کلید واژه: "داستان"

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت نوزدهم با ذوق میگه باشه پس برای اون ماکارانی درست میکنم برای بقیه هم یه چیزه دیگه هممون از اینهمه ذوق مامان خندیدیم اخه تو حالت عادی اگه بهش بگیم برای مهمون ماکارانی درست کن میگه زشته بعد میخوان بگن برامون ماکارانی درست کرده… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت هجدهم   سرشو تکون داد بدبخت زبونش بسته شد زینب بعد از خداحافظی درو بستم و اومدم بیرون از بیمارستان راه افتادم سمت ایستگاه تاکسی اومدم به امروز فکر کنم که گوشیم زنگ خورد دستمو بردم تو کیفم اوف حالا مگه پیدا میشه دستمو بیشتر… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت هفدهم کاملا معلوم بود تو شُکه با تعجب و دهان باز داشت نگاهم میکرد خیالم راحت شده بود از اینکه موفق شدم همه ی سوالامو به زبون بیارم فقط میمونه جوابش که خیلی کنجکاوم منم با کنجکاوی و حالت سوالی خیره شدم به چشماش بعد از چند… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت شانزدهم شماره ی زینبو گرفتم. یه آهنگ شروع کرد به خوندن آهنگو شناختم. بغض از مرتضی پاشایی مرحوم بود با شنیدن این آهنگ بیشتر مصمم شدم که بفهمم این دختر چشه یکم که آهنگ خوند گوشیو جواب داد صدای نازک و آرومش پیچید تو گوشی. خودش… بیشتر »

میانه روی در زندگی

حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) به عيادت علاء بن زياد حارثى تشريف برد. وقتى كه وسعت خانه او را مشاهده نمود. فرمود: تو خانه به اين وسيعى در دنيا براى چه مى خواهى با آنكه احتياجات به اين خانه در آخرت بيشتر است . اگر بخواهى در آخرت نيز به خانه وسيعى برسى… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت پانزدهم . . زینب تقریبا 3 ساعتو نیم میشه که اینجا هستیم، دو ساعته که جشن شروع شده از وقتی پا تو این خونه گذاشتم یه بغضی گلومو گرفته که هر لحظه میخواد بترکه اما…اما نمیتونه، یعنی نمیتونم که بترکونمش جلوی اینهمه آدم وقتی… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت چهاردهم . . طاها رو تختم دراز کشیدم و دارم فکر میکنم از وقتی اومدم خونه فکرم همش درگیره زینبه اینکه چرا اینهمه مدت تو بارون مونده؟ اون موقع روز چرا اومده بیمارستان؟ اصلا…..یهو چشمام گرد شد وایسا ببینم عرفان کیه دیگه؟… بیشتر »

حجاب من

رمان حجاب من | zeinab z قسمت سیزدهم عرفان_ سلام خوبی؟ ممنونم هه خوب _ عالیم. خواهش میکنم عرفان_ چه خبر چیکارا میکنی _ هیچی بیکار. خوش میگذره؟ عرفان_ اره خیلی اخ خدا…دارم جون میدم این چه امتحانیه اخه _ همیشه خوش باشی. امیدوارم خوشبخت بشی عرفان_… بیشتر »

جامه سرخ

آورده اند که: پادشاهی عادل در سرزمین چین حکومت می کرد تا این که بر اثر بیماری حس شنوایی خود را از دست داد.  پس در نزد وزیران سخت بگریست.  آنان برای آرامش پادشاه گفتند: اگر حس شنوایی رفت، خدا به شما عمر زیاد می دهد. پادشاه گفت: شما را غلط… بیشتر »

شکرخدا

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از… بیشتر »