موضوع: "حرف دل"

خاطرات بد




خاطراتى كه شماراناراحت ميكند براى كسى بازگونكنيد

زمانى ميرسد كهشمادرحال فراموش كردن هستيد

اماديگران آن خاطرات رابرايتان بازگومیكنندكه گويى درنزديكترين زمان رخداده اند

یاد من باش...

🔹باز در بين حسرت و شادي

دلِ آشفته در به در شده است

خبر خوبِ تازه ام اين است:

دوستم عازم سفر شده است

🔹هيجاني غريب دارد او

حق ندارم كه غرق غم باشم

_"كربلايي شدم حلالم كن…

ميروم اربعين حرم باشم”

🔹ميدهم با كنايه و شوخي

ضمن خنديدنم جوابش را:

_"من حلالت كنم؟ نخواهم كرد!

مگر اينكه ببيني خوابش را!

🔹شرط دارد رفيق! آسان نيست

كه حلالت كنم به اين زودي!

بايد اي دوست مطمئن باشم

به منِ ساده ميرسد سودي!”

🔹_"شرط دارد؟ ولي… بگو! باشد!

چاره ام چيست؟ عازمم فردا”

بغض و خنده چقدر قاطي شد:

_"به خدا گريه لازمم فردا”

🔹از نگاهش سوال ميبارد

گرم توضيح ميشوم حالا:

_"ميروي كربلا به يادم باش

زائر اربعينيِ آقا…

🔹جاي من گريه كن كمي لطفا

اگر آبي به دستتان دادند

يا اگر دختري زمين افتاد

يا اگر ظهر شد اذان دادند

🔹جاي من گريه كن اگر در راه

تازه شد درد زخم پاهايت…

روضه خوان از رقيه حرفي زد…

بين فرياد وا حسينايت…

🔹يا اگر كه خدا نكرده خودت

خسته بودي به قدر يك عالم

چادرت در مسير خاكي شد

تنه اي زد كسي به تو محكم

🔹آخرش هم… بايست رو به حرم

جاي من مدتي نگاهش كن

بگو آقا رفيق من بد نيست

يا اباالفضل! سر به راهش كن

🔹بگو از كاروان كه جا مانده

ناخوش است و عجيب دلتنگ است

حسرت كربلا به دل دارد

گرچه حتما كمي دلش سنگ است

🔹اذن ميخواهد از شما آقا

تا بيايد به كربلا يكبار

حرمت را نديده تا امروز

همه ي غصه هاي او به كنار

🔹باقي صحبتم بماند چون

وقت تنگ است و حرف ها بسيار

قول دادي كه ياد من باشي!”

_"چشم! هستم سر قرار و مدار”

🔹كوله اش را به دوش ميگيرد

ميشود سمت كربلا راهي

زير لب با گلايه ميگويم:

چه خداحافظي جانكاهي!

🔹برو اي زائر! اي رفيق شفيق!

كه دعا ميكنم من از امشب

به سلامت به مقصدت برسي

رهرو راه حضرت زينب

🔹كه در آن راه باورم اين است

ماه آبان بهار خواهد بود

و براي قدم زدن هايت

جاده چشم انتظار خواهد بود…

شاعر: فاطمه عارف نژاد

جامانده...

حسین جآن❤️

ﺑﺎﺷﺪ ﺣﺴﯿﻦ …ﮐﺮﺏ ﻭﺑﻼ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺑﻬﺎ …

ﺑﺪﻫﺎ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﻋﻘﺪﻩ ی ﺩﻝ ﺑﺎ که ﻭﺍ کنند …؟

جا مانده ایم و شرح دل ما خجالت است

زائر شدن، پیاده یقینا سعادت است

ویزا، بلیط، کرب و بلا مال خوب هاست

سهم چو من پیامک (هستم به یادت) است

یک اربعیـــن غـــزل، به امیــــدِ عنایتـــی …

این بغضِ من اگر چه خودش هم عنایت است

چیزی برای عَرضـــه ندارم مـــرا ببخش

یعنی غزل، نشانه ی عرض ارادت است

ما هیـــچ، ما گنـــاه… فقط جـــانِ مادرت

امضا بکن که شاعرت اهل شهادت است

باشد حسین (ع) کرب و بلا مال خوب ها

یک مهر تربت از تو برایم کفایت است

فاطمه‌سادات  مظلومی

مشهدالرضا


دستت را میگذاری روی مرزی ترین نقطه وجودت یک حس گمشده آهسته شروع میکند به جوانه زدن… سلام می کنی چشمت مست تماشای گنبد طلا میشود…
بو می کشی تا ریه هایت پر شود از عطر حضور نگاه مهربان امام رضا و احساس تازگی اندیشه های خسته ات را فرا میگیرد…

زیر لب زمزمه می کنی یا ضامن آهو یا غریب الغربا حواست به من هست؟ دلت را جا گذاشتی در حرم و گره اش زدی به ضریح امام رضا…

زندگی...


چه بخواهیم چه نخواهیم 

باید از کوچه های زندگی عبور کنیم

گاهی تلخ، گاهی شیرین…

عبورها میسازند کوچه های زندگی ما را …

غم مخور...


اﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥﯾﮑﯽ ﮐﻮﭼﮏ ، ﯾﮑﯽ ﺑﺰﺭﮒﯾﮑﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ یکی ﻗﻮﯼ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺿﻌﯿﻒ

ﺍﻣﺎ 

ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ 

ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ

ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ

ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ و ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

ﮔﺎﻩ ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ باشیم ﻟﻬﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ پایین تر ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﯿﻢ، ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ :

ﻧﻪ انسانی ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺎﺳﺖ

ﻧﻪ انسانی ﺧﺪﺍﯼ ﻣﺎ…

کربلا ...


 

یا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّی اَتَقَرَّبُ اِلَیکَ 

نا اُمید نباش .

خودت را دوان دوان برسان

هیچ گاه برای فدا شدن دیر نیست …

حتی اگر حسین (ع) در مسلخِ عـشـق باشد.

دلخوش‌ به‌ سفر‌ از جنس‌ اربعین…  :)

احب الله من احب  حسینا

عاشقانه



شهریور چه عاشقانه  روزهایش را ورق می زند 

تا برسد به پاییز 

مجالی نیستباید رنگ ها را مهمان برگها کرد

پاییز می آید

و باز شهریور می ماند 

و عاشقانه هایش…

کربلا

عشق یعنی کربلا یعنی من و تنها حرم

عشق یعنی عکس سلفی یادگاری با حرم

ای خدا این روزها شش گوشه می‌خواهد دلم

عشق یعنی اربعین پای پیاده تا حرم

صلی‌الله‌علیڪ‌یا‌ابا‌عبدالله

نمایشگاه عاشورایی

صبح روز عاشورا با صدای عزاداران مسجد محله، پسرم ازم خواست توضیح بدم که چرا امروز همه از اول وقت شروع به عزاداری می کنند؟ مگه امام حسین ظهر عاشورا شهید نشده!!

براش توضیح دادم که از چند روز قبل عاشورا خیمه های امام حسین حال وهوای خاصی داشتند چون همگی می دانستند که ظهر عاشورا قرار است چه اتفاقی افتاد و امام حسین علیه السلام همه را آگاه کرده بودند.

بعد خودش با تصورات تو ذهن خودش گفت: مثل اینکه من بدونم بابا داره میره بمیره :((گفت مامان خیلی حس بدیه من دوست ندارم اصلا چرا امام رفت؟ اون که خودش می دونست کشته میشه.

براش توضیح دادم که امام این کار را کردند تا اسلام را زنده نگه دارند، الان می بینی با اینکه این حادثه برای خیلی سال پیشه ولی هنوز هم هنوزه در دل مردم زنده است. بعد از گفتگوی مادر و پسری شروع به نقاشی کرد.

منم همه نقاشی هاش رو نصب کردم اسمش هم گذاشتیم نمایشگاه عاشورایی