غم زندگی

حکایت پنجره

 

روزی شاگردی از استادش پرسید:

— چرا هرچه بزرگ‌تر می‌شوم، غم‌های زندگی سنگین‌تر می‌شوند؟

استاد او را کنار پنجره‌ای برد و پرسید:

— چه می‌بینی؟

شاگرد گفت: — دیواری بلند که جلوی دیدم را گرفته است.

استاد او را به پنجره‌ای دیگر برد؛ پنجره‌ای رو به دشتی وسیع.

پرسید: — حالا چه می‌بینی؟

شاگرد لبخند زد: — آسمان، کوه‌ها و راهی که تا دوردست ادامه دارد.

استاد گفت: — دیوار همان دیوار است؛ این تویی که پنجره‌ات را عوض کرده‌ای.

شاگرد لحظه‌ای سکوت کرد و پرسید:  پس برای رهایی از غم، باید نگاهم را تغییر دهم؟

 

استاد پاسخ داد:

«نه همیشه؛ گاهی باید دیوار را خراب کنی. خردمندی آن است که بدانی کِی نگاهت را تغییر دهی و کِی برای تغییر زندگی‌ات برخیزی.» 

 

بهترین داستان‌ها

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.