موضوع: "داستان"

داستان

مردى در برابر “لقمان” ايستاد و به وى گفت:

تو لقمانى، تو برده بنى نحاسى؟

“لقمان جواب داد: آرى.”

او گفت:
پس تو همان “چوپان سياهى؟!”

لقمان گفت:
سياهى ام كه واضح است، چه چيزى
“باعث شگفتى” تو درباره من شده است؟

آن مرد گفت:
“ازدحام مردم” در خانه تو و جمع شدنشان بر در خانه تو و “قبول كردن” “گفته هاى تو…”

لقمان گفت:
“"اگر كارهايى كه به تو مى گويم، انجام بدهى، تو هم همين گونه مى شوى.!"”

گفت: چه كارى؟!

لقمان گفت:
 فرو بستن چشمم
، نگهدارى زبانم
، پاكى خوراكم
، پاکدامنى ام
، وفا كردنم به وعده و پايبندى ام به پيمان
، مهمان نوازى ام
، پاسداشت همسايه ام
و رها كردن كارهاى نامربوط. 

اين؛ آن چيزى است كه مرا چنين كرد كه تو مى بينى.

 

داستان حسادت

 

روزگاری در سرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایه‌اى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود،

 زن بر خواجه رشك مى‌برد و مى‌كوشید كه اندكى از نعمتهاى آن مرد شریف را كم كند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمى‌برد و خواجه به حال خود باقى بود.

عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند، حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است.

خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو پسر جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند، خواجه را بر آن دو، شفقت آمد، نان وحلوا را به آنها داد؛

 آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فى‌الحال مردند.

خبر به حاكم شهر رسید و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. 

خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد.

این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش كرد.

 

ثروتمند پابرهنه

💫 به مناسبت ولادت حضرت امام موسی کاظم علیه‌السلام (۱۲۸ ه. ق)

✅ بشر حافى/ ثروتمند پابرهنه

📖 داستانک:

🔸 صداى ساز و آواز بلند بود. هرکس که از نزدیک آن خانه می‌گذشت، می‌توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبرهاست؟ بساط عشرت و می‌گسارى پهن بود و جام «مى» بود که پیاپى نوشیده می‌شد. کنیزک خدمتکار درون خانه را جاروب زده و خاکروبه‌‌ها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در کنارى بریزد. در همین لحظه مردى که آثار عبادت زیاد از چهره‌‌اش نمایان بود و پیشانی‌اش از سجده‌‌هاى طولانى حکایت می‌کرد از آنجا می‌گذشت،

❓ از آن کنیزک پرسید: «صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟».

♻️ – آزاد.

✨ – معلوم است که آزاد است. اگر بنده می‌بود پرواى صاحب و مالک و خداوندگار خویش را می‌داشت و این بساط را پهن نمی‌کرد.

🔹 رد و بدل شدن این سخنان بین کنیزک و آن مرد موجب شد که کنیزک مکث زیادترى در بیرون خانه بکند. هنگامى که به خانه برگشت اربابش پرسید: «چرا این قدر دیر آمدى؟»

🔹 کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت: «مردى با چنین وضع و هیئت می‌گذشت و چنان پرسشى کرد و من چنین پاسخى دادم.»

🔹 شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد. مخصوصاً آن جمله (اگر بنده مى‌بود از صاحب اختیار خود پروا مى‌کرد) مثل تیر بر قلبش نشست. بى‌اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش پوشیدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوینده سخن رفت. دوید تا خود را به صاحب سخن که جز امام هفتم حضرت موسى بن جعفر علیه‌السلام نبود رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد، و دیگر به افتخار آن روز که با پاى برهنه به شرف توبه نائل آمده بود کفش به پا نکرد.

❇️ او که تا آن روز به «بشر بن حارث بن عبد الرحمن مروزى» معروف بود، از آن به بعد لقب «الحافى» یعنى «پابرهنه» یافت و به «بشر حافى» معروف و مشهور گشت. تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گِرد گناه نگشت. تا آن روز در سلک اشراف‌زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد در سلک مردان پرهیزکار و درآمد.

📚 منبع: مجموعه‌ آثار استاد شهید مطهرى (داستان راستان)، جلد ‌۱۸، صفحه ۲۸۶، بنده است یا آزاد؟
_______________________

ما هم اگر بنده باشیم ان‌شاءالله به جایگاه‌های مهمی خواهیم رسید.

رمان واقعی

 

مرد ِ مقدس، توسط حاکم به پایتخت فرا خوانده شده بود .
او با فرزند جوانش ،در پایتخت حضور پیدا کرد و گفتگوهایی بین او و خلیفه انجام گرفت و خلیفه سعی داشت زهر چشمی از او بگیرد و او را از فعالیت های فرهنگی و عقیدتی باز دارد اما با پاسخ محکم آن مرد مقدس مواجه شد و خلیفه در برابر شکوه علم و معنویت آن مرد مقدس کم آورد و او را مرخص کرد.
آن مرد مقدس با تهدید های خلیفه نه تنها جا نزد بلکه عزمش را جزم کرد تا مصمم تر برای نشر دانش و معنویت بکوشد و برتری معنویت و شریعت اسلامی را بر همگان بیان کند .
او که پسرش در محله های پایتخت در حال عبور از منطقه ای از شهر متوجه شد که علما مسیحی گروه گروه با سوی منطقه ای در خارج از شهر در حال عزیمت هستند.
از وضع آنها و علت اجتماع شان جویا شد، گفتند اینها کشیشیان و راهبان مسیحی هستند که در مجمع بزرک سالانه خود گرد آمده اند و طبق برنامه همه سال منتظر اسقف بزرک می باشند تا مشکلات عملی خود را از او بپرسند.
او به میان جمعیت تشریف برده بطور ناشناس در آن مجمع بزرک شرکت کرد. این خبر فورا به خلیفه گزارش داده شد، خلیفه افرادی را مامور کرد تا در انجمن مزبور شرکت نموده از نزدیک ناظر جریان باشند.
طولی نکشید اسقف بزرک فوق العاده پیرو سالخورده بود؛ در صدر مجلس قرار گرفت
آنگاه نگاهی به جمعیت انداخت، سیمای آن مرد مقدس توجه وی را به خود جلب نمود، روبه او کرد و گفت:
➖از مسیحیان هستند یا از مسلمانان؟
➕فرمود: از مسلمانان.
➖از دانشمندان آنان هستید یا افراد نادان؟
➕«لَستُ مِن جُهّالِهِم» از افراد نادان نیستم!.
➖اول من سؤال کنم یا شما میپرسید؟
➕اگر مایلید شما سؤال کنید.
➖به چه دلیل شما مسلمانان ادعا می کنید که اهل بهشت می خورند و می آشامند ولی مدفوعی ندارند؟ و آیا برای این موضوع، نمونه و نظیر روشنی در این جهت وجود دارد؟
➕بله، نمونه روشن آن در این جهان جنین است که در شکم مادر تغذیه میکند ولی مدفوعی ندارد!
➖عجب! پس شما گفتید از دانشمندان نیستید. ؟
➕من چنین نگفتم. بلکه گفتم از نادانان نیستم!

➖سؤال دیگری دارم.

➕بفرمائید.

➖به چه دلیل عقیده دارید که میوه ها و نعمتهای بهشتی کم نمی شود و هرچه از آنها مصرف شود، باز بحال خود باقی بوده کاهش پیدا نمی کنند؟و آیا نمونه روشنی از مشهودات این جهان میتوان برای این موضوع ذکر کرد؟

➕آری، نمونه روشن آن در عالم محسوسات، آتش است، شما اگر از شعله چراغی، صدها چراغ روشن کنید، شعله چراغ اول بجای خود باقی است و از آن به هیچ وجه کاسته نمی شود!

➖سؤالی دیگر می‌پرسم. به من خبر بده از ساعتی که نه از شب است نه از روز.

➕آن همان ساعت بین طلوع فجر تا طلوع خورشید است که در این ساعت گرفتاران آرامش می‌یابند.

👈با شنیدن این جواب اسقف مسیحی فریادی کشید و گفت:

➖ یک مسئله باقی است. قسم به خدا که هرگز نتوانی جواب آن را بدهی.

➕مسلماً قسم دروغ خورده ای.
دانشمند نصرانی: به من از دو مولود خبر بده که در یک روز به دنیا آمدند و در یک روز از دنیا رفتند در حالی که یکی پنجاه سال عمر کرد و دیگری صد و پنجاه سال.

➕آنان عزیر و عزیره بودند و چون به ۲۵ سالگی رسیدند، عزیر سوار بر درازگوش خود از قریه انطاکیه می‌گذشت که دید به کلی ویران شده است، گفت: چگونه خداوند این قریه را بعد از نابودیش دوباره زنده می‌کند؟
خداونداو را به مدت صد سال میراند به خاطر سخن ناشایستی که گفته بود و دوباره او را با درازگوش ش زنده کرد در حالی که غذا و نوشیدنیش تازه مانده بود .پس نزد عزیره بازگشت ولی عزیره برادرش را نشناخت، اما مهمان او شد. فرزندان عزیر و فرزندان فرزندانش به نزد او می‌آمدند در حالی که او خود جوانی ۲۵ ساله بود. …

👈 اسقف هر سؤال مشکلی به نظرش می رسید، همه را پرسید و جواب قانع کننده شنید و چون خود را عاجز یافت، به شدت ناراحت و عصبانی شد و گفت: مردم!دانشمند والا مقامی را که به مراتب اطلاعات و معلومات مذهبی او از من بیشتر است، به اینجا آورده ای که مرا رسوا سازد تا مسلمانان بدانند پیشوایان آنها از ما برتر و داناترند؟!بخدا سوگند دیگر با شما سخن نخواهم گفت این را گفت و از جا برخاست و بیرون رفت.

 

👌خلاصه ای بود از ماجرای مسافرت امام باقر علیه السلام به دمشق که با خواست خلیفه اموی( هشام) انجام شد و گزارشی مختصر از مناظره آن حضرت با اسقف مسیحی که فرزند بزرگوارش امام صادق علیه السلام در این مسافرت تاریخی و در این جلسه علمی پدر را همراهی کرده اند.

 

داستان(جای آمپول دردساز)

داستان 

[جای آمپول دردسرساز]

 

 پیش نماز مسجد حاج آقایی بود بنام شیخ هادی که امور مسجد از قبیل نماز جماعت ، مراسم شبهای قدر ، نماز عید و جشن نیمه شعبان را برگزار میکرد اگر کسی می خواست دخترش را شوهر بدهد و یا برای پسرش زن بگیرد با شیخ هادی مشورت میکرد و در آخرهم شیخ خطبه عقد را جاری میکرد ، …

یک روز من برای خواندن نماز مغرب و عشاء راهی مسجد شدم و برای گرفتن وضو به طبقه پائین که وضوخانه در آنجا واقع بود رفتم ، منتظر خالی شدن دستشویی بودم که در باز شد و شیخ هادی از آن بیرون آمد با هم سلام و علیک کردیم و شیخ بدون اینکه وضو بگیرد دستشویی را ترک کرد.

 

من که بسیار تعجب کرده بودم به دنبال شیخ راهی شدم که ببینم کجا وضو می‌گیرد و با کمال شگفتی دیدم شیخ هادی بدون گرفتن وضو وارد محراب شد و یکسره بعد از خواندن اذان و اقامه نماز را شروع کرد و مردم هم به شیخ اقتداء کردند من که کاملا گیج شده بودم سریعا به معتمد مسجد که اسمش حاج علی بود گفتم حاجی! شیخ هادی وضو ندارد ، خودم دیدم از دستشویی اومد بیرون ولی وضو نگرفت. حاج علی که به من اعتماد کامل داشت با تعجب گفت خیلی خوب فرادا می خوانم .

 

این ماجرا بین متدینین پیچید ، من و دوستانم برای رضای خدا، همه را از وضو نداشتن شیخ هادی آگاه کردیم و مامومین کم کم از دور شیخ متفرّق شدند تا جائیکه بعد از چند روز خانواده او هم فهمیدند. زن شیخ قهر کرد و به خانه پدرش رفت ، بچه های شیخ هم برای این آبروریزی ، پدر را ترک کردند .

دیگر همه جا صحبت از مشکوک بودن شیخ هادی بود آیا اصلا مسلمان است ؟ آیا جاسوس است ؟ و آیا …

شیخ بعد از مدتی محله ی ما را ترک کرد و دیگر خبری از او نبود … ، ما هم بهمراه دوستان و متدینین خوشحال از این پیروزی، در پوست خود نمی گنجیدیم .

 

بعد از دوسال از این ماجرا، بیمار شدم ، دکتر برایم آمپول تجویز کرد ،پس از تزریق به مسجد رفتم و چون هنوز وقت اذان نشده بود وارد دستشویی شدم تا جای آمپول را آب بکشم. درحال خارج شدن از دستشویی، ناگهان به یاد شیخ هادی افتادم چشمانم سیاهی می رفت، همه چیز دور سرم شروع به چرخیدن کرد انگار دنیا را روی سرم خراب کردند. نکند آن بیچاره هم می خواسته جای آمپول را آب بکشد .!؟!؟ نکند ؟! ؟! نکند ؟! ؟!

 

دیگر نفهمیدم چه شد. به خانه برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به شیخ هادی فکر میکردم که چگونه من نادان و دوستان نادان تر از خودم ندانسته و با قصد قربت آبرویش را بردیم .. خانواده اش را نابود کردیم و …

 

از فردا، سراسیمه پرس و جو را شروع کردم تا شیخ هادی را پیدا کنم شیخ دوستی در بازار حضرت عبدالعظیم داشت و گاه گاهی به دیدنش میرفت اسمش هم حاج احمد بود و به عطاری مشغول بود به بازار شاه عبدالعظیم رفتم و سراغ عطاری حاج احمد را گرفتم. خوشبختانه توانستم از کسبه آدرسش را پیدا کنم بعد چند دقیقه جستجو پیر مردی با صفا را یافتم که پشت پیشخوان نشسته و قرآن می خواند سلام کردم جواب سلام را با مهربانی داد و گفتم ببخشید من دنبال شیخ هادی میگردم ظاهرا از دوستان شماست ، شما او را می شناسید ؟

 

پیرمرد سری تکان داد و گفت دو سال پیش شیخ هادی در حالیکه بسیار ناراحت و دلگیر بود و خیلی هم شکسته شده بود پیش من آمد ، من تا آن زمان شیخ را در این حال ندیده بودم. بسیار تعجب کردم و علتش را ازپرسیدم او در جواب گفت: من برای آب کشیدن جای آمپول به دستشویی رفته بودم که متدینین بدون اینکه از خودم بپرسند به من تهمت زدند که وضو نگرفته نماز خوانده ام ،خلاصه حاج احمد آبرویم را بردند ، خانواده ام را نابود کردند و آبرویی برایم در این شهر نگذاشتند ودیگر نمی توانم در این شهر بمانم ، فقط شما شاهد باش که با من چه کردند. بعد از این جملات گفت : قصد دارد این شهر را ترک گفته و به عراق سفر کند که در جوار حرم امیرالمومنین (ع) مجاور گردد تا بقیه عمرش را سپری کند من هم هرکاری کردم که مانعش شوم نشد. او گفت دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم ،او رفت و از آن روز به بعد دیگر خبری از او ندارم …

ناگهان اشکهایم جاری شد که خدای من این چه غلطی بود که من مرتکب شدم ای کاش آن موقع کور می شدم و این جنایت را نمی کردم ای کاش حاج علی آن موقع بجای گوش دادن به حرفم توی گوشم میزد ای کاش ای کاش … و این ای کاش ها که بیچاره ام می‌کرد .

 

الان حدود ۲۰ سال است که از این ماجرا می گذرد و هر کس به نجف مشرف میشود من سراغ شیخ هادی را از او میگیرم ولی افسوس که هیچ خبری از شیخ هادی مظلوم نیست.

 

👌 چقدر عبرت انگیز است این ماجرا و چقدر بد است که به راحتی یکی را بیچاره می‌کنیم بدتر اینکه به خیال خودمان داریم کار درستی انجام می دهیم؛

«الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا»

[آنان] کسانی هستند که کوششان در زندگی دنیا به هدر رفته [و گم شده است] در حالی که خود می پندارند، خوب عمل می کنند.

 

نرمی و ملایمت

روزی عایشه، همسر رسول اکرم (ص) در حضور او نشسته بود که مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای «سلام علیکم» گفت: «السام علیکم»؛ یعنی «مرگ بر شما».


طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد. او هم به جای سلام گفت: «السام علیکم». معلوم بود که آنها می خواستند با زبان، رسول اکرم (ص) را آزار دهند.

عایشه سخت خشمناک شد و فریاد بر آورد که: «مرگ بر خود شما و…». آن حضرت فرمود: ای عایشه! ناسزا مگو، اگر ناسزا مجسّم گردد، بدترین و زشت ترین صورت ها را دارد


اما نرمی، ملایمت و بردباری روی هر چه گذاشته شود، آن را زیبا می کند و زینت می دهد و از روی هر چیزی برداشته شود، از قشنگی و زیبایی آن می کاهد.

چرا عصبی و خشمگین شدی؟ عایشه گفت: مگر نمی بینی که با کمال وقاحت و بی شرمی به جای سلام چه می گویند؟ رسول اکرم (ص) فرمود: من هم در جواب گفتم: «علیکم» (بر خود شما)، همین قدر کافی بود./

 

به نقل از: داستان راستان، نوشته استاد مرتضی مطهری

 

الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم

خیانت وطن فروشان

داستانی آموزنده از خیانت وطن فروشان


یکی از سلاطین به نام «اساطرون» در شهری کنار فرات سلطنت می کرد. شاپور در فکر تسخیر شهر اساطرون افتاد، سپاهی مجهز حرکت داد و گرداگرد شهر را گرفت، ولی بواسطه استحکام حصار، شاپور از فتح آن مایوس گردید و پیوسته در قسمت خارجی شهر راه می رفت تا شاید چاره ای برای اینکار پیدا کند.


روزی دختر اساطرون بالای حصار شهر آمده لشکر دشمن را تماشا می کرد ناگاه چشمش بقامت
شاپور افتاد، با همین یک نگاه فریفته او شد و دست به خیانت زد ، نهانی نامه ای نوشت اگر مرا به ازدواج خود در آوری وسیله تسخیر شهر را فراهم می کند. شاپور نیز تقاضا دختر را پذیرفت دختر با تدبر شبانه وسائل ورود لشگریان را فراهم نمود،

شاپور با سپاه خویش وارد شهر شد آنجا را فتح کرد و اساطرون را کشت، دستور داد سرش را بر نیزه ای نهاد به مردم جهت عبرت نشان دهند.
مردم وقتی که چنین صحنه را مشاهده کردن از شاپور اطاعت کردند، شهریار ایران به پیمان خود وفا نمود، با دختر ازدواج کرد مدتی با هم زندگی کردند، شب چشم شاپور بر پشت دختر افتاد که بر اثر خراشیدگی خون آلود شده بود، پرسید این زخم از چیست؟ گفت شب گذشته در محل استراحت من(برگ درخت مرده ای) بوده که بر اثر تماس بدنم به آن برگ خراش برداشته است.

شاپور گفت پدرت تو را چه اندازه به ناز و نعمت پرورده که پوستی با این لطیفی پیدا کردی؟

او در جواب گفت پدرم با بهترین وسائل و استراحت پرورش می داد، غذایم را مغز سر گوسفند زرده تخم مرغ و عسل قرار داده بود! شاپور از شنیدن این حرف متعجب شد سر به زیر انداخت و مدتی در تفکر و اندیشه بود،

پس از مدتی سربرداشت و گفت تو با پدری چنین مهربان این طور بی وفائی کردی آیا با من پایداری خواهی کرد؟

امر کرد گیسوان او را بر دم اسبی بسته در میان خارستانی کشیدند تا هلاک شد
پیر پیمان کش ما که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان


پند تایخ، ج2، به نقل از داستان زنان، ص188

 

حسرت جایگاه و موقعیت دیگران را نخور

 

گویند در زمان‌های قدیم سقای فقیری زندگی می‌کرد که الاغ لاغری داشت.سقای تنگدست هر روز کوزه‌های پر از آب را بار الاغش می‌کرد و برای فروش به شهر می‌برد. از آنجایی که حیوان بیچاره همیشه گرسنگی می‌کشید و بارهای سنگینی حمل می‌کرد، جثه لاغر و ضعیفی داشت. 

 

روزی از روزها میرآخور، مسئول اسب‌های دربار پادشاه، سقا و الاغش را دید و گفت: 

چه بر سر این الاغ بیچاره می‌آوری که از او جز استخوان و پوست چیزی باقی نمانده؟سقا با ناراحتی پاسخ داد: راستش را بخواهید به‌خاطر فقر و تنگدستی من، این حیوان زبان‌بسته به این حال و روز افتاده! با اینکه کار زیادی از او می‌کشم اما توانایی خرید علف و غذای کافی را ندارم.

 

میرآخور گفت: اگر می‌خواهی الاغت را چند روزی به من بسپار تا او را به طویله دربار ببرم. مطمئن هستم که آنجا حسابی چاق و زورمند خواهد شد و به جان من دعا خواهی کرد.سقای بیچاره با خوشحالی پذیرفت و الاغش را به میرآخور سپرد.میرآخور الاغ لاغر را به آخور دربار برد و آن را کنار اسب‌های امیران و لشکریان بست. الاغ بیچاره که تا آن روز هیچ‌گاه مزه جو و یونجه تازه را نچشیده بود، با اشتهای خاصی شروع به خوردن کرد. هنگامی که کاملاً سیر شد، با کنجکاوی به اطراف خود نگریست و در جای جای طویله اسب‌های سالم و با نشاط را دید.

 

با حسرت گفت: خوش به حالشان! ای کاش من هم مثل این اسب‌ها، همیشه اینجا می‌ماندم و بدون رنج و زحمت، زندگی شاد و آرامی داشتم و همیشه یونجه و علف تازه می‌خوردم.سپس در حالی که به وضع زندگی فقیرانه‌اش تأسف می‌خورد، با خود گفت: مگر من چه فرقی با این اسب‌ها دارم؟ چرا من الاغی ضعیف و ناتوان آفریده شده‌ام؟ در حالی که این اسب‌ها در آسایش و نعمت فراوان قرار دارند؟! الاغ همین طور با خود از این حرف‌ها می‌زد و حسرت می‌خورد، ناگهان چند نفر وارد طویله شدند و اسب‌ها را با سرعت برای بردن به میدان جنگ، زین کردند.

 

فردای آن روز الاغ بیچاره با صدای ناله اسب‌ها از خواب برخاست. در کمال تعجب مشاهده کرد که تعداد بسیاری از اسب‌ها زخمی شده و تیر خورده‌اند و عده‌ای با خنجر تیز و پر حرارت، تیرها را از بدن آن‌ها بیرون می‌کِشند تا آن‌ها را پس از بهبودی، دوباره برای بردن به میدان و صحنه کارزار آماده کنند.الاغ وقتی این صحنه‌های وحشتناک را دید و شیهه‌های دردناک اسبان را شنید، با خود گفت:

درست است که من الاغ لاغری هستم و صاحب بی‌پولی دارم ولی به همان زندگی فقیرانه‌ای که داشتم، راضی‌ام!

 

زندگی آرام و راحت این اسب‌ها، فقط ظاهر گول‌زننده‌ای دارد، بیخود نیست که به آن‌ها یونجه تازه می‌دهند، در واقع این غذاها قیمت جان اسب‌های بیچاره است. من دوست دارم هرچه زودتر به نزد صاحب خود بازگردم. این را گفت و گوشه‌ای از طویله منتظر ماند تا هرچه زودتر مرد سقا به سراغش بیاید و برای کار او را به کنار چشمه ببرد. نتیجه اینکه حسرت زندگی دیگران را نخورید.

 

اگر پيش همه شرمنده ام ، پيش دزده رو سفيدم

كي‌ از ثروتمندان‌ ، ميهماني‌ باشكوهي‌ ترتيب‌ داد‌ و از همه‌ي‌ اشراف‌ و مقامات‌ بلندپايه‌ي‌ شهر دعوت‌ كرد تا در ميهماني‌اش‌ شركت‌ كنند.

همه‌ي‌ ميهمانان‌ خوشحال‌ به‌نظر مي‌رسيدند. انواع‌ و اقسام‌ غذاها، ميوه‌ها، نوشيدني‌ها، شيريني‌ها و خوردني‌هاي‌ ، براي‌ پذيرايي‌ از ميهمانان‌ آماده‌ شده‌ بود . خدمتگزاران‌ از ميهمانان‌ پذيرايي‌ مي‌كردند.

يكي‌ از خدمتگزاران‌ بيمار و ضعيف‌ بود و قدرت‌ حركت‌ زيادي‌ نداشت. به‌ همين‌ دليل‌ كارش‌ اين‌ شده‌ بود كه‌ گوشه‌اي‌ بنشيند و كفش‌ ميهمانان‌ را جفت‌ كند.

به‌خاطر بيماري‌ حال‌ و حوصله‌ي‌ خنديدن‌ و خوش‌آمد گفتن‌ هم‌ نداشت. سرش‌ را پايين‌ انداخته‌ بود و كار خودش‌ را مي‌كرد.

 

 ناگهان‌ يكي‌ از ميهمانان‌ با صداي‌ بلندي‌ گفت: “ساعتم! ساعت‌ طلاي‌ گران‌قيمتم‌ نيست.”

ميهمانان‌ دور مردي‌ كه‌ ساعت‌ طلايش‌ گم‌ شده‌ بود، جمع‌ شدند و هركس‌ حرفي‌ مي‌زد:

مطمئن‌ هستيد كه‌ آن‌ را با خودتان‌ آورده‌ بوديد؟

نكند ساعتتان‌ را توي‌ خانه‌ي‌ خودتان‌ جا گذاشته‌ باشيد.

بهتر نيست‌ جيب‌ لباس‌هايتان‌ را يك‌بار ديگر بگرديد؟

شايد كسي‌ ساعت‌ شما را دزديده‌ باشد.

آخر اينجا كسي‌ نيست‌ كه‌ اهل‌ دزدي‌ باشد.

بله، راست‌ مي‌گفت. كسي‌ باور نمي‌كرد كه‌ حتي‌ يكي‌ از آن‌ ميهمانان‌ ثروتمند و با شخصيت‌ دزد باشد.

صاحب‌ ساعت‌ گفت: “بله‌ حتماً يك‌نفر آن‌ را دزديده‌ است. من‌ ساعت‌ طلايم‌ را با خودم‌ به‌ اينجا آورده‌ بودم. مطمئنم، همين‌ نيم‌ساعت‌ پيش‌ بود كه‌ به‌ ساعتم‌ نگاه‌ كردم‌ ببينم‌ ساعت‌ چند است.”

 

صاحب‌ ساعت‌ از اين‌كه‌ ساعت‌ باارزش‌ و طلاي‌ خودش‌ را از دست‌ داده‌ خيلي‌ ناراحت‌ بود. اما ميزبان‌ از او ناراحت‌تر بود. او اصلاً دلش‌ نمي‌خواست‌ ميهماني‌ باشكوهش‌ بهم‌ بخورد و آن‌ همه‌ هزينه‌ و دردسري‌ كه‌ تحمل‌ كرده‌ از بين‌ برود.

ميهماني‌ تقريباً بهم‌ خورد. همه‌ دنبال‌ ساعت‌ طلا مي‌گشتند . اوضاع‌ ناجور ميهماني‌ را فرياد يك‌نفر ناجورتر كرد: “هر كس‌ خواست از باغ‌ خارج‌ شود بگرديد تا شك‌ و ترديدها از بين‌ برود.”

 

اين‌ حرف، توهين‌ بزرگي‌ به‌ آن‌ ميهمانان‌ عاليقدر به‌ حساب‌ مي‌آمد

صداي‌ اعتراض‌ همه‌ بلند شده‌ بود كه‌ ناگهان‌ يكي‌ از ميهمانان‌ رو كرد به‌ بقيه‌ و با صداي‌ بلند گفت: “ما آدم‌هاي‌ با شخصيتي‌ هستيم. مسلماً دزدي‌ ساعت‌ كار هيچ‌ يك‌ از ما نيست. اما من‌ فكر مي‌كنم‌ دزد ساعت‌ را پيدا كرده‌ام.”

همه‌ به‌ حرف‌هاي‌ او توجه‌ كردند. او با اطمينان‌ خدمتگزار بيمار و ضعيف‌ را نشان‌ داد و گفت: “رفتار او خيلي‌ مشكوك‌ است. حتماً ساعت‌ را او دزديده‌ است.”

پيش‌ از اين‌كه‌ صاحب‌ ميهماني‌ واكنشي‌ از خود نشان‌ بدهد، خدمتگزاران‌ ديگر به‌ سر آن‌ خدمتگزار بيچاره‌ ريختند و تمام‌ سوراخ‌سمبه‌هاي‌ لباسش‌ را جستجو كردند.

 

خدمتگزار بيچاره‌ كه‌ گناهي‌ نداشت، با ناله‌ گفت: “اگر پيش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پيش‌ دزد رو سفيدم. لااقل‌ يك‌نفر توي‌ اين‌ جمع‌ هست‌ كه‌ به‌ بي‌گناهي‌ من‌ اطمينان‌ دارد. و او كسي‌ جز دزد ساعت‌ طلا نيست.”

 

نگاه‌ خدمتگزار بيچاره، هنگامي‌ كه‌ اين‌ حرف‌ را مي‌زد، به‌سوي‌ همان‌ كسي‌ بود كه‌ او را متهم‌ به‌ دزدي‌ كرده‌ بود. ناخودآگاه‌ همه‌ متوجه‌ او شدند. ميزبان‌ به‌طرف‌ او رفت‌ و گفت: “چه‌ ناراحت‌ بشوي‌ و چه‌ نشوي‌ بايد تو را بگردم.” و پيش‌ از آن‌كه‌ مرد فرصت‌ دفاع‌ از خود را پيدا كند، به‌ جستجوي‌ جيب‌هاي‌ او پرداخت.

 

خيلي‌ زود ساعت‌ طلا از توي‌ جيب‌ بغل‌ ميهمان‌ ثروتمند پيدا شد. همه‌ فهميدند كه‌ بيهوده‌ به‌ خدمتگزار بيچاره‌ اتهام‌ دزدي‌ زده‌اند. ميهمان‌ با سري‌ افكنده‌ ميهماني‌ را ترك‌ كرد.

 

از آن‌ به‌ بعد، وقتي‌ آدم‌ بي‌گناهي‌ امكان‌ دفاع‌ از خود را نداشته‌ باشد، مي‌گويد: “اگر پيش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پيش‌ دزد روسفيدم.”

داستان شیر ناصرالدین شاه

داستان شیر ناصرالدین شاه، اخراج شیربان و جیره گوسفند شیر

 

در زمان ناصرالدین شاه به دستور او منطقه ای وسیع، سرسبز و در واقع باغ بزرگی خارج از حصار و محدوده شهر تهران،

برای نگهداری حیوانات وحشی درست شده بود که ساکنان آن روز شهر تهران، برای تماشای حیوانات مختلف به آن سر می زدند.

مکانی که نامش در آن موقع سر زبان ها بود و «مجمع الوحوش ناصری» خوانده می شد. مجمع الوحوش ناصری در اصل باغ وحش مورد علاقه ناصرالدین شاه بود 

که به دستور او ساخته شده و در آن حیوانات گوناگونی نگهداری می شد.

مجمع الوحوش ناصری اولین باغ وحش مدرن و امروزی کشورمان است که ناصرالدین شاه بعد از سفر به فرنگ، دستور ساخت آن را داد.

او که علاقه زیادی به حیوانات و شکار داشت

در سفر به فرانسه به باغ وحش پاریس رفت و همین باعث شد تا وقتی که از فرنگ برگشت، دستور ساخت باغ وحش را بدهد.

در این باغ وحش، ناصرالدین شاه شیری داشت که مورد علاقه مخصوص او بود. 

علاقه ناصر الدین شاه به شیر به حدی بود

که برای اطلاع یافتن از چند و چون زایمان شیرش خط تلگراف دایر کرده بود! چون در ایام محرم بود و نمی توانست خودش شخصا سرکشی کند و از طریق تلگراف از حال شیر خبردار می شد.

مشهور است که روزی شیربان در یکی از این تلگراف ها برای ناصرالدین شاه نوشته بود:

به حمدالله حال حیوان خوب است.

ناصرالدین شاه هم با دیدن این تلگراف ناراحت و عصبانی شد، چون که شیربان، شیر مورد علاقه او را حیوان خطاب کرده بود.

به همین دلیل شیربان تنبیه و اخراج شد!

نقل است که شیر ناصرالدین شاه در هر هفته یک گوسفند جیره داشت. به شاه خبر دادند که چه نشسته ای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را می دزدد.

شاه دستور داد ؛

نگهبانی، مواظب نگهبان اولی باشد.

پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را می دزدیدند، دل و جگرش را هم می خوردند.

شاه خبردار شد و یکی از درباری ها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد.

این یکی چون درباری بود

دو برابر آن دو برمی داشت!

پس از مدتی به شاه خبر دادند:

جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد می میرد!

تحقیق کردند و دیدند که این سه با هم ساخته اند و همه اندام های گوسفند را می برند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش می ماند.

ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت: 

اشتباه کردم. یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود.

 

سایت پندآموز