مهنــا
تعریف زنـدگی در یک کلمه:زنـدگی آفرینش است.
تعریف زنـدگی در یک کلمه:زنـدگی آفرینش است.

سه شنبه 04/10/16
معجزه مثبتاندیشی
بسیاری از ما والدین، ناخودآگاه مانند یک ذرهبین روی اشتباهات و کاستیهای فرزندانمان زوم میکنیم. اما حقیقت این است که تربیت موثر، نه در مچگیری، بلکه در دیدنِ توانمندیهاست.
وقتی عینک بدگمانی و منفینگری را از چشم برداریم:
● اعتماد میان ما و فرزندمان جوانه میزند.
● فضای خانه لبریز از آرامش میشود.
● فرزندمان به جای ترس، با شوقِ بهتر شدن رشد میکند.
یادمان باشد ذهن منفی نه تنها رابطه ما را تخریب میکند، بلکه مسیر موفقیت فرزندمان را هم سد خواهد کرد. پاکسازی ذهن از اندیشههای نادرست، اولین قدم برای داشتن یک خانواده شاد است.
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام دربارهی آثار منفینگری میفرمایند:
سُوءُ الظَّنِّ یُفسِدُ الاُمورَ و یَبعَثُ علی الشُّرورِ
بدگمانی و منفینگری، کارها را تباه میکند و انسان را به سوی انواع بدیها میکشاند.
(غررالحکم، ح ۵۵۷۵)

یکشنبه 04/10/14
گویند در زمانهای قدیم سقای فقیری زندگی میکرد که الاغ لاغری داشت.سقای تنگدست هر روز کوزههای پر از آب را بار الاغش میکرد و برای فروش به شهر میبرد. از آنجایی که حیوان بیچاره همیشه گرسنگی میکشید و بارهای سنگینی حمل میکرد، جثه لاغر و ضعیفی داشت.
روزی از روزها میرآخور، مسئول اسبهای دربار پادشاه، سقا و الاغش را دید و گفت:
چه بر سر این الاغ بیچاره میآوری که از او جز استخوان و پوست چیزی باقی نمانده؟سقا با ناراحتی پاسخ داد: راستش را بخواهید بهخاطر فقر و تنگدستی من، این حیوان زبانبسته به این حال و روز افتاده! با اینکه کار زیادی از او میکشم اما توانایی خرید علف و غذای کافی را ندارم.
میرآخور گفت: اگر میخواهی الاغت را چند روزی به من بسپار تا او را به طویله دربار ببرم. مطمئن هستم که آنجا حسابی چاق و زورمند خواهد شد و به جان من دعا خواهی کرد.سقای بیچاره با خوشحالی پذیرفت و الاغش را به میرآخور سپرد.میرآخور الاغ لاغر را به آخور دربار برد و آن را کنار اسبهای امیران و لشکریان بست. الاغ بیچاره که تا آن روز هیچگاه مزه جو و یونجه تازه را نچشیده بود، با اشتهای خاصی شروع به خوردن کرد. هنگامی که کاملاً سیر شد، با کنجکاوی به اطراف خود نگریست و در جای جای طویله اسبهای سالم و با نشاط را دید.
با حسرت گفت: خوش به حالشان! ای کاش من هم مثل این اسبها، همیشه اینجا میماندم و بدون رنج و زحمت، زندگی شاد و آرامی داشتم و همیشه یونجه و علف تازه میخوردم.سپس در حالی که به وضع زندگی فقیرانهاش تأسف میخورد، با خود گفت: مگر من چه فرقی با این اسبها دارم؟ چرا من الاغی ضعیف و ناتوان آفریده شدهام؟ در حالی که این اسبها در آسایش و نعمت فراوان قرار دارند؟! الاغ همین طور با خود از این حرفها میزد و حسرت میخورد، ناگهان چند نفر وارد طویله شدند و اسبها را با سرعت برای بردن به میدان جنگ، زین کردند.
فردای آن روز الاغ بیچاره با صدای ناله اسبها از خواب برخاست. در کمال تعجب مشاهده کرد که تعداد بسیاری از اسبها زخمی شده و تیر خوردهاند و عدهای با خنجر تیز و پر حرارت، تیرها را از بدن آنها بیرون میکِشند تا آنها را پس از بهبودی، دوباره برای بردن به میدان و صحنه کارزار آماده کنند.الاغ وقتی این صحنههای وحشتناک را دید و شیهههای دردناک اسبان را شنید، با خود گفت:
درست است که من الاغ لاغری هستم و صاحب بیپولی دارم ولی به همان زندگی فقیرانهای که داشتم، راضیام!
زندگی آرام و راحت این اسبها، فقط ظاهر گولزنندهای دارد، بیخود نیست که به آنها یونجه تازه میدهند، در واقع این غذاها قیمت جان اسبهای بیچاره است. من دوست دارم هرچه زودتر به نزد صاحب خود بازگردم. این را گفت و گوشهای از طویله منتظر ماند تا هرچه زودتر مرد سقا به سراغش بیاید و برای کار او را به کنار چشمه ببرد. نتیجه اینکه حسرت زندگی دیگران را نخورید.

چهارشنبه 04/10/10
برخی والدین امروزی، خود نیاز به تربیت دارند
در منزل دوستی که پسرش دانشآموز ابتدایی و داشت تکالیف درسیاش را انجام میداد بودم
زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشیات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد
و چند لحظه بعد گفت:
بابا بزرگ
باز هم که از این جنسهای ارزون قیمت خریدی
الان مداد رنگیهای خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.
مادر بچه گفت:
میبینید آقاجون؟
بچههای این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند.
اصلا نمیشه گولشونزد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت.
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست،
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوهاش نیست.
و این داستان را برایشان تعریف کردم
آن زمان که من دانشآموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدنمان میآمد و به بچههای فامیل هدیه میداد،
بیشتر وقتها هدیهاش تکههای کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قندی داد
یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست
پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد
هر چه برایتان بیاورد هدیه است،
وقتی خانم بزرگ رفت،
پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچهها آرزو میکردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.
خانم بزرگ هنوز هم خیال میکند که قند، چیز خیلی مهمی است.
بعد گفت: ببین پسرم
قنددان خانه پر از قند است،
اما این تکه قند که مادرجان
داده با آنها فرق دارد،
چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست.
این تکه قند معنا دارد ،
آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند
اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه میدهد،
منظورش این نیست که ما نمیتوانیم، مانند آن هدیه را بخریم،
منظورش کمک کردن به ما هم نیست.
او میخواهد علاقهاش را به ما نشان بدهد
میخواهد بگوید که ما را دوست دارد
و این، خیلی با ارزش است.
این چیزی است که در هیچ بازاری نیست
و در هیچ مغازهای آن را نمیفروشند.
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش میافتم،
دهانم شیرین میشود،
کامم شیرین میشود،
جانم شیرین میشود..
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ.

جمعه 04/08/02
دم بریده ها زیاد شدن…
یه روزی روباهی دمشو توی حادثهای از دست داد. رفت پیش گله روباها. همه روباه ها بهش خندیدن. گفتن پس دمت کو. گفت اتفاقاً از روزی که دم ندارم خیلی راحت ترم. انگاری دارم پرواز میکنم، آزاد شدم.
یه روباه ساده لوحی رفت و دم خودشو قطع کرد. اینقدر درد داشت که اومد پیش روباه گفت تو منو گول زدی. تو که گفتی ما پرواز میکنیم، تو که گفتی ما آزاد شدیم. کو؟ من که دارم درد میکشم. روباه گفت هیچی نگو. اگه گله روباه ها بفهمن به ما می خندن.
داستان به جایی کشیده شد که اینقدر دم بریده ها زیاد شدن که به روباهی که دم داشت می خندیدن.
این حکایت امروز خیلی آشناست. دم بریده ها زیاد شدن و به افراد سالم ایراد میگیرند
👌فشار اجتماعی باعث میشه مردم از افراد نادان تقلید کنند و:
👈همدیگه راتشویق به عمل های زیبایی کنند
👈 علمآموزی را وقت تلف کنی بدانند.
👈 خانوادهمحوری را بیکلاسی
👈 پوشش و حجاب را عقب ماندگی
👈 زندگی پاک و بدون خیانت را بیحسی
👈 به سختی وسیله غیرضروری بخرند تا از قافله تجمل عقب نیافتند
مراقب فضاسازی رسانهها و فضای جهل زده باشیم تا داستان دم بریدهها تکرار نشود
🖌دکتر جعفر علیگلی

دوشنبه 04/07/28
داستان همسایهی حسود
اتاق پیرزن یک اتاق ساده بود با یک پنجره ی کوچک رو به آسمان. و یک گل شمعدانی در یک گلدان گلی کنار پنجره.
اتاق پیرزن با همه ی سادگی اش چیزی کم نداشت اما وقتی تابستان از راه رسید، پیرزن باید برای اتاقش پرده ای می دوخت تا از تیزی آفتاب جلوگیری کند.
پیرزن، با ذوق و سلیقه، یک پرده ی زیبا دوخت و آن را به پنجره ی اتاقش آویزان کرد. پرده، اتاق پیرزن را زیباتر کرد. و صفای آن را دو چندان.
پیرزن، همسایه ای داشت با اتاقی پر از تجملات، اما دلی داشت که مثل اتاقش زیبا نبود. همسایه ی پیرزن بسیار حسود بود. او بزرگترین نعمتهای خودش را نمی دید و به کوچکترین نعمتهای پیرزن حسرت می خورد و حسادت می کرد.
او هر روز به بهانه ای به خانه ی پیرزن سرک می کشید تا همیشه از وضع او آگاه باشد. آن روز هم همسایه به بهانه ای وارد اتاق پیرزن شد و متوجه شد که پیرزن پرده ی جدیدی دوخته است و به اتاقش آویزان کرده است. آتش حسادت همسایه با دیدن پرده دوباره گر گرفت. آرزو می کرد هرطوری شده آن پرده را از بین ببرد.
همسایه از پرده ی پیرزن خیلی تعریف کرد و سپس از پیرزن خواست که آن پرده را به او بدهد تا یکی مثل آن برای خودش بدوزد. پیرزن پرده را به همسایه داد.
همسایه پرده را با خود برد و قسمتی از آن را با ریختن چای، لکه دار کرد و قسمت دیگری را هم سوراخ و پاره کرد. سپس پرده را تا کرد و بدون اینکه چیزی بگوید وقتی که پیرزن خواب بود آن را در خانه ی پیرزن گذاشت و به خانه برگشت .
فردای آن روز، همسایه دوباره به خانه ی پیرزن رفت تا ازدیدن پرده ی لک شده و پاره ی پیرزن لذت ببرد و او را سرزنش کند. اما برعکس انتظار او، پرده ای کاملا سالم و زیبا جلوی پنجره آویزان بود. مثل اینکه هیچ اتفاقی برایش نیفتاده بود.
همسایه متعجب و عصبانی شد اما نمی دانست چه بگوید و چگونه از پیرزن راز پرده را سوال کند. دائم حرص می خورد و زیر لب غر می زد تا اینکه بالاخره پیرزن جلو آمد و پرده ی تا کرده ی دیروزی را به همسایه تعارف کرد و گفت:
بیا دخترم دیروز که پرده را بردی من یکی مثل همان برای خودم دوختم و تصمیم گرفتم این پرده را از تو پس نگیرم. ولی مثل اینکه غروب وقتی خواب بودم خودت آن را آورده بودی و در اتاق من گذاشتی . من دیگر تای آن را باز نکردم و آن را برایت نگهداشتم.
همسایه ی حسود حرفی برای گفتن نداشت ناچار پرده را گرفت و تشکر کرد و رفت.
پرده ی لکه دار، بر دیوار اتاق همسایه آویزان شد تا همه بدانند او چه زن شلخته و حسودی است.

شنبه 04/07/19
دل شکسته خریدن دارد
امام جعفرصادق علیهالسلام میفرمایند:
هرگاه دلتان شکست، دعا کنید، زیرا دل نمی شکند، مگر اینکه خالص گردد.
کافی، ج ۲، ص ۴۷۷.

سه شنبه 04/06/25
بنا به نقل، امام رضا علیهالسّلام فرمودند:
بخیل را آسایشی نیست، و حسود را خوشی و لذّتی نیست، و زمامدار را وفایی نیست، و دروغگو را مروّت و مردانگی نیست.
لیس لبخیل راحة، و لا لحسود لذة، و لا لملوك وفاء، و لا لكذوب مروة.
تحف العقول، ص ۴۷۳

پنجشنبه 04/06/20
💠معیارهایی برای شناخت دوستان خوب در روایات
۱.در کارهای آخرتی، یاری کننده انسان باشد:
«خَيرُ الإِخوانِ المُساعِدُ عَلى أعمالِ الآخِرَةِ»
۲.انسان را از معصيت خدا بازدارد و به کسب رضای حضرت حق فرمان دهد:
«…صَدَّكَ عن مَعاصِیه و أمَرَكَ برِضاه»
۳.کاستی ها و عیوب آدمی را با تذکر به انسان هدیه دهد:
«خیرُ إخوانِکم مَن أهدی إلیکم عُیوبکم»چون شناختن عیب و درمان آن، بهترین رهاورد زندگی است و میتواند از هدایای مادی بسیار برتر باشد.
۴.خشمناکی فراوان او صرفا برای این باشد که انسان را به حق وادارد:
«خیرُ اخوانِک مَن کثُرَ إغْضابُه لکَ فی الحق» و در این مسیر، حتی از سرزنش آدمی نیز دریغ نمی ورزد: «خیرُ اخوانِک مَن عَنَّفَک فی طاعة الله سبحانه» زیرا تحمل خشم زودگذر دنیا که صلاح و فلاح ابدی را به همراه دارد، بهتر از نشاط کاذب و زودگذر دنیاست که مستلزم غضب الهی است.
۵.با هزینه خودش مشکلات انسان را برطرف کند و به دیگران حواله ندهد:
«خیرُ الاخوانِ من لا یُحْوِجُ اخوانَه الی سِواهٌ» یعنی با اقدام شخصی خودش، آدمی را از رو زدن به دیگران بی نیاز کند:«خیرُ إخوانِکَ مَن واساک بخیره،و خیرٌ منه من أغناک عن غیرِه»
۶.دوستی و مودتش در راه خدا باشد:
«خیرُ الاخوانِ من کانتْ فی الله مودّتُه» و برادری اش برای دنیا نباشد: «خیرُ الإخوانِ مَن لم تَکنْ علی الدنیا إخوته»
۷.بدی های تو را فراموش کند و به دل نگيرد:
«خیر إخوانِک مَن نسی ذنبَک الیه»
تسنیم ج۶۰ ص۶۰۱،۶۰۲

چهارشنبه 04/06/12
گروه هنری با مجوز و مدرک بین المللی
انواع نقاشی و طراحی برای آموزشگاه، مدرسه، محل کار
انواع طراحی دیواری و …. کادر ما در خدمت شما هست
برای اطلاعات بیشتر و دیدن طرحها لطفاً به آیدی زیر پیام دهید (پیامرسان روبیکا،شاد،تلگرام)
Elin_art@
باتشکر گروه هنری
از اینکه حامی جوانان خلاق هستید ممنونیم

دوشنبه 04/06/10
امام عسكرى عليه السلام :
جُعِلَتِ الخَبائثُ فى بَيتٍ وجُعِلَ مِفتاحُهُ الكذبَ :
(همه) پليدی ها در يك خانه نهاده شده وكليد آن ، دروغ قرار داده شده است .
منتخب ميزان الحكمة صفحه ۴۸۶
🖤سامرایی می شوم وقتی هوایی می شوم
از زمین پر می کشم غرق رهایی می شوم
🖤سیّدی ای دومین یا حسن آل علی ع
تو کریمی که چنین گرم گدایی می شوم
🖤بهترین ساعات عمرم با شما سر می شود
شادم از این که غلامِ چون شمایی می شوم
🖤مطمئن هستم که تاثیر روایات شماست
اربعین؛ هر سال؛ اگر کرببلایی می شوم
🖤یاد تخریب مزار تو مرا دق می دهد
هر سحر شرح غمِ بی انتهایی می شوم
🖤گوشه حجره مدینه کربلا یا مشهد است
اشکبار بغض های بی صدایی می شوم
🖤روضه های سخت تو جمع حسن بود و حسین
یا حسینی می شوم یا مجتبایی می شوم
🖤منتظِر بودی به دیدارت بیاید منتَظَر
مثل تو هم ناله مهدی کجایی؟ می شوم
🖤حرف دل من می زنم با حجت بن العسکری
الامان و العجل یا حجت بن العسکری
شهادت یازدهمین اختر تابناک امامت و ولایت امام حسن عسکری علیه السلام بر همه تسلیت و تعزیت باد