خدا منتظر شماست

در زمان حضرت موسی (ع) پسر مغروری بود که دختر ثروتمندی گرفته بود

عروس مخالف مادر شوهـر خود بود… پسر به اصرار عروس مجبور شد مادر پیر خود را بر ڪول گرفته بالای کوهـه ببرد

تا مادر را گرگ بخورد…

مادر پیر خود را بالای کوہ رساند چشم در چشم مادر ڪرد و اشک چشم مادر را دید و سریع برگشت

به موسی (ع) ندا آمد برو در فلان کوہ مهر مادر را نگاہ کن… مادر با چشمانی اشک ‌بار و دستانی لرزان

دست به دعا برداشت

و می‌گفت: خدایا…!

ای خالق هـستی..!

من عمر خود را کرده ام و برای مرگ حاضرم

فرزندم جوان است و تازه داماد تو را به بزرگی‌ات قسم می‌دهـم… پسرم را در مسیر برگشت به خانه اش از شر گرگ در امان دار که او تنهـاست…

ندا آمد: ای موسی(ع)…

مهر مادر را می‌بینی…؟

با این‌که جفا دیدہ ولی وفا می‌کند… بدان من نسبت به بندگانم از این پیر‌زن نسبت به پسرش مهربان‌ترم…

از رحمت خدا نا امید نشید سریع توبه کنید و برگردید که خداوند منتظر شماست…

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.