌خندی و ما را مسخره می‌کنی؟»

کله به زبان آمد و شرح احوالش را گفت و آخر هم گفت: «من به تقاص دو تا سنبله گندم دارم چنین مکافاتی می‌بینم.

وای به حال شما که جوال جوال می برید.

پدر پیر و دیوار

پدرم دیگر پیر شده بود. هنگام راه‌رفتن، اکثراً به دیوار تکیه می‌داد. به‌تدریج، آثار انگشتانش روی دیوارها نمایان می‌شد — آثاری که نشانه‌ای از ضعف و ناتوانی‌اش بود.

همسرم از این نشانه‌ها ناراحت می‌شد. او زیاد شکایت می‌کرد که دیوارها کثیف شده‌اند.

روزی پدرم سردرد شدید داشت. روغن به سرش مالید و طبق عادت به دیوار تکیه داد، که باعث شد لکه‌های روغن روی دیوار بیفتد.

زنم از این کار ناراحت شد و با لحنی تند به پدرم گفت:

“لطفاً به دیوار دست نزنید!”

پدرم خاموش شد. در چشمانش اندوه عمیقی دیده می‌شد.

شب گذشته بین من و همسرم مشاجره‌ای صورت گرفته بود، بخاطر همین چیزی نگفتم.

یعنی، از رفتار بی‌ادبانه‌ی همسرم خجالت کشیدم، ولی چیزی نگفتم.

از آن روز به بعد، پدرم دیگر به دیوار تکیه نداد.

تا این‌که یک روز تعادلش را از دست داد و افتاد. استخوان رانش شکست. عمل جراحی انجام شد، اما به‌طور کامل خوب نشد و بعد از چند روز ما را گریان تنها گذاشت.

احساس پشیمانی شدیدی در دلم بود. نگاه خاموش پدرم هنوز هم مرا رها نمی‌کند. نه می‌توانم او را فراموش کنم، نه خودم را ببخشم.

مدتی بعد تصمیم گرفتیم خانه را رنگ کنیم.

وقتی نقاش‌ها آمدند، پسرم که پدربزرگش  را بسیار دوست داشت، نگذاشت دیوارهایی که نشانه‌های انگشتان پدربزرگش را داشتند رنگ شوند.

نقاش‌ها آدم‌های فهمیده‌ای بودند. دور آن نشانه‌ها دایره‌های زیبایی کشیدند، طوری‌که گویی دیوارها اثر هنری زیبایی بودند.

به‌تدریج، آن نشانه‌ها به نشانه‌ی خانه‌ی ما تبدیل شدند.

هر که می‌آمد، حتماً از آن دیوار تعریف می‌کرد، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که پشت آن زیبایی، یک حقیقت دردناک نهفته است.

زمان گذشت، و من نیز اکنون پیر شده‌ام.

روزی هنگام راه‌رفتن به دیوار تکیه دادم. همان لحظه گذشته به خاطرم آمد — برخورد همسرم با پدرم، سکوت او، و رنج او. خواستم بدون تکیه قدم بزنم.

پسرم که همه چیز را می‌دید، فوراً پیش آمد و گفت:

“بابا، لطفاً به دیوار تکیه بدهید، وگرنه ممکن است بیفتید!”

سپس نوه‌ام دوان‌دوان آمد و گفت:

“بابا بزرگ، می‌توانید از شانه‌ی من بگیرید!”

با شنیدن این حرف‌ها چشمانم پر از اشک شد.

کاش… کاش من هم با پدرم همین‌گونه مهربانی کرده بودم — شاید هنوز چند روزی بیشتر با ما می‌ماند.

پسرم و نوه‌ام مرا به آرامی تا اتاقم رساندند. بعد نوه‌ام کتاب رسم خود را آورد. نشانم داد که معلمش از یکی از نقاشی‌هایش زیاد تعریف کرده — آن تصویر، تصویر همان دیواری بود که آثار انگشتان پدرم را داشت.

در پایین آن تصویر، معلم نوشته بود:

“چه خوب است اگر هر کودک با بزرگان خود چنین مهربانی داشته باشد!”

رفتم به اتاقم، و در حالی‌که در یاد پدر مرحومم آهسته آهسته گریه می‌کردم، از خداوند طلب 

ما همه روزی پیر خواهیم شد.

بزرگانی که امروز در کنار ما هستند، نماد زنده‌ی زحمت‌ها، قربانی‌ها، و مهربانی‌های گذشته‌اند.

قدم‌های لرزان‌شان تمسخر نمی‌خواهند، بلکه تکیه‌گاه می‌خواهند.

صدای لرزان‌شان خاموشی نمی‌خواهد، بلکه جواب محبت‌آمیز می‌طلبد.

یاد داشته باشید:

محبتی که امروز به بزرگان‌تان می‌کنید، فردا فرزندان‌تان همان محبت را به شما خواهند کرد.

اگر در جامعه و خانه‌تان بزرگ‌تری  دارید… 

امروز دست‌شان را بگیرید — شاید فردا دیر شود.

ظهر پاییزی

​میگن دعا هنگام باران استجابت داره

یک ظهر قشنگ و دلے آرام یک شادی بے پایان

یک نور از جنس امید یک لب خندون 

یک زندگے عاشقانه و هزاران آرزوی زیبا

ازخداوند براتون خواهانم لحظاتتون پر از لبخند

تربیت یا اصالت

​ آزمایش عجیب شیخ بهایی! تربیت گربه یا تربیت شاه؟

رسم رفاقت!

در راهِ مشهد، شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند!

به شیخ بهایی که اَسبش جلو میرفت گفت: این میرداماد چقدر بی عرضه است اَسبش دائِم عقب می‌ماند.

شیخ بهائی گفت: کوهی از علم و دانش بر آن اسب سوار است، حیوان کِشش این همه عظمت را ندارد.

ساعتی بعد شیخ بهائی عقب ماند، به میرداماد گفت:

این شیخ بهائی رعایت نمی‌کند، دائم جلو می‌تازد.

میرداماد گفت: اسبِ او از اینکه آدم بزرگی چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمی‌شناسد و می‌خواهد از شوق، بال در آورد.

در غیابِ یکدیگر حافظِ آبروی هم باشیم

این است “رسم رفاقت”

سه پند

شیطان به حضور حضرت موسی علیه السلام آمد و گفت:

 میخواهی تو را هزار و سه پند بیاموزم 

 فرمود:آنچه که میدانی من بیشتر میدانم، نیازی به پند تو ندارم.

 جبرئیل امین، نازل شد و عرض کرد: یا موسی خداوند میفرماید:

هزار پند او فریب است اما سه پند او را بشنو.

 حضرت موسی به شیطان فرمود:

 سه پند از هزار و سه پندت را بگو. 

 شیطان گفت: 

۱. چنانچه در خاطرت انجام دادن کار نیکی را گذراندی،

 زود شتاب کن وگرنه تو را پشیمان میکنم.

۲. اگر با زن بیگانه و نامحرم نشستی، غافل از من مباش!

 که تو را به زنا وادار میکنم.

۳. چون غضب بر تو مستولی شد، جای خود را عوض کن وگرنه فتنه به پا میکنم.

 اکنون که تو را سه پند دادم تو هم از خدا بخواه تا مورد آمرزش و رحمتش قرار گیرم.

 موسی بن عمران خواسته وی را به عرض خداوند رسانید،

 ندا رسید :

یا موسی!

 شرط آمرزش شیطان این است که برود روی قبر آدم و او را سجده کند.

 حضرت موسی امر پروردگار را به وی فرمود.

 شیطان گفت:

 یا موسی من موقع زنده بودن آدم وی را سجده نکردم،

 چگونه حالا حاضر میشوم،

 خاک قبر او را سجده کنم!؟

کتاب قصص الله، جلد 1