موضوع: "حکایت"

فقط اعتقاد داشتن کافی نیست


مرد و زنی نزد حکیمی رفتند و از او خواستند
 برای بدرفتاری فرزندانشانتوجیهی بیاورد.مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسـرم هم همین طور؛اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسائل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما را دردهکده برده‌اند. چرا با وجودی که هم منو هم همسرم به خدا ایمان داریم، دچار این مشکل شده‌ایم؟”

حکیم به آن‌ها گفت: “ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید.”

مرد با تعجب جواب داد: 

“این چه ربطی به موضوع دارد؟

حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی

دارد. یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار

گرفته که داخل آن اتاق‌های بزرگ با 

پنجره‌های بزرگ، اثاثیه درون ساختمان

هم بسیار کامل است. در گوشه حیاط هم

انبار بزرگی داریم، آن سوی حیاط هم

آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است.”

حکیم پرسید : 

“درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید؟”

زن با تعجب پرسید :

”منظورتان چیست! مگر می‌توان درون

خانه ، خدا داشت؟”

حکیم گفت: 

بله فقط اعتقاد داشتن کافی نیست!

باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در

هر بخش از زندگی و فکر و کارمان سهم

خدا را هم در نظر بگیریم.

برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای

کارهای خدایی کنار گذاشته‌اید؟

آیا تا به حال در آن منزل برای فقیران

مراسمی برگزار کرده‌اید؟

آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا

برای در راه مانده‌ها و تهی‌دستان استفاده‌ای

شده‌است؟ 

آیا پرده‌ای که به پنجره‌ها آویخته‌اید

نقشی خدایی بر آن‌ها وجود دارد؟ 

 بروید و ببینید چه قدر در زندگی خودتان

خدا را پخش کرده‌اید و رد پای خدا را در

کجاهای منزلتان می‌توانید پیدا کنید. 

اگر چهار فرزند شما به بی‌راهه کشانده شده‌اند،

این نشان آن است که در آن منزل، حضور خدا

را کم دارید.

اعتقادی را که مــدعی آن هستید به

صورت عملی در زندگی‌تان پخش کنید،

خواهید دید که نه تنها فرزندان‌تان بلکه

بسیاری از جوانان و پیروان اطراف شما

هم به راه راست کشانده خواهند

شد.

زندگی


پادشاهی خدمتکاری داشت که بسیار شاد بود، از او علت شاد بودنش را پرسید. خدمتکار گفت: قربان همسر و فرزندی دارم و غذایی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن و بدین سبب من راضی و شادم

پادشاه موضوع را به وزیر گفت وزیر هم گفت: قربان چون او عضو گروه 99 نیست بدان جهت شاد است. پادشاه پرسید گروه 99 دیگر چیست؟! وزیر گفت قربان یک کیسه برنج را با 99 سکه طلا جلو خانه وی قرار دهید. پادشاه چنین کرد

خدمتکار وقتی به خانه برگشت با دیدن کیسه و سکه ها بسیار شاد شد و شروع به شمردن کرد 99 سکه؟! و بارها شمرد و تعجب کرد که چرا 100 تا نیست، همه جا را زیر و رو کرد ولی اثری از یک سکه نبود

او ناراحت شد و تصمیم گرفت از فردا بیشتر کار کند تا یک سکه طلای دیگر پس انداز کند ،او از صبح تا شب سخت کار میکرد، و دیگر خوشحال نبود. وزیر هم که با پادشاه او را زیر نظر داشت گفت: قربان او اکنون عضو گروه 99 است و اعضای این گرو کسانیند که زیاد دارند اما شاد و راضی نیستند

خوشبختی در سه جمله است:

تجربه از دیروز

استفاده از امروز

امید به فردا 

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی را تباه میکنیم: 

حسرت دیروز

اتلاف امروز

ترس از فردا

سفری پر سود و استخاره بد

مردی در مدینه به خدمت حضرت صادق(ص) آمد و عرض کرد: یابن رسول الله! می خواهم به مسافرتی بروم و به نظرم رسید از شما تقاضا کنم تا برایم استخاره کنید؛ امام استخاره کردند و به او فرمودند: خوب نیست.مرد خداحافظی کرد و رفت؛ به استخارهٔ امام ششم گوش نداد و به مسافرت رفت، سه یا چهار ماه بعد برگشت، خدمت حضرت آمد و عرض کرد: یابن رسول الله! چند ماه پیش برای من یک استخاره کردید و بد آمد. فرمودند: بله، الآن هم می گویم آن استخاره بد است. گفت: یابن رسول الله! استخاره کردم که یک سفر تجارتی بروم و شما فرمودید بد است، ولی من به این استخارهٔ شما گوش ندادم و به این سفر رفتم، در این سفر با دادوستدی که انجام دادم، نزدیک ده هزار درهم سود کردم، چرا استخاره تان بد آمد؟

امام(ع) فرمودند: در این سفر چندماهه که رفتی، یادت می آید که یکبار نماز صبحت قضا شد و بلند نشدی در وقتش نماز بخوانی؟ عرض کرد: بله! فرمودند: سود تجارتت در این سفر حدود ده هزار درهم بود؟ عرض کرد: بله

 فرمودند: هرچه در کرهٔ زمین است، در راه خدا صدقه بدهی، جبران آن دو رکعت نماز قضا شده را نمی کند

سخنرانی استاد انصاریان در شیراز حرم شاهچراغ - ذی القعده۱۴۳۸

رقابت خرید

در چین باستان، شاهزاده جوانی تصمیم گرفت با تکه ای عاج گران قیمت چوب غذاخوری بسازد. 

 پادشاه که مردی عاقل و فرزانه بود، به پسرش گفت: «بهتر است این کار را نکنی، چون این چوب های تجملی موجب زیان توست!»

 شاهزاده جوان دستپاچه شد. نمیدانست حرف پدرش جدی است یا دارد او را مسخره میکند. اما پدر در ادامه سخنانش گفت: «وقتی چوب غذاخوری از عاج گران قیمت داشته باشی، گمان میکنی که آنها به ظرف های گلی میز غذایمان نمی آیند. پس به فنجان ها و کاسه هایی از سنگ یشم نیازمند میشوی. در آن صورت، خوب نیست غذاهایی ساده را در کاسه هایی یشمی با چوب غذاخوری ساخته شده از عاج بخوری. آن وقت به سراغ غذاهای گران قیمت و اشرافی میروی!

 کسی که به غذاهای اشرافی و گران قیمت عادت می‌کند، حاضر نمیشود لباس هایی ساده بپوشد و در خانه ای بی زر و زیور زندگی کند. پس لباس هایی ابریشمی میپوشی و میخواهی قصری باشکوه داشته باشی. 

 به این ترتیب به تمامی دارایی سلطنتی نیاز پیدا می‌کنی و خواسته هایت بی پایان می‌شود. در این حال، زندگی تجملی و هزینه هایت بی حد و اندازه میشود و دیگر از این گرفتاری خلاصی نداری. 

 نتیجه این امر فقر و بدبختی و گسترش ویرانی و غم و اندوه در قلمرو سلطنت ما و سرانجام تباهی سرزمین خواهد بود. چوب غذاخوری گران قیمت تو تَرَک باریکی بر در و دیوار خانه ای است، که سرانجام ویرانی ساختمان را درپی دارد

 شاهزاده جوان با شنیدن این سخنان خواسته اش را فراموش کرد. سال ها بعد که او به پادشاهی رسید، درمیان همه به خردمندی و فرزانگی شهرت یافت.

 یادمون باشه یک خواسته، خواسته دیگری را درپی خود دارد و هر خواسته برآورده شده ای غالبا خواسته های بزرگتر را به دنبال دارد. ما در جامعه ای وسوسه کننده و اغواگر زندگی می‌کنیم. در چنین جوامعی، هدف رسانه ها و تبلیغات، همیشه القای خواسته های تازه و البته اغلب اوقات غیرضروری و دستیابی به آنها ست.

به 70 درصد سرعت یک ماشین گران قیمت و آخرین سیستم نیاز نیست!

70 درصد فضاهای یک ویلای لوکس، بدون استفاده می ماند!

70 درصد یک قفسه پر لباس، به ندرت پوشیده می شود!

70 درصد از کل درآمد طول عمرمان، برای دیگران باقی می ماند!

بیایم خودمون رو از این دور خارج کنیم، واقعا خریدن بعضی چیزها ضروری نیست چرا میخواهم وارد رقابتی شویم که محکوم به شکست است.

به چشمانمان باید شک کنیم

  «ابوبصیر» میگوید: با امام باقر به مسجد مدینه وارد شدیم. مردم در رفت و آمد بودند. امام به من فرمود: «از مردم بپرس آیا مرا می بینند؟» از هر که پرسیدم آیا ابوجعفر را دیده ای؟ پاسخ منفی شنیدم، در حالیکه امام در کنار من ایستاده بود.

 در این هنگام یکی از دوستان حقیقی آن حضرت «ابوهارون» که نابینا بود به مسجد آمد. امام فرمود: «از او نیز بپرس.» از ابوهارون پرسیدم: آیا ابوجعفر را دیدی؟ فورا پاسخ داد: مگر کنار تو نایستاده است؟ گفتم: از کجا دریافتی؟ گفت: چگونه ندانم در حالیکه او نور درخشنده ای است.

 بحار الانوار، ج ۴۶، ص ۲۴۳؛ به نقل از خرائج راوندی

 و اما…

چرا چشمان ما نمیبیند اماممان را؟

چرا گوشهای ما نمیشنوند صدای (هل من ناصر) او را؟

فقط بگذریم و گذر کنیم از سالهای عمرمان و او را نبینیم

جز این انتظاری نمیرود…

 شهادت امام باقر علیه السلام را به محضر امام زمان عجل الله فرجه تسلیت میگوییم.

عیب جویی

روزي پادشاهي بي عيب! به اطرافيانش گفت كه اگر از كسي عيب و ايرادي ببيند، آن شخص بايد يك درهم تاوان بدهد.يكي از شحنه ها (نگهبان) مردي را عريان ديد و گفت: بايد به دستور پادشاه يك درهم بپردازي.

مرد گفت: چه….چه…چرا بايد بدهم؟!

شحنه گفت دو درهم بايد بدهي چون لكنت هم داري. 

شحنه گريبان مرد راگرفت؛ او خواست دفاع كند، معلوم شد دستش هم بالا نمي آيد. 

شحنه گفت حالا بايد سه درهم بدهي!

در اين گير و دار كلاه از سر مرد افتاد و آن مرد كچل بود. شحنه طلب چهار درهم كرد. مرد بينوا خواست بگريزد، كاشف به عمل آمد كه لنگ و چلاق هم هست. شحنه گفت از جايت تكان نخور كه تو گنجي بسيار پر بها هستي.!!!

متأسفانه برخي در پيدا كردن عيب و ايراد در ديگران چنان مشتاق و جدي هستند كه انگار گنجي را جست و جو مي كنند.

توصیف تقوا


به بهلول گفتند تقـوا را توصیف کن گفت: اگر در زمینی که پُر از خار و خاشاک بود مجـبور به گذر شوید چه میکنید؟

 گفتند: پیوسته مواظب‌ هستیم و با احتـیاط راه می رویم تا خود را حفـظ کنیم…

بهـلول گفت در دنیا نیز چنین کنید تقوا همین است از گـناهان کوچک و بزرگ پرهیز ڪنید و هــــیچ گناهی را کوچک مشمارید کوهها با آن عظمت و بزرگی از سنگهای کوچک درست شـده اند.

حفظ آبرو

در راه مشهد شاه عباستصمیم گرفت دو بزرگ را

امتحان کند

به شیخ بهایی که اسبشجلو میرفت گفت:

این میرداماد چقدر بی عرضه است اسبش دائم عقب می ماند.

شیخ بهائی گفت:

کوهی از علم و دانش برآن  اسب سوار است، حیوان کششاینهمه عظمت را ندارد.

ساعتی بعد عقب ماند،به میر داماد گفت:

 این شیخ بهائی رعایت نمیکند،دائم جلو می تازد.

میرداماد گفت:

اسب او از اینکه آدم بزرگی چون شیخ بهائی بر پشتشسوار است سر از پا نمی شناسد و می خواهد از شوق بال در آورد.

این است “رسم رفاقت…”

در غیاب یکدیگر” حافظ آبروی” هم باشیم…

فضیلت علم

وقتی اسکندر جهت فتح ممالک قطع مسالک می کرد در اقصای مغرب به شهری رسید که در آب و هوا و نعمت و صفا نظیر آن را ندیده بود فرمان داد تا در آن حوالی سراپرده بر پا نمایند . ناگاه به قبرستانی رسیدند دید بر قبر یکی نوشته شده او یکسال عمر کرده و بر دیگری نوشته سه سال و بر دیگری پنج سال و خلاصه هیچ یک را عمر از پانزده سال و بیست سال بیش نبود در حیرتشد که چگونه در چنین آب و هوای خوب عمر اندک باشد.

 فرستاد جمعی از اعیان شهر را حاضر کردند و همه را معمّر و کهن سال یافت.

از معمای عمر کم قبرها پرسید.

 گفتند: اموات ما نیز مانندما عمر زیاد کرده اند ولی روش ما این است که از ایام زندگی خود آن چه برای تحصیل علم و دانش و تکمیل نفس گذراندیم از عمر خود شماریم و بقیه را باطل و بیهوده دانیم پس هر که از مادرگذرد آن مقدار زمان را حساب کنند و بر روی قبر او نویسند که با علم و دانش بوده است .

 منبع: داستان هایی از فضیلت علم، ص۱۶

نمک و آب



روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی.

استاد پرسید: «مزه اش چطور بود؟»

شاگرد پاسخ داد: «خیلی شور و تند است، اصلاً نمی شود آن را خورد.»

پیر هندو از شاگردش خواست یک مشت از نمک بردارد و او را همراهی کند. رفتند تا رسیدند کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمکها را داخل دریاچه بریزد. سپس یک لیوان آب از دریاچه برداشت و به شاگرد داد و از او خواست آن را بنوشد. شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید. استاد این بارهم از او مزه آب داخل لیوان را پرسید. شاگرد پاسخ داد: «کاملا معمولی بود.»

پیر هندو گفت: «رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو می شود همچون مشتی نمک است و اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگتر و وسیعتر می شود، می تواند بار آن همه رنج و اندوه را براحتی تحمل کند. بنابراین سعی کن یک دریا باشی تا یک لیوان آب.» 

 
خبرگزاری کوثرنیوز