نوشته شده توسط
مهنــــا در داستان
پیرمردی بود زاهد که در دل کوه،توی دخمهای عبادت میکرد و از علفهاو میوههای جنگلی کوه هم میخورد.روزی از کوه به زیر آمد و به طرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید، مزرعه گندمی دید. خیلی خوشش آمد، پیش رفت و دو تا سنبله از…
بیشتر »