موضوع: "نگاه خدا"

زندگی


أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ 
زمر/۳۶

مگر از زندگی چه می خواهید

که در خدایی خدا یافت نمی شود

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود

که به نفرت پناه می برید؟

که در سلامت یافت نمی شود

که به خلاف پناه می برید؟

نادر ابراهیمی

قصه عشق


سر بر شانه خدا بگذار 

تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند

که نه از دوزخ بترسی 

و نه از بهشت به رقص درآیی

قصه عشق …

 

مهربانی

مهربانی رسم دلهای پاک است

در این شبهای سرد دستگیر باشیم

 

مناجات

مناجات زیبای دکتر چمرانخدایا از بد کردن آدمهایت شکایت داشتم به درگاهت اما شکایتم را پس میگیرم …

من نفهمیدم! فراموش کرده بودم که بدی را خلق کردی تا هر زمان که دلم گرفت از آدمهایت، نگاهم به تو باشد…

گاهی فراموش میکنم که وقتی کسی کنار من نیست ،

معنایش این نیست که تنهایم …معنایش این است که همه را کنار زدی تا خودم باشم و خودت …

با تو تنهایی معنا ندارد !

مانده ام تو را نداشتم چه میکردم …!

دوستت دارم ، خدای خوب من

فقط باید به خدا پیله کرد


عـــاشقانـــه های الهــــی چیــــز دیگریست . . .

به عشق خدازندگی کن

تــــا خـــدا هـــم بــــه عشــق تـــوخـــدایـــی کنــد …

آنقـــدر عـــاشقـــانــــه بـــرای خُــــــدازندگی کن

که خـــــداعـــــاشقــانــــه بگویــــد:

” تــــو را بــــرای خـــودم ساختـــه ام “

الهی




یکی میگفت:
الهی گاهی نگاهیمن میگویم:الهی تو همیشه نگاهی

تویی کهبر همه چیز آگاهی

امیدوارم کهاز گناهان من بکاهی

ای کسی که در بلند ترین جایگاهی

گفتگوباحضرت دوست

خــــــــدای مــن 

گُم شده ام در هزار راه های بیراهـــــــه

یاد حرف استادم بخیر که میگفتن :

اگر سر جلسه ی امتحان بگویم پنج دقیقه وقت دارین چه میکنید ؟

تمـــــام سعیتونُ برای نمره گرفتن میگزارین؟یا با بند کفشتون بازی میکنید ؟

شرح حال من است انگار  گویی به بند کفشی ســـــرگرمم ….

هـمان بـازیـچـه هـای دنــیـا …

مرا در صـــــراط مستقیمت قرار بده

تا کــــــــی سرگردانی…

تا کــــــــی غـــــفلت….

مرا از آرامشت پر کن…

………………………………………….

خداجونم دلم گرفته می‌دونم که می‌دونی چرا ولی چراتموم نمیشه؟!

برکت زندگی





یادمون باشه

 به برکتهای زندگی مون

سری بزنیم ،کنارشون باشیم 

و مست بشیم از عطر چایکه برای ما میریزند

خشنودی خداونددر رضایت آنهاست 

کمی صبر


برای اُفـتادنِ اتفاق ،عجله نکن 

بســـــپار به خـُـدایی که

تمام کارهاش بموقع‌ست

✨شک نکن . . .

خدا هیــــچ وقت دیر نمیکنه

کــمی صبــر داشــته بـاش

تو هم مثل من عاجزی




روزی حضرت سلیمان با لشکریان خود بر مرکب باد می گذشت . کشاورزی را دید که با بیل کار میکند و هیچ به حشمت سلیمان و سپاه او نمی نگرد .
سلیمان در شگفت شد و گفت : ما از هر جا که گذشتیم کسی نبود که ما را و حشمت ما را نظاره نکند و پیش خود گفت این مرد یا خیلی زیرک و دانا و عارف است یا بسیار نادان و جاهل ….

پس فرمان ایست داد. سلیمان فرود آمد و گفت : ای جوانمرد جهانیان را شکوه و هیبت ما در دل است و از سیاست ما ترسند . چون ملک ما را ببینند در شگفت اندر شوند و تو هیچ بما ننگری و تعجب نکنی؟

و این نوعی استخفاف و بی اعتنائی است که همی کنی .

آن مرد گفت : حاشا و کلا که چنان کنم . چگونه در مملکت تو استخفافی از دل کسی گذر کند . لیکن ای سلیمان من در نظاره جلال حق و قدرت او چنان مستغرق هستم که نیروی نظاره دیگران ندارم .

ای سلیمان عمر من این یک نفس است که میگذرد اگر به نظاره خلق آنرا ضایع کنم آنگاه عمر من بر من تاوان بود

سلیمان گفت : اکنون از من حاجتی بخواه اگر حاجتی در دل داری؟

گفت : آری حاجتی در دل دارم و مدتهاست که من در آرزوی آن حاجتم و آن این است که مرا از دوزخ رها کن.

سلیمان گفت : این نه کار من است که کار آفریدگار عالم است .

گفت : پس تو هم چون من عاجزی و از عاجز حاجت خواستن به چه روی بود ؟؟

سلیمان دانست که مرد هوشیار و بیدار است .

پس او را گفت : مرا پندی ده….

مرد گفت : ای سلیمان در ولایت حاضر منگر بلکه در عاقبت بنگر ….

ای سلیمان چشم نگاه دار تا نبینی که هر چه چشم نبیند دل نخواهد و سخن باطل مشنو که باطل نور دل را ببرد …….

كشف الاسرار