کلید واژه: "داستان"

امر عجیب

روزی پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:  «یا علی! می‌خواهی تو را به چیزی مژده بدهم؟» حضرت علی علیه السلام عرضه داشتند:  بله، پدر و مادرم به قربانت! شما همیشه مژده دهنده هر چیزی بودید.  پیامبر فرمودند:… بیشتر »

تغییر ذائقه  آدمها

تغییر ذائقه آدمها در تمثیل مولوی آن يکي افتاد بيهوش و خميد چونک در بازار عطاران رسيد بوي عطرش زد ز عطاران راد تا بگرديدش سر و بر جا فتاد يک برادر داشت آن دباغ زفت گُربُز و دانا بيامد زود تفت اندکي سرگين سگ در آستين خلق را بشکافت و آمد با حنين هم از آن… بیشتر »

موش آهن خوار

موش آهن خوار آورده اند بازرگاني بود اندک مايه که قصد سفر داشت. صد من آهن داشت که در خانه دوستي به رسم امانت گذاشت و رفت.اما دوست اين امانت را فروخت و پولش را خرج کرد.بازرگان، روزي به طلب آهن نزد وي رفت.مرد گفت:آهن تو را در انبار خانه نهادم و مراقبت تمام… بیشتر »

در کاری که به شما مربوط نیست دخالت نکنید

دزدی وارد خانه یک پیرزنی شد و شروع کرد به جمع کردن اثاث‌خانه. پیرزن که بیداربود صداش‌کرد و گفت ننه نشان میدهد شما جوان‌خوبی هستید و از ناچاری دزدی می کنید آن وسایل سنگین ول کن بیا این النگوهای طلا را به شما بدم فقط قبل از آن خوابی که قبل از آمدن شما… بیشتر »

تو پدر خوبی میشی..‌.

​زری همیشه بهم می‌گفت: تو پدرخوبی می‌شی، زری دختر همسایمون بود… تو همه‌ی خاله بازی‌ها من شوهر زری بودم، رضا و سارا هم بچه‌هامون… همیشه کلی خوراکی از خونه کش می‌رفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم، زشت بود دست خالی بیام، یادمه یه بار… بیشتر »

رویگردانی از یاد خدا

روزی جوانی نزد حضرت موسی(ع) آمد و گفت: ای موسی(ع)خدا را از عبادت من چه سودی می رسد؟ که چنین امر و اصرار بر عبادت اش دارد؟ حضرت موسی علیه السلام گفت: یاد دارم در نوجوانی از گوسفندان شعیب نبی چوپانی می کردم. روزی بز ضعیفی بالای صخره ای رفت که خطرناک بود و… بیشتر »

اعتماد و ارزش

راننده در دل شب برفی راه را گم کرد و بعد از مدتی ناگهان موتورش خاموش شد… همان جا شروع کرد به شکایت از خدا، که خدایا پس تو آن بالا چه کار میکنی که به کمک من نمیرسی؟ و از همین قبیل شکایات… چون خسته بود ، خوابش برد و وقتی صبح از خواب بلند شد،… بیشتر »

اوقات گرانبها

مردی شب‌ هنگام قبل از سپیده دم در ساحل دریا نشست و کیسه‌ای پر از سنگ یافت. پس دستش را داخل کیسه برد و سنگی از آن برداشت و به دریا انداخت. از صدای سنگ خوشش آمد که در دریا فرو می‌رفت لذا سنگی دیگر را برداشت و به دریا انداخت و همین‌طور به انداختن سنگ‌های… بیشتر »

تلنگر

​داستان به مناسبت شهادت امام هادی مسعودی در مروج الذهب گفته است که عده ای نزد متوکل آمده و سخن چینی و بدگویی کردند که در منزل حضرت امام هادی اسلحه و نامه های زیادی از طرف شیعیانش از اهالی قم برای او فرستاده اند موجود است. او میخواهد علیه حکومت تو شورش… بیشتر »

کینه 

داستان سیب‌زمینی‌های بدبو معلم یک کودکستان به بچه‌های کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازی کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم‌هایی که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.… بیشتر »